2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67076 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۲۰۴


از چهره ستاره مشخص بود که اصلاً دلش نمی‌خواد به این مهمونی بیاد خودمم به خاطر حمید مجبور بودم که امشب خواهرش رو تحمل کنم خودشم می‌دونست که تمایل ندارم توی این مهمونی شرکت کنم ولی متأسفانه چاره‌ای نداشتم تازه زندگیم خوب شده بود و داشت رنگ آرامش می‌گرفت اصلاً دلم نمی‌خواست که به هر دلیلی این آرامش به هم بخوره. 

لباس‌های جدیدی که خریده بودم رو تنم کردم و با ی آرایش ملایم حاضر و آماده مقابل حمید ایستادم نگاه تحسین آمیزی بهم انداخت گفت

_من همیشه بهت افتخار می‌کنم خوب می‌دونم که حضور توی همچین مهمونی چقدر عذابت میده ولی به خاطر منم که شده تحمل کن خیلی دلم می‌خواد اختلافاتو کنار بذاریم و مثل بقیه مردم با خانواده‌هامون رفت و آمد کنیم

 کلافه رومو برگردوندم ستاره هم از اتاقش بیرون اومد با اینکه حسابی لاغر شده بود ولی توی این لباس‌ها مثل ماه می‌درخشید دوباره از ته دلم خدا رو هزاران بار شکر کردم که دخترم بهم برگشت درسته که ستاره سالم و سرحال من رفت و به جاش که دختر ناراحت و افسرده اومد اما همین که دخترم در کنارمه برام خیلی با ارزشه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۰۵


سوار ماشین شدیم و به سمت خونه مریم خواهر حمید راه افتادیم توی راه حمید تمام تلاششو می‌کرد تا جو رو عوض کنه و ما با لب‌های خندون به خونه خواهرش بریم. 

با اینکه اصلاً حوصله نداشتم اما به خاطر حمیدم که شده خودمو عادی نشون می‌دادم و ی جوری برخورد می‌کردم که متوجه ناراحتی من نشه بالاخره به خونشون رسیدیم 

مریم دو تا پسر بزرگ داشت و ی دختر که تقریباً همسن ستاره بود زنگ درو زدیم و وارد شدیم همگی به استقبالمون اومدن منتظر هر برخورد زننده و زشتی از طرف مریم بودم مطمئنم که اگر رفتار ناراحت کننده‌ای از خودش نشون نده شب رو نمی‌تونه سر راحت روی بالشت بذاره تعارف کردند و داخل خونه شدیم روی مبل ها نشستیم مریم با خوشرویی شروع کرد به حرف زدن از اینکه چقدر از برگشته ستاره خوشحاله تشکر کردم و دوباره مشغول حرف زدن راجع به همین موضوع شد انگار هبچ حرف دیگه‌ای جز این نداشت دیگه کلافه شده بودم و دلم می‌خواست موضوع را عوض کنم هر چقدر بحثو عوض می‌کردم دوباره مریم برگشت سر همین مطلب

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

#اعتماد ۲۰۶


_لباستو تازه گرفتی؟ 

_اره مریم جون با ستاره و حمید ی روز رفتیم خرید 

_مبارکه بعد از اون بلایی که سر ستاره اومد خرید حالشو خوب میکنه دیگه 

کلافه نگاهش کردم و حرفی نزدم شهرام اروم گفت

_انقدر جلوی ستاره نگو شاید بدش بیاد 

مریم بلند گفت 

_ وا مگه چی گفتم؟ من فقط دارم میپرسم 

چشمهام رو تو کاسه چرخوندم و حرفی نزدم دلم میخواست همین الان از اینجا بلند شم و برم بیرون اما بخاطر حمید باید تحمل میکردم، حمید در گوشم پچ زد 

_چرا تو فکری؟ 

_خواهرت خیلی رو اعصابمه مدام داره میگه که ستاره فرار کرده و بلا سرش اوردن 

با صدای مریم بهش نگاه کردم 

_ستاره و مرجان رفتن توی اتاق حرف بزنن، حالا بنظرتون کسی میاد ستاره رو بگیره؟ 

_برای ما مهم نیست ما فقط میخواستیم ستاره برگرده پیش من و حمید

_اینکه اره ولی اینده ش چی؟ 

_گلم مسئله دیگه ای نیست که درموردش حرف بزنی؟ 

_وا مگه چی گفتم؟

_از وقتی ما اومدیم فقط داری در مورد مسئله ستاره حرف میزنی هم خسته کننده است هم ازار دهنده

