2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67082 بازدید | 580 پست

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

#اعتماد ۱۴۶


ابی به دست و صورتم زدم و با تمام خشم از توی اینه به خودم خیره شدم نفس های عمیق و پی در پی کشیدم خودمم از این همه عصبانیت خودمم خسته شدم از سرویس بیرون اومدم اونا هنوز سر جای قبلیشون بودن عذرخواهی کردم و خواستم سردرد رو بهانه ای کنم برای پناه بردن به اتاق که با حرف ثریا متوقف شدم 

_من بعد شام میرم 

به سمتش رفتم 

_کجا میری؟ 

_عزیزم شما زن و شوهرید برم بهتره اینجوری راحت ترم بعدم ی سر به خونه و زندگیم بزنم چند وقته الان اینجام فردا صبح دوباره میام 

_ثریا تورو خدا نرو من دق میکنم 

حمیدم شروع کرد به اصرار کردن بهش میگفت 

_خواهش میکنم نرید مارو تنها نذارید

ثریا گفت 

_ من برم برای شماهم بهتره 

بغضم ترکید و گفتم 

_نه تو بری برای ما بهتر نیست من نابود میشم تنهایی میمیرم ستاره نیست خونه م خالیهثریا پشیمون نگاهم کرد و نزدیکم شد بغلم کرد و گفت 

_گریه نکن باشه باشه نمیرم تو گریه نکن 

با دستش نوازشم میکرد مدام میگفت 

_گریه نکن مگه بچه شدی چرا اینجوری میکنی؟ خب گفتم نمیرم دیگه اینجام تا ستاره برگرده

کم کم اروم شدم و غذاها رو اوردن حمید روی میز گذاشت و بعد از کلی خواهش و تمنا از ثریا که خونمون بمونه گفت 

_بیاید شام بخوریم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۴۷


ثریا دستمو گرفت و گفت 

_انقدر وابستگی نسبت به من خوب نیست عزیزم 

_از وقتی ستاره رفته تو شدی پناه من 

کمکم کرد از جام بلند شم و با هم به به سمت آشپزخونه رفتیم حمید در حال چیدن سالاد و نوشابه بود هر کدوم سر یکی از صندلی‌ها نشستیم و بی میل به غذامون خیره شدیم برای اینکه ثریا دوباره ناراحت نشه و قصد رفتن نکنه به زور چند لقمه خوردم گوشی حمید زنگ خورد از جاش بلند شد به سمت گوشی رفت گوشیو برداشت با دیدن اسم کسی که تماس گرفته بود نگاه کوتاهی به ما انداخت و بعد به گوشیش نگاه کرد پاسخ داد حس کردم خوب حرف نمی‌زنه و انگار راحت نیست و داره رمزی صحبت می‌کنه مدام می‌گفت

_ درسته بله من خدمتتون می‌رسم و با هم صحبت می‌کنیم

 همین رفتار حمید باعث شد که من دوباره بهش شک کنم گوشی قطع کرد و برگشت سر میز تلاش می‌کرد خودشو عادی نشون بده ولی موفق نبود

_کی بود زنگ‌زد؟ 

_از همکارام بود در مورد جلسه فردا میپرسید گفتم میام بهت میگم 

اهان منظور داری گفتم و مشغول غذام شدم ی دفعه پرسیدم 

_دیگه با منشی نمیپری نه؟ اومدی تو رده های بالاتر؟ 

_نازنین بس کن 

_وا خب سواله برام میخوام ببینم معیار انتخابت عوض شده یا نه 

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۴۸


حمید هیچی نگفت و مشغول غذاش شد تمام مدتی که حرف بار حمید میکردم ثریا غذاشو میخورد انگار دوتایی میخواستن دیگه واکنشی نسبت به من نداشته باشن 

ثریا رو بهم گفت 

_نازی چرا نمیخوری؟ 

اروم گفتم 

_میخورم 

مشغول غذا خوردن شدم که گوشی حمید دوباره زنگ خورد تچی کرد و از جاش بلند شد گوشی و جواب داد 

_بفرمایید 

مکثی کرد و گفت 

_بله خبری ازتون نشد ولی گفتید پیگیری میکنید 

دوباره گفت 

_والا شما گفتید خبر میدید و ما منتطر بمونیم حتی ما مراسم خاکسپاریش هم گرفتیم ولی دیگه خبری ازتون نشد 

از حرفهاش فهمیدم که داره در مورد ستاره حرف میزنع بی اختیار ایستادم و به سمتش رفتم 

_چی شده حمید؟ 

با دست بهم علامت سکوت رو نشون داد به حرفهای شخص پشت گوشی گوش میداد و گفت 

_باشه چشم من فردا میام اگاهی 

گوشیو قطع کرد منتظر بهش نگاه کردم و پرسیدم 

_چی شده؟ 

_از اگاهی بودن گفتن فردا بریم اونجا میگه چرا پیگیر پرونده دخترتون نشدید اصلا به چه حقی جسد رو فوری دفن کردید برای تحقیقات لازم داشتیم

