2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67131 بازدید | 580 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

#اعتماد ۱۳۸


ثریا از ماشین پیاده شد و دنبال امیر رفت هر چی زمان میگذشت بیشتر نگران میشدم و میترسیدم که نکنه بلایی سر ثریا بیاره ده دقیقه گذشت و ثریا اومد

_چی شد؟

_توی ساختمونه پر از شرکته برای اینکه بری توی ی شرکت باید در بزنی و بگی چیکار داری ی شرکت اونجا بود برای واردات جنس امیر رفت اونجا نمیشد برم داخل هر چی هم گوش وایسادم چیزی نشنیدم

_یعنی میخواد جنس وارد کنه؟

_نمیدونم بخدا فقط ی لحظه شنیدم که گفت دختره سالمه همش صحنه سازی بود

ماتم برد پرسیدم

_واقعا اینو گفت؟

_اره بخدا راستشو میگم طرف پرسید دختره چی شد؟ امیرم گفت سالمه همه ش صحنه سازی بود

نور امید توی دلم روشن شد لبختد زدم و گفتم

_یعنی ممکنه ستاره رو گفته باشه؟

_حتما اونو گفته دیگه چون گفت صحنه سازی بود من شکم رفت سمت ستاره

_بنظرت دنبالش کنیم به ستاره میرسیم؟

_ممکنه بالاخره ستاره هر جا باشه پیش اینه دیگه نازنین میخوای به حمید بگیم؟

_ممکنه باور نکنه و بذاره پای دیوونگی من، بعید میدونم باور کنه برای اون راحت تره که با مرگ ستاره کنار بیاد

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۳۹


_انقدر بی انصاف نباش اونم ادمه و ناراحته ستاره بچه اونم بود جگر اونم سوخته 

با ناراحتی گفتم

_خود کرده را تدبیر نیست خدا لعنتش کنه نمیدونم از خیانتش زار بزنم یا از بلایی که سر ستاره اورد 

_نمیدونم چی بگم که دلداریت بدم ولی صبر کن شاید ستاره زنده باشه و شرایط تغییر کنه 

ناراحت به ی گوشه زل زدم که متوجه شدم ماشین به حرکت در اومد 

_کجا میریم؟ 

_امیر سوار ماشینش شد و راه افتاد ندیدی؟ 

_نبخدا تو فکر بودم 

_الکی نرو تو فکر دعا کن به ی نتیجه خوب برسیم و ستاره رو بغل کنی 

_یعنی میشه ستاره؟ به اون جسد سوخته که فکر میکنم حالم خراب میشه اخه مگه میشه حتی برای بار اخر نتونی چهره بچه ت رو ببینی و بغلش کنی؟ ی تیکه گوشت سیاه بدن بهت بگن بچه ت بود؟ 

_اون ستاره نبود خودتم میدونی انقدر بی قراری نکن ستاره تو زنده هست

امیر دوباره برگشت به خونه خودش و هر چی نشستیم بیرون نیومد

_این بیرون نمیاد چیکار کنیم؟

_نمیدونم بخدا شبم شده میترسم شوهرت بیاد ببینه نیستیم ناراحتی درست کنه

_اره شب شده بیا بریم خونه ما تا صبح که برگردیم 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۴۰


همراه ثریا برگشتیم ازخوشحالی نمیدونستم چیکار کنم اینکه گفته بود زنده هست همش صحنه سازی بوده ممکنه ستاره رو گفته باشن وقتی رسیدیم به خونه جرات نداشتم برای حمید بگم اما خیلی خوشحال و سرحال بودم دلم میخواست پرواز کنم 

_سلام 

حمید متعجب نگاهم کرد با لبخند زورکی جواب سلاممو داد به اتاق رفتم و متوجه پچ پچ هاش با ثریا شدم 

_چی شده؟ این چرا اینجوری بود؟ 

_ولش کن اون فکر میکنه هنوز ستاره زنده هست برای همین خوشحاله 

_پس کی بهش میگیم؟ 

_بذار هر کاری میخواد بکنه به مرور خودش متوجه میشه ولی دقت کن باید خودش به این نتیجه برسه که ستاره فوت شده اگر بخوای به زور بهش بفهمونی حالش بد میشه

_نه من کاری نمیکنم ولی اسیب نمیبینه؟ 

_خودش بفهمه اسیبش خیلی کمتره تا ما بهش بگیم الان شما فقط باهاش همکاری کن حتی اگر دیدی داره از اتفاقاتی میگه خیلی خنده دار هستن بازم استقبال کن

