2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67132 بازدید | 580 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



کجا میخونی  لینک بده ماهم بریم اونجا بخونیم

بچه ها گفتم نگین لینک بده من بدم کانالم روزی دو با یک پارتشو میذاره منم میتونم اون یک یا دو پارتو بدم اگه سرگذشت تموم شده بود که مرض ندارم همشو نذارم اونطوری کلی میزاشتم

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
لطفا بقیه ش بزارید اینجوری خواننده رو از دست میدید

بخدا دوست دارم همشو براتون بزارم اما چه کنم کانال روزی دوپارت میزاره ممنون میشم صبر کنین💛

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۱۸


خواهر حمید از حرفای من قانع شد و سرافکنده یه گوشه‌ای نشست بهم گفت

_ من فکر می‌کردم اینکه می‌گید ستاره رو دزدیدن همش در حد حرفه و انقدرم مشکل پیچیده نیست نمی‌دونستم که اینجوریه

 تو اوج ناراحتیم نگاهش کردم و گفتم 

_توقع داشتی مثلاً ما دروغ بگیم که بخوایم جلب توجه کنیم نگاه کن بچه‌م نیست هیچ خبری ازش نداریم رفتیم سراغ امیر نظری چون می‌دونستم با هم دوستن اما اونم گردن نگرفت همون شبی که گم شد با امیر توی پارتی بودن اما امیر منکر همه چیز شد پلیس رفت سراغ اون کسی که سرایدار اون ویلا بود و به ما گفت که اینا تو اون پارتی بودن اونم منکر شد و گفت که ما دروغ میگیم

 با ناراحتی نگام کرد با لحن دلسوزانه‌ای گفت 

_چه کاری از دست من بر میاد تو بگو من همون کارو بکنم

 لبخند زورکی زدم و گفتم 

_همین که در کنارمون باشید و درکمون کنید دعوا درست نکنید و قشون کشی نکنید برای ما ی دنیا ارزش داره از هیچکس هیچ کاری بر نمیاد جز خدا من فقط آرامشمو می‌خوام

 شرمنده سرشو پایین انداخت صدای گریه‌های مادر حمید بلند شد میون گریه‌هاش گفت 

_مگه میشه که اون بچه گم بشه و شما بشینید اینجا پاشید برید یه کاری بکنید

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۱۹


حمید کلافه وسط خونه راه می‌رفت و دستشو بین موهاش می‌کشید ایستاد کنارش گفت

_ چرا حرف غیرمنطقی می‌زنی رفتیم پیش پلیس اونام گفتن هیچ کاری از دستمون بر نمیاد باید تحقیق کنیم من دارم روانی میشم دخترم نیست اصلا نمی‌دونم باید چه غلطی بکنم 

مامانش اشکاشو پاک کرد و گفت

_ برید سراغ همین پسره امیر که زنت میگه با هم دوست بودن

 ی دفعه خواهر حمید رو کرد بهش گفت _مامان چرا گوش نمیدی رفتن سراغش پلیسم رفته یارو کلاً داره منکر میشه هیچکس نمی‌تونه بهش ثابت کنه مدرکی هم نیستش که بتونن بندازن گردنش تنها راهش اینه که خودش بخواد قبول کنه اونم نمی‌کنه

 شوهر خواهر حمید انگار که فکری به ذهنش رسیده باشه گفت

_ اگه یادت باشه اونی که اینو به ما معرفی کرد خودش آدم حسابی نبود بیا اونم به پلیس لو بدیم شاید تونستن از طریق اون به یه چیزی برسند اینجوری با نشستن دست رو دست گذاشتن که اتفاقی نمی‌افته اون بچه الان ممکنه جونش در خطر باشه هر لحظه هم برای اون مهمه

از جام بلند شدم و گفتم 

_آره بریم 

حمید خیلی مهربون بهم گفت

_ نه تو نیا ما دوتا میریم اگر خبری شد بهت میگم 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۲۰


دلم میخواست با حمید برم حضور توی خونه ای که خواهر و مادرش هم هستن برام سخت بود اما مجبور بودم و چاره ای نداشتم حمید با شهرام فوری از خونه بیرون زدن.

روی کاناپه زانوهام رو بغل گرفتم خواهرحمید کنارم نشست 

_غصه نخور

نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم

_بنظرت میشه؟ 

به زمین خیره شد 

_نه نمیشه، واقعا نمیشه برای ی مادر هیچی بدتر از بی خبری از بچه ش نیست بچه با ارزش ترین دارایی ادمه

چونه م رو روی زانوم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم

_دلم براش تنگ شده تصور اینکه دیگه نبینمش هم عذابه

ثریا نشست کنارم 

_پیداش میکنن من دلم روشنه بخدا پیدا میشه میفهمی تمام این غصه خوردنات الکی بوده

چونه م لرزید 

_اگر پیدا نشه چی؟ اگر بلا سرش بیارن 

ثریا دستشو دورم انداخت سرشو به سرم تکیه داد

_سالم برمیگرده

زمزمه کردم 

_امیدوارم اما هر دو میدونیم که سالم برگشتن ستاره در حد ی فکر برای ماست در واقع خودمون رو اینجوری توجیح میکنیم 

_نازنین جان دهنتو ببند دیگه هی من میگم حرف خوب بزن تو باز زاتو غم بغل میگیری

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۲۱


همونجور زانو به بغل چشمم افتاد به مادرشوهرم خیلی ریز داشت گریه میکرد با هم‌ چشم تو چشم شدیم سرشو پایین انداخت و هیچی نگفت ی دفعه خیره شد بهم و گفت 

_واقعا نیست؟ 

خواهد حمید فوری پرید وسط 

_وا مامان مگه الکی گفتن؟ میگن پلیس در جریانه بعد تو میپرسی ستاره هست یا نه؟ 

با لحن خیلی بیچاره ای گفت 

_چیکار کنم همش دنبال اینم به خودم ی جوری بگم همه چیز دروغه و این بچه حالش خوبه

دلم براش سوخت نمیدونم چقدر گذشت اما بالاخره حمید وارد خونه شد 

_سلام چی شد؟ 

_سلام رفتیم سراغ اشنای امیر اول گردن نگرفت و گفت من نمیدونم و بی خبرم بعد که دید پای ادم دزدی این وسطه گفت من ی چیزی بهتون میگم ولی پلیس بیارید کلا میزنم زیرش و گردن نمیگیرم از امیر باید فقط دوری کرد اگر دخترتون نیست خیالتون راحت باشه پیش اینه و تا خودش نخواد پیداش نمیکنید 

از حرفهای شوهرم تمام بدنم لرزید نمیدونستم چیکار کنم 

_نازنین اروم باش بخدا همه چیزو درست میکنم پیداش میکنم تو فقط اروم باش

_میخواستی پیداش کنی میکردی تا الان طول نمیکشید 

_بخدا پیداش میکنیم رفتم سراغ پلیس تمام حرفهای اون مرده رو بهشون گفتم اونام گفتن ما هم متوجه شدیم درسته، دخترتون پیش اقای نظری هست فقط باید مدرک جور کنیم

اینکه گفت پلیس در جریانه ارامش زیادی به بدنم تزریق کرد 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز