2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67072 بازدید | 580 پست

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

#اعتماد ۲۲۰


تا شب گاه و بیگاه فکرم کشیده می‌شد سمت ثریا و رفتار خاصش، بالاخره در خونه باز شد و حمید وارد شد

_ ثریا سراغت نیومد ؟

رنگ نگاهش ی لحظه عوض شد اما سریع اوضاع رو مدیریت کرد

_ نه چرا باید بیاد 

_آخه صبح بهت گفتم که اومد اینجا کارت داشت

_ آها آره گفتی ولی نه سراغم نیومد

_دلم میسوزه نمیدونم چشه که کمکش کنم

_ وقتی خودش کمک نمی‌خواد برای چی می‌خوای دل بسوزونی؟

_ این چه حرفیه ثریا دوست صمیمی منه من یادم نمیره که تو بدترین موقعیت زندگیمون چه جوری کنارم وایساد ازم حمایت کرد حالا نوبت منه که در کنارش باشم 

_خیلی خوبه که تو از دوستت حمایت کنی و در کنارش باشی نذاری تو موقعیت‌های سخت زندگیش تنها باشه اما قرارم نیست وقتی که طرف خودش نمی‌خواد برای تو بگه به زور بفهمی 

هیچی نگفتم حرفهای حمید درست بود و من داشتم زیاده‌روی می‌کردم اما خیلی دلم می‌خواست خوبی‌های ثریا رو جبران کنم. 

حمید بی‌خیال روی مبل نشست ی احساسی از درون بهم می‌گفت که داره چیزی رو مخفی می‌کنه دلم می‌خواست ازش بپرسم اون چیه اما جرات نمی‌کردم نمی‌خواستم فکر کنه هنوز بهش شک دارم و دوباره اون بی‌اعتمادی و فضای تلخ به خونمون حاکم بشه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۲۱


ولی یه حسی از درون بهم می‌گفت پنهانکاری حمید برمی‌گرده به حال و روز ثریا هر دوشون یک دفعه رفتار عجیبی داشتن نشون می‌دادن، توی سرم صدایی مدام در حال زمزمه بود که رفتارهای حمید و ثریا به هم بی‌ربط نیست هر چقدر تلاش می‌کردم این صدا رو ساکت کنم موفق نمی‌شدم اون شب هم من هم حمید هیچ کدوم حرفی نزدیم خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.

 صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم و همه رو بیدار کردم برای صبحانه سر میز وقتی که می‌خواستم چای حمید رو جلوش بزارم گوشیش زنگ خورد و اسم ثریا افتاد ناخواسته خیلی حساس شدم که ببینم برخورد حمید چیه اونم در نهایت خونسردی رد تماس زد متعجب گفتم

_چرا رد میزنی خب حتما کارت داره تماس گرفته 

_الان حوصله ندارم باهاش حرف بزنم

_بنده خدا دیروزم میگفت جوابشو نمیدی حتما دیروزم رد زدی 

عاشقانه نگاهم کرد 

_چرا انقدر خنگی؟ ثریا ی زن مطلقه هست هر چقدرم با هم صمیمی باشید نباید به من نزدیک بشه اگر با من کاری یا حرفی داره میتونه به تو بگه تو بهم بگی یا بیاد خونه جلوی تو بگه نه اینکه خودش بیاد سراغم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۲۲


_نه اون دوستمه بعید می‌دونم منظوری داشته باشه 

_منم نگفتم اون منظوری داره میگم اگر با من کاری داره پاشه بیاد اینجا جلوی زن و بچه‌ام حرفشو بزنه نه اینکه به من زنگ بزنه دیروز انقدر بهم زنگ زد من جوابشو ندادم چون لزومی نداره من و ثریا با همدیگه حرفی بزنیم وقتی زن من باهاش در ارتباطه

_ من به ثریا خیلی اعتماد دارم به تو هم دارم 

_منم چون تورو خیلی قبولت دارم و می‌دونم که راحت به بقیه اعتماد می‌کنی دارم اینجوری رفتار می‌کنم ثریا زن خوبیه منم منکرش نیستم اما اولویت اول من برای هر چیزی توی زندگیم زن و بچه‌ام هستند من نمی‌تونم ریسک کنم زندگیمو لب پرتگاه ببرم که آیا این خوبه یا نه؟

_ پرتگاه چی تو چرت و پرت میگی ثریا دوست صمیمی منه اون هیچ وقت به من خیانت نمی‌کنه 

حمید کلافه نگاهم کرد و ستاره لب زد

_ مامان حق با باباعه منم فکر می‌کنم که بابا داره درست میگه به نظر منم خاله ثریا اگه کاری داره بیاد اینجا

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۲۳


_دیروز اومد اینجا دیدی چقدر رفتارش عجیب غریب بود خب مگه اون چه کاریه که تو نباید بدونی ولی بابا باید بدونه مگه تو و بابا چیزی برای مخفی کاری بینتون هست؟ می‌تونست دیروز اومد اینجا به تو بگه با بابا چیکار داره نه اینکه مثل فراری ها بیاد و فوری بره منم با بابا هم نظرم انگار خاله ثریا ی چیزی رو مخفی می‌کنه

_ شاید یه چیزیه که خیلی ناراحتش می‌کنه نمی‌خواد من بدونم شما دوتا چرا انقدر عجیب رفتار می‌کنید به نظر من که ثریا رفتارش عادی بود فقط نمی‌خواد ذهن من درگیر بشه و اذیت بشم