_حواست است نازنین چی میگی؟ 

_خب مریم جان بسه دیگه هی فقط همینو میگی ما داریم هر کاری میتونیم میکنیم که ستاره این موضوع و فراموش کنه یا باهاش کنار بیاد اما شما ول نمیکنی

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۰۷


_من فقط نگران برادر زاده م هستم 

بحث با مریم بی فایده بود همه میدونستن دیکه کسی چیزی نگفت و ادامه نداد با کمک ستاره و مریم و مرجان سفره رو انداختیم و شام خوردیم بعد شام هم با وجود تعارفات زیاد مریم و شهرام اما به خونمون برگشتیم توی راه به ستاره گفتم 

_خوش گذشت؟

_نه مامان عمه انگار هیچ حرفی جز ماجرای من نداشت با مرجان رفتیم توی اتاق که حرف بزنیم فکر کردم از عمه راحت شدم اما بدتر اون سوال میپرسید و ول نمیکرد خداروشکر که تموم شد 

_عیب نداره مامان اونا فقط کنجکاون وگرنه قصد دیگه ای ندارن 

_امیدوارم 

حمید سرفه ریزی گرد 

_ستاره خانم من اینجام ها اونی که داری در موردش حرف میزنی خواهر منه

ستاره سکوت کرد و من حسابی کفرم بالا اومد که خواهر تو چند ساعت ما رو انواع عذاب های روحی داد بعد تو معتقدی که ما باید سکوت کنیم؟ 

تا خونه کسی حرف نزد دلم نمیخواست با حمید حرف بزنم وارد خونه که شدیم سمی ترین جمله تاریخ زندگیمون رو از حمید شنیدم 

_خیلی خوش گذشت 

از حرص بلند بلند خندیدم که دنبالم کرد 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۰۸


توی اتاق گیرم انداخت نزدیکم شد دستامو گرفت با صدای بلند خندیدم 

_حمید توروخدا ولم کن

خبیثانه نگاهم کرد 

_به کی تیکه انداختی؟ 

بین خودش و دیوار اسیرم کرد 

_ولم کن حمید 

جیغم به اسمون رفت گاز محکمی از بینیم گرفت و دستامو ول کرد بینیم رو ماساژ دادم اشک چشمم در اومد. نگاهم به ستاره افتاد وایساده بود لای در و با صدای بلند بهمون میخندید 

حمید از اتاق خارج شد و من با دستم محکم بینیم رو ماساژ می‌دادم 

_ی دفعه چی شد؟

_ هیچی مهمونی امشب خونه خواهرشو مسخره کردم بدش اومد 

حمید با صدای بلند گفت

_ دارم می‌شنوم دوباره میاما 

از ترس اینکه نیاد دوباره بینیم رو گاز نگیره ساکت شدم 

لباسامون را عوض کردیم و هر کدوم روی تخت خودمون به خواب رفتیم صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم صبحانه رو برای حمید حاضر کردم و حمید بعد از صرف صبحانه به سر کار رفت نوبت بیدار کردن ستاره بود اما چون قرص اعصاب مصرف می‌کرد نباید بیدارش می‌کردم انقدر تنهایی نشستم تا خودش تصمیم بگیره که بیدار بشه انگشتمو لبه لیوان می‌چرخوندم و به گذشته فکر می‌کردم به اتفاقاتی که افتاده، نبود ستاره خیانت حمید و جداییمون نمی‌دونم چقدر فکر کردم فقط وقتی که به خودم اومدم چاییم کاملاً سرد شده بود

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۰۹


بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم چاییم را عوض کردم و موقع برگشت با ستاره چشم تو چشم شدم 

_خیلی وقته دارم نگات می‌کنم ولی تو فکری چی شده 

_هیچی نیست فکرای گذشته است

_ تو که تا آخرش رفتی چرا ازش جدا نشدی

_ ستاره اون پدرته من نمی‌تونم ازش جدا بشم اون هرچی هم باشه بازم بابای توئه بعدم اون اتفاقاتی که افتاد باعث شد دیدگاهم به زندگی عوض بشه و بهش ی فرصت بدم تو روزای نبودت واقعا در کنارم بود و ازم مراقبت کرد دقیقاً وقتی که همه تنهام گذاشتن فقط بابات و ثریا درکنارم بودن من تو دوران ناراحتی و غمم به بقیه نیاز دارم روزای شادی و خوشبختیم که خب خودم هستم

