2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67076 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۲۱۲


دستشو توی دستم گرفتم 

_ستاره جان مامان هر آدمی اشتباه می‌کنه من و پدرتم مثل بقیه هستیم اما اشتباهات ما دلیلی نمی‌شه که تو همچین تصمیمی بگیری تصمیمات ما توی زندگی خیلی مهمه ببین با ی قدم اشتباه خودتو به اینجا رسوندی تا حالا با خودت فکر کردی اگر این اتفاقات نمی‌افتاد چی می‌شد ؟ 

_آره بهش فکر کردم هزاران هزار بار وقتی که اونجا بودم مدام دوره می‌کردم و به این نتیجه رسیدم که تصمیمم اشتباه بوده ولی متاسفانه راه برگشتی نداشتم

_ببین دخترم خیلی خوبه که خودت متوجه اشتباهت شدی نمی‌دونم چطور بگم ناراحت نشی اشتباه تو به کلی مسیر زندگیت رو تغییر داد قرار نیست اگر ما با ی رفتار نادرست زندگی برات به شکلی در بیاریم که مطابق میلت نیست تو مجازی آیندتو خراب کنی

 ناراحت نگاهم کرد لب زد 

_مامان تو این ماجرا من تنها مقصر نیستم سعی نکن منو مقصر جلوه بدی و خودتو بابا بی گناه باشید باشه اصلا من مقصرم

خواست از کنارم بلند شه دستشو توی هوا گرفتم 

_نرو دیگه 

 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

#اعتماد ۲۱۳


_ولم کن مامان برم اب بخورم 

رهاش کردم و همزمان گفتم 

_نمی‌خوام بگم کی مقصره دنبال مقصر ماجرا نیستیم می‌خوام متوجه بشی که اگر این شرایط پیش اومد فقط من و پدرت مقصر نیستیم خودتم نباید به اون آدم اعتماد می‌کردی

 سرشو تکون داد در بخچال رو باز کرد کمی اب خورد و گفت 

_من دنبال این نیستم که مقصر پیدا کنم یا تو رو محکوم کنم فقط دارم برات تعریف می‌کنم این اخلاق زشتتو هنوزم داری از توی حرف‌های آدم دنبال ی چیزی می‌گردی که نصیحت کنی و راه درستو نشون بدی به حرف‌های اون طرف مقابل

لت گوش نمی‌کنی این اصلاً اخلاق گند همه ماماناست

حق با ستاره بود شاید واقعاً من زیاده روی کرده بودم دلم می‌خواست بازم برام تعریف کنه اما ترسیدم که بیشتر ناراحتش کنم و با رفتاری که نشون داده بودم بعید می دونم کنارم وایساد و گفت

_ همون برم اتاقم نقاشی بکشم خیلی بهتره

 دستشو توی هوا محکم گرفتم و گفتم

_ ببخشید دیگه اونجوری نمی‌کنم فقط نرو بشین حرف بزنیم برام تعریف کن

 لباشو جمع کرد و گفت

_ انقدر بهش اعتماد داشتم که اگه می‌گفت از ی ساختمون بلند بپر بدون هیچ مکث و تعللی می‌پریدم اوایل که با همدیگه فرار کردیم چند روزی رو توی خونه اون گذروندیم یکی دو روز اول رفتارش با من مثل ی پرنسس بود

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۱۴


نفس گرفت و لب زد 

_خیلی دوسم داشت بهم توجه میکرد مراقبم بود وقتایی که ناراحت بودم یا دلتنگ شما میشدم بغلم میگرد دلداریم میداد اما همه اینها برای یکی دو روز اول بود بعد از اون شروع کرد به بدرفتاری و فحاشی همش تحقیرم می‌کرد چند بار که بهش اعتراض کردم و گفتم حق نداری با من اینجوری حرف بزنی تو دهنی محکمی بهم زد و می‌گفت خفه شو

 دلیل رفتارشو متوجه نمی‌شدم چند باری که ازش پرسیدم بهم می‌گفت همینی که هست

 ی مدت که توی اون خونه بودیم هرچقدر دلش می‌خواست منو تحقیر کرد و کتک زد بعدم یک روز بهم گفت باید بریم جای دیگه ای

