#اعتماد ۱۵۰
نفس عمیقی کشید و لب زد
_ میگه فردا بیاید نمیدونه تا فردا صبح من میمیرمو زنده میشم
_خب میگفتی تو که میخواستی بگی فردا بیاید فردا زنگ میزدی الان تمام وجود ما بشه ولوله تا فردا؟
ثریا لبخند عمیقی زد
_قربونت برم که حاضر جوابیت تو موقعیت بد زندگیتم کار میکنه برو غذاتو بخور از صبح هیچی نخوردی اقا حمیدم ی لیوان اب قند میخواد براش درست میکنم میارم این تلفن حال همه رو خراب کرد
به سمت اشپزخونه رفتم و همزمان گفتم
_تصور کن بگن ستاره زنده ست جه جشنی بگیرم من
ثریا بلند گفت
_ انشالله عزیزم توکل برخدا منم تو جشن کمکت میکنم با هم میترکونیم
صدای اروم حمید به گوشم خورد
_بخدا سه تا شیرخوارگاه رو شیر خشک و پوشک میدم فقط بگن زنده است از وقتی گفتن فوت کرده هر لحظه زندگیم سیاه شده شاید فکر کنید دروغ میگم ولی بخدا لحظه ای نیست بهش فکر نکنم همش خودمو سرزنش میکنم که براش کم گذاشتم و اونجوری که باید پدری نکردم برای دخترم
ثریا با لحن دلجویانه بهش گفت
_انقدر خودتونو اذیت نکنید شما هر کاری تونستید کردید
_نه من همسر و پدر خوبی نبودم فقط از خدا میخوام ی فرصت بهم بده تا برای دخترم پدری کنم منه خاک برسر فقط کار کردم که اینده ش رو بسازم اما روزای قشنگ زندگیشو با نبودنم خراب کردم ای کاش خدا بهم ی فرصت بده برای ستاره همه کار میکنم
دلم برای حمید سوخت فکر نمیکردم انقدر تحت فشار باشه و عذاب بکشه
ادامه دارد