 نزدیکم شد و گفت 

_واقعاً نمی‌دونم باید چی بگم انگار مجنون اون آدم شده بودم هر کاری که بهم می‌گفت انجام می‌دادم فقط وقتی فهمیدم اشتباه کردم که منو برد به اونجا

 با گوش دل به حرف‌های ستاره گوش می‌دادم 

_ کجا بردت ؟

نگاهشو ازم دزدید و به زمین خیره شد انگار خودشم فهمید چیزایی رو داره میگه که نباید 

_ستاره مامان برام تعریف کن

لبخند کم رنگی زد و گفت

_ بیخیال ولش کن

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
میشه ادامشو بزاری سرگذشت حلما دیگ نمیاد?

نه عزیزم مثل اینکه اون خانم هم از کس دیگه ای کپی میکرده برای همون دیگه نذاشت

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۱۰


دستشو توی دستم گرفتم با بغض گفتم

_ ستاره تو رو خدا برام بگو چرا منو محرم خودت نمی‌دونی، مامان من خیلی دوست دارم بدونم چی به سرت اومده تا قشنگ درکت کنم این نگفتن تو داره منو می‌کشه

 دستی به صورتش کشید آروم لب زد 

_امیر خیلی خودشو بهم علاقه علاقمند نشون داد منم فکر می‌کردم که راست میگه از اینورم گیرایی که تو بهم می‌دادی با دعواهای خانوادگی مون باعث شده بود که بیشتر از اینکه بخوام به تو اعتماد کنم و پناه ببرم کشیده بشم سمت امیر انقدر بهش اعتماد داشتم اگر بهم می‌گفت بمیر براش می‌مردم باورم شده بود که مراقبمه و کاری نمی‌کنه که بهم آسیبی برسه در عوض کسایی رو که فکر می‌کردم باعث آسیب رسیدن به من هستن تو و بابا بودید وقتی دوستام تعریف می‌کردن که باباشون چقدر ماماناشونو دوست دارن و با هم تفریح و مهمون می‌میرن حسرت می‌خوردم امیر وعده یه زندگی پر از آرامشو بهم داده بود 

حرف‌های ستاره حقیقت داشت زندگی ما تنها چیزی ی جذابیت از دور بود، دلم برای دخترم سوخت من و امیر وسط اون همه جنگ و دعوا و لجبازیامون به هر چیزی فکر کرده بودیم جز ستاره دقیقاً مهم‌ترین و اصلی‌ترین بخش زندگیمون رو فراموش کرده بودیم 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۱۱


دوباره گوش سپردم به حرف‌هاش 

_بعد تو با خودت نگفتی بالاخره ی پسر غریبه چه جوری می‌خواد با تو خوشبخت بشه وقتی که تو هیچ شناختی ازش نداری تو با خودت نگفتی که تو توی ناز و نعمت بزرگ شدی بعد اون ی معلم سرخونه است و درآمد آنچنانی نداره چه جوری می‌خواد تو رو خوشبخت کنه؟

_ مامان مشکل تو همینه فکر می‌کنی پول خوشبختی میاره دقیقاً مثل مامان بزرگ

 سکوت کوتاه ستاره منو کشید به عمیق‌ترین نقطه‌ای که توی ذهنم داشتم به چیزی که همیشه باعث می‌شد مقصر تمام مشکلاتم ببینمش حرف مادرم بود که می‌گفت( حمید پول داره و تو خوشبخت میشی ) صدای ستاره منو از فکر بیرون کشید 

_ پول شاید رفاه و آرامش بیاره یا امنیت ذهنی ولی خوشبختی نمیاره من با امیر دنبال آرامش بودم نه چیز دیگه‌ای دنبال محبت بودم 

وارفته نگاهش کردم 

_ستاره مگه ما بهت محبت نکردیم که به من داری اینجوری میگی؟

 _ مامان محبت می‌کردید ولی اونجوری نبود که برای من راضی کننده باشه تو همیشه درگیر دوستاتو بیرون رفتن بودی بابا هم هر وقت رفتم سمتش کارتشو می‌داد بهم واقعا شماها فکر کردید تمام خواسته و نیاز من از زندگی همین بود؟ 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792