_وا مگه خودشون نگفتن دفنش کنید و مجوز دادن حالا میگن چرا؟ 

_میگه مسئولش اشتباهی حتما مجوز داده چون نباید دفنش میکردید 

اخم ریزی کردم 

_الان باید چیکار کنیم؟ 

_هیچی گفت فردا بیاید حرف میزنیم میگه مگه میشه که معیار تشخیص جسد کارت بانکی باشه که باهاشه؟ 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۴۹


_یعنی اون جسد ستاره نیست؟

با صدای بلند اما کنترل شده گفت

_نمیدونم بخدا نمیدونم به من همینارو گفتن 

روی مبل نشستم که حمید گفت 

_نشین اینجا پاشو برو غذاتو بخور گرسنه نمونی 

_نمیخوام دیگه میلی ندارم ذهنم رفت سمت ستاره 

_بخدا دیگه ذهنم کار نمیکنه اصلا نمیدونم چی درسته و چی غلط 

ثریا مثل همیشه حرفهاش ارامبش بخش بود 

_چرا به جای فکرای بی نتیجه صبر نمیکنید تا فردا ببینیم چی میشه؟ میدونم سخته ولی بهترین کاره

هر دو بهش نگاه کردیم حق با ثریا بود حمید عصبی توی خونه راه میرفت دلم براش میسوخت طفلک هیچ راهی نمونده بود که نرفته باشه کلافه و عصبی به اطراف نگاه میکرد و صدا دار نفس میکشید 

_اقا حمید ی دقیقه بشین 

_نمیتونم اروم و قرار ندارم گاش ی دفعه تکلیف ادمو مشخص کنن ی روز میگن مرده من نمیدونستم چیکار کنم داغ بچه چیزی نیست که ادم هر روز بخواد باهاش کنار بیاد ی روز میان میگن ممکنه زنده باشه میترسم امیدوار بشم و دوباره ناامیدم کنن

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۵۰


نفس عمیقی کشید و لب زد 

_ میگه فردا بیاید نمیدونه تا فردا صبح من میمیرمو زنده میشم 

_خب میگفتی تو که میخواستی بگی فردا بیاید فردا زنگ میزدی الان تمام وجود ما بشه ولوله تا فردا؟ 

ثریا لبخند عمیقی زد

_قربونت برم که حاضر جوابیت تو موقعیت بد زندگیتم کار میکنه برو غذاتو بخور از صبح هیچی نخوردی اقا حمیدم ی لیوان اب قند میخواد براش درست میکنم میارم این تلفن حال همه رو خراب کرد

به سمت اشپزخونه رفتم و همزمان گفتم

_تصور کن بگن ستاره زنده ست جه جشنی بگیرم من

ثریا بلند گفت 

_ انشالله عزیزم توکل برخدا منم تو جشن کمکت میکنم با هم میترکونیم 

صدای اروم حمید به گوشم خورد 

_بخدا سه تا شیرخوارگاه رو شیر خشک و پوشک میدم فقط بگن زنده است از وقتی گفتن فوت کرده هر لحظه زندگیم سیاه شده شاید فکر کنید دروغ میگم ولی بخدا لحظه ای نیست بهش فکر نکنم همش خودمو سرزنش میکنم که براش کم گذاشتم و اونجوری که باید پدری نکردم برای دخترم

ثریا با لحن دلجویانه بهش گفت 

_انقدر خودتونو اذیت نکنید شما هر کاری تونستید کردید

_نه من همسر و پدر خوبی نبودم فقط از خدا میخوام ی فرصت بهم بده تا برای دخترم پدری کنم منه خاک برسر فقط کار کردم که اینده ش رو بسازم اما روزای قشنگ زندگیشو با نبودنم خراب کردم ای کاش خدا بهم ی فرصت بده برای ستاره همه کار میکنم 

دلم برای حمید سوخت فکر نمیکردم انقدر تحت فشار باشه و عذاب بکشه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۵۱


تمام خشمم به یکباره فرو ریخت و تبدیل شد به حس دلسوزی، متاسفانه حمید همه رو ریخته بود توی خودش و من فکر میکردم نسبت به مرگ دخترمون بی تفاوته در صورتی که درد مشترکی داشتیم و عذابمونم مشترک بود سرمو روی میز گذاشتم صدای تق تق لیوان اومد سرمو بلند کردم ثریا مشغول درست کردن اب قند بود 

_دلم برلش سوخت 

نگاه کوتاهی بهم انداخت 

_خیلی پشیمونه هر اتفاقی هم که افتاد حداقل تو رهاش نکن انقدر ریخته تو خودش داره سکته میکنه داری مجازاتش میکنی غافل از اینکه این خودشو داره از درون میخوره 