_ چرا فرار نکردی بیای پیش ما ؟ 

_نمی‌شد مامان نمی‌ذاشت بیام حسابی مواظبم بود چند روزی که اونجا بودیم اوضاعم خوب بود بعدش که بهم گفت باید بریم یه جای دیگه با خودم گفتم حتماً قراره بریم ی جای بهتر دلیل عصبانیتشم اینه که از ی چیز دیگه ناراحته و اینجوری تخلیه میشه وگرنه منو دوست داره و من باید تحمل کنم اما اینجوری نبود منو برد توی اون خونه با دیدن دخترای مختلفی که اونجا بودن تازه فهمیدم که امیر و همه اون حرفا الکی بوده و می‌خواسته به هدفش برسه

 چونه ش لرزید و گفت

_ اون روز من نابود شدم نه راه پیش داشتم نه راه پس تازه فهمیدم که چه اشتباهی کردم

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۱۵


بعد از بعد از ورودم به اون خونه تازه متوجه شدم امیر خیلی باهام خوش رفتار بوده و میتونست بدتر از اونم باشه

_ دخترای چند ساله اونجا بودن؟

_ از همه سنی بود اکثراً نوجوون بودن ولی خب سنای بالاترم بودن که مثل ما گول خورده بودن

_ نمی‌دونستی می‌خواستم باهاتون چیکار کنن؟

 _ نه، جرات اینکه از کسی بپرسیمم نداشتیم دخترا خودشون یه شایعه هایی می‌کردن ولی نمیشه گفت که واقعی بود یا نه، شب و روز اونجا دعا می‌کردم و از خدا میخواستم که نجات پیدا کنم ‌نمیدونستم آینده‌ام چی میشه و حسابی از کاری که کرده بودم پشیمون بودم

 اشکهای ستاره مدام پایین می‌ریخت و من پشیمون بودم از اینکه ازش خواسته بودم برام تعریف کنه دخترم از سخت ترین روزهاش میگفت و من فقط ی شنونده بودم حاضر بودم هزار بار بمیرم توی بغلم گرفتمش واقعاً هیچ حرفی برای دلداری دادن بهش نداشتم اصلاً مگه کلمه‌ای بود که اون لحظه بتونه آرومش کنه؟ توی لحظه‌ای بودم که واقعاً کلمات از وصفش عاجزن دخترم توی کمترین سن بدترین رنج و عذاب رو تجربه کرده بود منم کاری از دستم بر نمیومد و نمیدونستم باید چیکار کنم شونه هاش توی بغلم اروم میلرزید و صدای گریه ش برام دردناکترین موسیقی دنیا بود

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۱۶


بالاخره ستاره آروم شد و از من فاصله گرفت توی دلم هرچی بد و بیراه می‌تونستم نثار امیر کردم انقدر ازش متنفر بودم که حتی از حمید نپرسیدم امیر عاقبتش چی میشه

با دستم صورتشو پاک کردم 

_بهش فکر نکن مامان جان دیگه تموم شد 

_اره اما روزگار منم سیاه شد خیلی اونجا عذاب کشیدم هیچ وقت یادم نمیره چند روز بود که منو برده بود اون خونه و تازه فهمیده بودم چه بلایی سرم اومده امیرو توی اون خونه دیدم با ذوق سمتش رفتم فکر میکردم ممکنه منو نجاتم بده گفتم امیر عشقم میای بریم؟ تو گفتی منو خوشبخت میکنی، سیلی محکمی بهم زد گفت خفه شو عین کنه نچسب به من تو انقدر خنگ و بدبختی که هنوز نفهمیدی چه بلایی سرت اومده

دوباره هق هق گریه هاش بلند شد

_اون روز خیلی خورد شدم اصلا فکرشم نمیکردم که امیر با اون همه عشق و علاقه به من حالا اینجوری باهام برخورد کنه روزایی که توی اون خونه بودم خیلی برام سخت بود نمی‌دونستم عاقبتم قراره چی بشه و چی پیش میاد منتظر بودم تا ببینم چه بلایی سرم میارن

