#اعتماد ۱۲۱
همونجور زانو به بغل چشمم افتاد به مادرشوهرم خیلی ریز داشت گریه میکرد با هم چشم تو چشم شدیم سرشو پایین انداخت و هیچی نگفت ی دفعه خیره شد بهم و گفت
_واقعا نیست؟
خواهد حمید فوری پرید وسط
_وا مامان مگه الکی گفتن؟ میگن پلیس در جریانه بعد تو میپرسی ستاره هست یا نه؟
با لحن خیلی بیچاره ای گفت
_چیکار کنم همش دنبال اینم به خودم ی جوری بگم همه چیز دروغه و این بچه حالش خوبه
دلم براش سوخت نمیدونم چقدر گذشت اما بالاخره حمید وارد خونه شد
_سلام چی شد؟
_سلام رفتیم سراغ اشنای امیر اول گردن نگرفت و گفت من نمیدونم و بی خبرم بعد که دید پای ادم دزدی این وسطه گفت من ی چیزی بهتون میگم ولی پلیس بیارید کلا میزنم زیرش و گردن نمیگیرم از امیر باید فقط دوری کرد اگر دخترتون نیست خیالتون راحت باشه پیش اینه و تا خودش نخواد پیداش نمیکنید
از حرفهای شوهرم تمام بدنم لرزید نمیدونستم چیکار کنم
_نازنین اروم باش بخدا همه چیزو درست میکنم پیداش میکنم تو فقط اروم باش
_میخواستی پیداش کنی میکردی تا الان طول نمیکشید
_بخدا پیداش میکنیم رفتم سراغ پلیس تمام حرفهای اون مرده رو بهشون گفتم اونام گفتن ما هم متوجه شدیم درسته، دخترتون پیش اقای نظری هست فقط باید مدرک جور کنیم
اینکه گفت پلیس در جریانه ارامش زیادی به بدنم تزریق کرد
ادامه دارد