بغض کردم و به ثریا گفتم 

_منم جگرم سوخته بهم حق بده

_میدم عزیزم دردتون مشترکه، داغ بچه چیز ساده ای نیست

ناخواسته از جام بلند شدم پاهام انگار مال من نبودن و خودمختار شده بودن به سمت حمید رفتم روی زمین نشسته بود مقابلش زانو زدم و بعد از چند ماه بغلش کردم ی دفعه بغض هر دومون ترکید دستهای حمید دور بدنم حلقه شد و از ته دل هق زد شاید هر موقع دیگه ای بود جلوی ثریا خجالت میکشیدم اما اینبار خجالت نکشیدم اون لحظه فقط به خودم و حمید فکر کردم و درد مشترکمون نمیدونم چقدر توی بغلش بودن اما ثریا جدامون کرد و گفت 

_بسه دیگه حالتون بد میشه انشالله فردا اخبار خوبی به گوشتون میرسه گریه نکنید 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
اسی چرا همه داستان هات رو نصفه میزاری اینجوری خواننده خیلی اذیت میشه  یا نزار یا کامل بزار گلم ...

عزیزم ببخشید به کل یادم رفته بود سرگذشت و براتون بزارم این سه روز یک چندتا مشکل داشتم حوصله هیچی و نداشتم

یوقت فکر نکنی متاهل م نه مجردم هنوز 😂

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

گلم اومدی لایک کن حتما

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.

#اعتماد ۱۵۲ 


اشک هامون رو پاک کردیم به حمید خیره شدم چقدر این مدت تغییر کرده بود چهره ش مردونه تر شده بود و چندتا تار مو کنار شقیقه اش سفید شده بودن وقتی بیشتر دقت کردم متوجه تار موهای سفید لا به لای موهای مشکیش شدم یعنی اینها اثرات نبود ستاره بود؟

حمید از جاش بلند شد کیف پولش رو برداشت و گفت 

_میرم ی دوری بزنم نمیدونم کی برمیگردم ولی حتما برمیگردم نگرانم نباشید 

به سمتش رفتم

_خب منم ببر 

_نازنین جان میخوام تنها باشم ی دوری بزنم برمیگردم

حمید از خونه بیرون رفت من موندم و صمیمی ترین و بهترین دوستم که تو بدترین روزهای زندگیم رهام نکرد

_نازنین نگران نباش برمیگرده 

_امشب تازه دیدم که این اتفاقات چه بلایی سرش اورده اگر اینم بلا سرش بیاد من میمیرم 

_حمید خان هیچی بلایی سرش نمیاد تو فعلا مراقب خودت باش انشااله فردا میرید اگاهی و اخبار خوبی بهتون میگن 

_تو نمیای؟ 

_من اگر نیام تنها برید بهتره رابطه تون درست میشه هر چی بیشتر من کنارتون باشم رابطه تون دیرتر درست میشه بعدم ی کاری دارم برم انجام بدم و برگردم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۵۳


خیره به ثریا موندم اونم حق داشت که بره و من زیادی ازش انتظار داشتم زندگیش رو این مدت گذاشته بود پای مشکلات من ولی تا کی میتونه خودشو درگیر زندگی من بکنه

_هر کاری صلاحته انجام بده عزیزم من دوس دارم در کنارم باشی این مدت هم پیشم بودی ازت ارامش میگرفتم ولی اگر فردا نیای و بری ی جای دیگه من ناراحت نمیشم 

لبخند مهربونی زد

_من همیشه کنارتم نازنین ولی واقعا فردا کار واجبی دارم اما ازت خواهش میکنم به شوهرت سرکوفت نزن اون خودشم ناراحته و ی جوری کنترل اوضاع رو از دست داده هر دوتون باید این روزا رو بگذرونید پس سختش نکن

بهش نگاه کردم که گفت 

_میدونی شوهرت مرد خیلی خوبیه شاید الان پیش خودت فکر کنی من چرت و پرت میگم اما عین حقیقته این چند وقته هم عذاب وجدان داشت و خودش ناراحت بود هم سرکوفت های تو و دعواهایی که باهاش میکردی خیلی تحت فشار بود با توجه به سابقه خیانتش هر کس دیگه ای بود حتی برای اروم کردن خودش یا خلاصی از این شرایط میرفت با یکی دیگه اما شوهر تو وایساد و تحمل کرد بنظرم لیاقت ی فرصت رو داره 

سرتایید تکون دادم نمیدونم چقدر گذشت ثریا رفت بخوابه و من منتتظر نشستم تا سروکله حمید پیدا شد 

_سلام بالاخره اومدی؟ 

_نازنین چرا نخوابیدی؟ 

_تو بیرون بودی نگرانت بودم

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

ممنون گلم، اومدی لایک کن لطفا

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792