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۱۷


موهاش رو پشت گوشش گذاشتم و گفتم

_ به این چیزا فکر نکن مامان جان دیگه روزای سخت زندگی تو تموم شده الان من و پدرت در کنارتیم و نمی‌ذاریم کسی بهت آسیبی بزنه اصلاً غصه نخور دختر گلم چشمت به روزای آینده باشه می‌خوای بری دانشگاه

ستاره چشمشو به دست‌هاش دوخته بود و هیچ حرفی نمی‌زد با صدای زنگ در سرشو بلند کرد و خیره بهم گفت

_ یعنی کیه؟

لبمو بالا بردم

_نمی‌دونم

از جام بلند شدم و درو باز کردم با دیدن ثریا حسابی تعجب کردم سابقه نداشت بی‌خبر اونم این موقع بیاد اینجا متوجه تعجبم شد احوالپرسی کرد و وارد خونمون شد

_شوهرت خونه نیست؟

_ نه رفته سر کار چطور کارش داری؟

کمی مکث کرد و لب زد

_می‌خواستم ازش راهنمایی بگیرم بهش زنگ زدم جواب نداد اومدم ببینم خونه است که انگار نیستش

نگاه معناداری به ثریا انداختم و گفتم

_ صبح مثل همیشه رفت سر کار

_ برای ناهار که میاد بشینم منتظرش

نفس عمیقی کشیدم

_ نمی‌دونم والا نگفت میاد یا نمیاد حالا بشین اینجا اگه ناهار اومد می‌بینیش نیومد هم خب با همیم دیگه مگه بده

از جاش بلند شد

_ نه پس ولش کن ی وقت دیگه‌ای خودم بهش زنگ می‌زنم

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۱۸


خیره نگاهش کردم ثریا همون ثریای همیشگی نبود خیلی متفاوت شده بور ستاره هم متوجه رفتار عجیب ثریا شد برای اینکه جو رو از اون حالت سنگینش در بیارم گفتم

_ حالا ناهارو اینجا بمون بعد برو هر کاری خواستی بکن

 رفتار ثریا خیلی عجیب بود دستپاچه از جاش پرید و گفت

_ نه دیگه باید برم 

خداحافظی کرد و رفت به محض رفتنش با حمید تماس گرفتم فوری جوابم رو داد

_ سلام جانم

 سلام خوبی؟ میگم ثریا الان اومده بود اینجا خیلی عجیب رفتار می‌کرد سراغ تو رو می‌گرفت گفت بهت زنگ زده تو هم جوابشو ندادی 

_نه اصلاً با من تماس نگرفته حالا چیکارم داشت 

_هیچی می‌گفت به کمکت نیاز داره و باهات کار داره ولی هر چقدر تماس می‌گیره جوابشو نمیدی بهش گفتم ناهار بمون که اومدی باهات حرف بزنه ولی قبول نکرد گفت کار دارم و باید برم 

_چه عجیب رفتار کرده 

_آره خیلی برای منم عجیب بود

_ فدای سرت ذهنتو درگیرش نکن صبرون اومدم خونه زنگ می‌زنیم ببینیم چیکار داشته

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۱۹


باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم.

 شماره ثریا رو گرفتم اما جوابمو نداد چندین و چند بار تماس گرفتم و بی پاسخ موند 

تعجب کردم ثریا همیشه تحت هر شرایطی جواب تلفن‌های منو می‌داد ستاره رو بهم گفت

_ مامان چی شده ؟

_هیچی ثریا امروز خیلی رفتارش عجیب بود الانم که زنگ می‌زنم بهش جوابمو نمیده نگرانش شدم اصلاً نمی‌دونم حالش خوبه یا بده

_ ولش کن مامان بچه که نیست دیدی اومد اینجام دوست نداشت خیلی بشینه اگه چیزی شده باشه خب خودش میاد برات تعریف می‌کنه

شونه بالا زدم کلافه روی مبل نشستم

_ آخه عموماً ثریا هر چیزی که شده باشه رو برای من میگه

_ شاید این دفعه ی مسئله‌ای بوده نخواسته ذهنتو درگیر کنه یا زیادی شخصیه اصلاً چرا انقدر دوست داری سر از کارش در بیاری

 حق با ستاره بود کنکاش بیشتر کار درستی نبود و احتمال داشت که ثریا هم خوشش نیاد

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792