#اعتماد ۲۰۶
_لباستو تازه گرفتی؟
_اره مریم جون با ستاره و حمید ی روز رفتیم خرید
_مبارکه بعد از اون بلایی که سر ستاره اومد خرید حالشو خوب میکنه دیگه
کلافه نگاهش کردم و حرفی نزدم شهرام اروم گفت
_انقدر جلوی ستاره نگو شاید بدش بیاد
مریم بلند گفت
_ وا مگه چی گفتم؟ من فقط دارم میپرسم
چشمهام رو تو کاسه چرخوندم و حرفی نزدم دلم میخواست همین الان از اینجا بلند شم و برم بیرون اما بخاطر حمید باید تحمل میکردم، حمید در گوشم پچ زد
_چرا تو فکری؟
_خواهرت خیلی رو اعصابمه مدام داره میگه که ستاره فرار کرده و بلا سرش اوردن
با صدای مریم بهش نگاه کردم
_ستاره و مرجان رفتن توی اتاق حرف بزنن، حالا بنظرتون کسی میاد ستاره رو بگیره؟
_برای ما مهم نیست ما فقط میخواستیم ستاره برگرده پیش من و حمید
_اینکه اره ولی اینده ش چی؟
_گلم مسئله دیگه ای نیست که درموردش حرف بزنی؟
_وا مگه چی گفتم؟
_از وقتی ما اومدیم فقط داری در مورد مسئله ستاره حرف میزنی هم خسته کننده است هم ازار دهنده
_حواست است نازنین چی میگی؟
_خب مریم جان بسه دیگه هی فقط همینو میگی ما داریم هر کاری میتونیم میکنیم که ستاره این موضوع و فراموش کنه یا باهاش کنار بیاد اما شما ول نمیکنی
ادامه دارد