_باشه چشم 

ثریا به اتاقی که بهش داده بودم و رفت و حمید کنارم اومد 

_امروز چیکار کردی؟ 

_هیچی رفتیم بیرون چرخیدیم

_نازنین احضاریه دادگاه برام اومد 

تازه یادم افتاد که الهه پرونده رو ادامه میده خیلی عادی نگاهش کردم 

_خب که چی؟ من چیکاره م؟ 

_نمیخوای متوقفش کنی؟ 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۴۱


_چرا باید متوقفش کنم؟ نکنه فکر کردی بخاطر وضعیت فعلی مون یادم میره؟ 

ملتمس گفت 

_ما دخترمونو ار دست دادیم بیا ی کاری نکنیم همدیگرم از دست بدیم من اشتباه کردم قبول دارم توبه هم کردم دیگه دردت چیه؟ 

_تو توبه کردی خدا هم بخشیدت اما من نبخشیدمت بیخودی فکر نکن من کوتاه میام

_ببین هر کاری بکنی طلاقت نمیدم

از اتاق خارج شد و من بی تفاوت به مرتب کردن لباسهام ادامه دادم ثریا وارد اتاق شد 

_بیا بریم شام اماده کنیم لباسهارو ول کن 

_شام‌نمیخوایم خودمون حاضری میخوریم اونم ی فکری برای خودش بکنه 

_نازنین به فکر اصلاح و درست کردن روابط باش قطع کردن و خراب کردن کاری پیش نمیبره زندگیتو از اول درست کن

_چرا فکر میکنی من خیانت اینو فراموش میکنم؟ 

_فراموش نکن ولی یادت بیار که ستاره چقدر دلش میخواست شما اشتی کنید و باهم باشید

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۴۲


_منظورت چیه؟

_ منظور من اینه که ستاره از کارای باباش خبر داشت حتی قبل از اینکه تو بفهمی فهمیده بود و باباشو دیده بود اما با این وجود بازم از تو می‌خواست که باهاش آشتی کنی متاسفانه اعمال ماها روی زندگی بچه‌هامون بی‌ تاثیر نیست الان تو فکر می‌کنی اگر جدا بشی خوشحال و راضی میشی ولی حواست نیست که این تصمیم تو روی زندگی ستاره چه تاثیری داره می‌ذاره اون بچه‌ام دلش نمی‌خواد که پدر و مادرش از هم جدا بشن می‌خواد شما دوتا رو با هم داشته باشه چه بخوای چه نخوای تمام تصمیمات تو و حمید روی زندگی ستاره تاثیر می‌ذاره حمید این چند وقته خوب خودشو نشون داده تمام تلاششو می‌کنه نظر تو رو جلب کنه گذشته رو جبران کنه داره درست زندگی می‌کنه این خیلی مهمه درست زندگی کردن، خیلی از مردا هستند بعد از اینکه خیانتشون لو میره ی جوری زنه رو گول می‌زنن و برمی‌گردن سر زندگیشون بعد یواشکی دوباره خیانت می‌کنن ولی حمید این کارو نمی‌کنه

 ابرو بالا زدم و گفتم

_ تو مطمئنی؟

 ثریا سرشو بالا پایین کرد و گفت 

_آره خیلی مطمئنم اصلاً از چهره حمید می‌تونم تشخیص بدم خودتم می‌دونی انقدر از این مسائل دیدم که چشمام پره چه خوشت بیاد چه خوشت نیاد حمید واقعا تغییر کرده می‌تونی عاقلانه تصمیم بگیری ی فرصت به هر دوتون بدی و زندگیتو دوباره بسازی همش با خودته من به عنوان یه دوست خوب وظیفمه که به تو بگم درست و غلط چیه اما تصمیم گیرنده تویی نه من

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۴۳


نفس عمیقی کشیدم و گفتم 

_از اعماق وجودم دلم می‌خواد طلاق بگیرم همیشه پیش خودم می‌گفتم این زنایی که از شوهرشون خیانت می‌بینن چطوری راضی میشن دوباره با طرف زندگی کنن چطوری می‌تونن اما الان که خودم توی این شرایط قرار گرفتم می‌بینم تحملش واقعاً سخته نمی‌خوام بگم تو تجربه‌اش نکردی نمی‌دونی نه ولی واقعاً تحمل همچین آدم و همچین شرایطی برای من خیلی سخته هر لحظه که به حمید نگاه می‌کنم یاد عکس‌هایی که ازش پیدا کردم می‌افتم یاد اون همه حسرتی که داشتم در کنارم باشه و نبود الان تازه تبدیل شده به مردی که من می‌خواستم همش کار کار هر چقدر التماسش می‌کردم برای ماهم وقت بزار نمی‌ذاشت الان به خودش اومده و داره برای من وقت می‌ذاره به نظر تو دیگه ارزشی داره؟ ستاره زنده است منم پیداش می‌کنم ولی به نظر تو دیگه حالا خوب شدن حمید ارزشی داره؟