 حمید نگاه عاقلاً در صفیحی بهم انداخت

_ اتفاقا به نظر من درگیر شدن تو توی این موضوع به نفع ثریا نیست تو رو خدا این عینک مثبت اندیشیتو بردار واقع بینانه نگاه کن ثریا رفتارش خیلی مشکوکه ناراحت بشه و نشه خوشش بیاد و نیاد من جواب تلفنشو نمیدم اگر با من کاری داره پاشه بیاد توی خونه م با زن و بچه‌ام صحبت کنه منم می‌شنوم

حرفی نزدم بحث با این دوتا کاملاً بی‌فایده ست هر چقدر من حرف بزنم اینا دلیل میارن و تلاششونو می‌کنن که ثریا رو پیش من خراب کنن همین که خودم از بابت دوستم مطمئنم و می‌دونم کاریو نمی‌کنه که به ضرر من باشه برام کافیه صبحانه رو که خوردیم حمید از خونه بیرون زد ستاره هم مشغول کارای خودش شد شماره ثریا رو گرفتم بعد از چند بوق بی‌میل جواب داد 

_سلام عزیزم بگو

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۲۴


از لحن سردش جا خوردم 

_حالت خوبه گلم نگرانت بودم 

_خوبم بیخوی نگران بودی 

_اخه دیروز...

میان کلامم پرید 

_نازنین جان من کار دارم گلم بیکار که نیستم باید برم خداحافظ 

حتی منتظر خداحافظی من نموند و قطع کرد خیلی ناراحت شدم حمید رو مقصر دونستم اگر جوابشو میداد الان ثریا قهر نمیکرد که گوشیو روم قطع کنه بی حوصله به روبرو خیره شدم نمیدونستم باید چیکار کنم شماره حمید رو گرعتم بعد از چند بوق جواب داد 

_جانم 

ماجرا رو براش گفتم با دقت گوش داد و اروم گفت 

_ی چند روز بذارش به حال خودش

_اون مثل خواهرمه 

_مثلشه خودش نیست نازنین جان چرا نمیخوای قبول کنی

_باشه کاری نداری؟

_ناراحت نشو

_میخوام قطع کنم 

  _هر کاریم بکنی حقیقتش عوض نمیشه

بدون خداحافظی قطع کردم صدای ستاره از پشت سرم به گوشم خورد 

_کارت درست نیستا بخاطر حال خراب دوستت داری حال همه رو خراب میکنی بعد اون حتی تحویلت نمیگیره 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۲۵


با صدای بلند اما کنترل شده گفتم 

_دهنتو ببند تو نمیخواد ازم ایراد بگیری همینم مونده بچه م بهم بگه چیکار بکنم و نکنم 

_مامان کارت اشتباهه چرا نمیخوای قبول کنی حاضری همه رو متهم کنی اما قبول نکنی که ثریا داره باهات بد رفتاری میکنه 

_ستاره بس کن نمیخوام حرفی در لین مورد بزنی

_چرا باید بس کنم؟ وقتی تو از دیروز اعصاب همه رو خورد کردی و روان مارو بهم ریختی توقع داری همه ساکت بشیم؟

حرفهای ستاره همگی درست بودن ولی من نمیخواستم باور کنم 

صدای در خونه بلند شد وقتی که به سمت در رفتم با حمید روبرو شدم 

_سلام 

_سلام چرا الان اومدی ؟ 

_سرکار اعصابم بهم ریخت ول کردم اومدم 

_چرا؟ چیشده؟

_مهم نیست اومدم دیگه شما دوتا ارومم میکنید

لبخند دلنشینی بهش زدم 

_توام منو اروم میکنی زندگیم خوب کردی اومدی اصلا بیا امروزو با هم بریم بچرخیم 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۲۶


حمید حرفمو با سرش تایید کرد لب زد

_ پس زودتر بپوشید بریم بیرون خوشم نمیاد امروز خونه بمونیم

 همراه ستاره هر دو حاضر شدیم تمام مدت که ما حاضر می‌شدیم حمید به ی گوشه خیره شده بود و پاشو ریتمیک روی زمین می‌کوبید ازش نپرسیدم چی شده چون مطمئنم جوابمو نمیده و خوششم نمیاد که بگه.

 بالاخره من و ستاره هر دو حاضر شدیم و مقابلش ایستادیم 

_بریم 

از جاش بلند شد 

_ بیاید امروز بریم ی جایی که تا شب نیایم 

رفتار عجیب حمید منو توی فکر فرو برد به محض خروجمون از خونه با ثریا چشم تو چشم شدیم ناخواسته نگاهم کشیده شد سمت حمید اخم‌هاش توی هم رفت و زاویه دیدش رو جوری تنظیم کرده بود که ثریا رو نبینه، ثریا ولی برعکس زل زده بود به حمید و خیلی صمیمی و گرم باهاش احوالپرسی می‌کرد حمید خیلی سرد و کوتاه جوابشو می‌داد چیزی که باعث شد بیشتر از همیشه تعجب کنم رفتار سرد و بی روح ثریا با من بود خیلی معمولی و سرد باهام سلام علیک کرد انگار که من مزاحم احوالپرسیش با حمید بودم.

 رو به حمید گفت 

_دارین میرین بیرون

_ بله با اجازتون داریم ی بیرون خانوادگی میریم 

_خب پس منم باهاتون بیام خیلی وقته حوصلم سر رفته

_ بهتون گفتم که خانوادگیه به نظرم شمام برین سر کارتون ممکنه دیرتون بشه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792