#اعتماد ۱۳۹
_انقدر بی انصاف نباش اونم ادمه و ناراحته ستاره بچه اونم بود جگر اونم سوخته
با ناراحتی گفتم
_خود کرده را تدبیر نیست خدا لعنتش کنه نمیدونم از خیانتش زار بزنم یا از بلایی که سر ستاره اورد
_نمیدونم چی بگم که دلداریت بدم ولی صبر کن شاید ستاره زنده باشه و شرایط تغییر کنه
ناراحت به ی گوشه زل زدم که متوجه شدم ماشین به حرکت در اومد
_کجا میریم؟
_امیر سوار ماشینش شد و راه افتاد ندیدی؟
_نبخدا تو فکر بودم
_الکی نرو تو فکر دعا کن به ی نتیجه خوب برسیم و ستاره رو بغل کنی
_یعنی میشه ستاره؟ به اون جسد سوخته که فکر میکنم حالم خراب میشه اخه مگه میشه حتی برای بار اخر نتونی چهره بچه ت رو ببینی و بغلش کنی؟ ی تیکه گوشت سیاه بدن بهت بگن بچه ت بود؟
_اون ستاره نبود خودتم میدونی انقدر بی قراری نکن ستاره تو زنده هست
امیر دوباره برگشت به خونه خودش و هر چی نشستیم بیرون نیومد
_این بیرون نمیاد چیکار کنیم؟
_نمیدونم بخدا شبم شده میترسم شوهرت بیاد ببینه نیستیم ناراحتی درست کنه
_اره شب شده بیا بریم خونه ما تا صبح که برگردیم
ادامه دارد