 ثریا لبخند دلنشینی زد و گفت 

_آره داره ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است جلوی ضررم هر موقع بگیری منفعته مهم اینه که حمید الان به خودش اومده و خیلی مهمه که به خودش اومده چون خیلیا به خودشون نمیان داره تغییر می‌کنه داره عوض میشه به خاطر تو به خاطر ستاره به هر دلیلی حمید تغییر کرده الان داره تمام تلاششو می‌کنه تو باید بهش این فرصتو بدی که هم به خودش ثابت که ببینه می‌تونه اصلاً آدم خوبی باشه یا نه هم به تو ثابت بشه که ی وقتا فرصت دوباره چیز بدی نیست

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۴۴


عصبی و ناراحت از اینکه ثریا چرا به جای طرفداری از من طرف حمید رو می‌گیره و ازم می‌خواد بهش ی فرصت بدم روی مبل نشستم حمید نزدیکم اومد و گفت

_ شامو از بیرون می‌خوام سفارش بدم تو چی می‌خوری

 کفری نگاهش کردم و گفتم 

_هرچی برای خودت سفارش دادی برای منم بده غذا الان تنها چیزیه که من بهش اهمیت نمیدم

 حمید دوباره سرافکنده نگاهم کرد و مشغول سفارش غذا با گوشی شد ثریا به جمعمون پیوست روبروی من نشست از چهره م مشخص بود که از دستش عصبانیم و فهمیده بود حمید بهش گفت

_ شما چی می‌خورید 

ثریا همونجور که زل زده بود به من گفت

_ هر چیزی که خودتون می‌خورید برای منم سفارش بدید

 سفارش غذا که تموم شد به حمید گفتم

_ خبری از پدر و مادرت نیست حالشون خوبه؟

 سر به زیر جواب داد

_ آره خدا رو شکر خوبن اونام ناراحت ستاره هستن هر بار که زنگ می‌زنن حال توام میپرسن 

 آهانی گفتم و به زمین نگاه کردم پاهام رو روی هم انداخته بودم و یکیشون رو ریتمیک تکون می‌دادم دلم می‌خواست ی جوری ناراحتی و شر و دعوا درست کنم ولی ی چیزی از درونم جلوم رو می‌گرفت و بهم اجازه این کارو نمی‌داد یکی از چیزهایی که جلوم رو می‌گرفت آرامش زیاد حمید بود که هیچ جوره به هم نمی‌خورد اینم مدیون ثریا بودم که بهش گفته بود من مریضم

ادامه دارد ‌


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۴۵


_نازنین حالت خوبه ؟ 

با صدای حمید از فکر در اومدم و سردرگم بهش گفتم

_ چی؟

 دستشو روی دستم گذاشت و گفت

_ خوبی؟ پاهاتو خیلی داری تکون میدی نگرانتم می‌خوای بریم دکتر یا بریم بیرون بچرخیم تو خونه نمونیم؟

 ابر بالا زدم و گفتم 

_نه خوبم حواسم نبوده که اینجوری تکون دادم 

از جام بلند شدم توی خونه راه می‌رفتم و به این فکر می‌کردم که چی الان داره باعث میشه من نتونم حال حمیدو جوری بگیرم که خودشو بزنه و دلم خنک بشه اصلاً چی باعث میشه که من با قاتل دخترم توی یه خونه زندگی کنم یاد حرف ثریا افتادم که گفت ستاره زنده است و به همه ثابت می‌شه اما تو باید فعلاً به خود تو حمید ی فرصت بدی شاید همین فرصت داره از درون جلوم رو می‌گیره که که حمید رو با دندونام تیکه پاره نکنم و زنده‌اش بزارم. 

ثریا شروع کرد از هر دری صحبت کردن که حال و هوای جمع رو عوض کنه حمید هم باهاش همکاری می‌کرد ولی من عین شیر زخمی فقط بهشون نگاه می‌کردم ثریا بهم گفت

_ نازنین اگه چند تا گل طبیعی بخری برای توی خونتون خیلی خوبه هم دکوراسیون خونه طبیعی‌تر و قشنگ‌تر می‌شه هم گل طبیعی آرامش خیلی زیادی به خونه میده خونه ت اصلاً رنگ و بو می‌گیره

 با لبخند گفتم

_ آره می‌گیرم ممنون حتما ی روز با حمید دوتایی با عشق خیلی زیادی که بینمون هست میریم گلخونه و انواع گلو انتخاب می‌کنیم و میاریم

 حمید شرمنده بود و ثریا کفری نگاهم کرد حس کردم توی اون جمع جایی ندارم از جام بلند شدم و به سمت سرویس رفتم

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

عزیزم جدید گذاشتی لایک کن

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز