#اعتماد ۱۱۶
هر دو بهم حمله کردن و فحاشی میکردن حمید مقابلشون ایستاد و اجازه نمیداد نزدیکم بشن
_برید اونور نمیذارم بزنیدش
_برگشته میگه تو گونی بزرگ شدی باید ادبش کنم که بار اخرش باشه
_خواهر من خودت اول گفتی برو اونور نمیخوام بزنم، شهرام بیا زنتو جمع کن
_شهرام دستت به من بخوره دستتو قلم کردم
شهرام شوهر خواهر حمید بود و از ترس زنش جلو نمیرفت حمیدم بلند گفت
_همون شهرام بی عرضه بوده جمعت نکرده اگر مرد بود دوتا تو دهنی بهت میزد انقدر هار نمیشدی بیای سراغ من
از پشت حمید گفتم
_تو دهنی اولو خودت بهش بزن ادم شه
دوباره خواهر حمید اتیشی شد و ابنبار حمید گفت
_تو هیچی نگو دیگه، ثریا خانم مراقبش باشه ی دقیقه حرف نزنه یا ببرش توی اتاق من اینارو اروم کنم
ثریا دستمو گرفت و به سمت اتاق برد صدای داد و بیداد خانواده شهرام کل خونه رو پر کرده بود
ثریا رو بهم گفت
_اینا چشونه؟
_چه میدونم، ادم نیستن که
_چیکارشون کردی انقدر عصبی هستن و ناراحت
_من بخدا جز نگرانی ستاره هیچ کاری به کسی ندارم فقط نشستم منتظر که ببینم خبری ازش میشه یا نه اینا خود درگیری دارن
صدای فریاد خواهر حمید به گوشم رسید
_بیا بیرون کثافت بیا بیرون بهت بگم بچه دزد کیه
ی دفعه از کوره در رفتم از جام بلند شدم در و باز کردم و با چند قدم بلند خودمو بهش رسوندم
ادامه دارد