2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67134 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۱۰۸


حمید با عجله سمتم اومد

_چیشده؟ 

گریه کنان گفتم

_خودش بود حمید، ستاره بود

گوشی گرفت و با اون شماره تماس گرفت اما خاموش بود حمید از عصبانیت فریاد میزد. یکم که گذشت و ارومتر شد با پلیس تماس گرفت و همه چیزو بهشون گفت اوناهم گفتن

_ممکنه ادم ربایی کرده باشن و باید منتظر تماس بمونیم 

از شدت استرس نمیدونستم چیکار‌ کنم اگر بلایی سرش بیارن چه خاکی باید توی سرم بریزم حاضر بودم هر بلایی سرم بیارن ولی ستاره سالم برگرده صدای در خونه بلند شد حمید باز کرد و چند دقیقه بعد چندتا پلیس وارد خونه شدن اصلا متوجه نشدم اینا کی اومدن توی خونه

با من و حمید حرف میزدن اما من هیچی نمیفهمیدم حمید جواب میداد 

_حمید اینا چی میگن؟ 

_از ستاره میپرسن 

بلند شدم و فریاد زدم 

_چرا فقط حرف میزنید چند وقته فقط حرف میزنید و سوال میپرسید پس چیکار کردید؟ این چند روزه هیچ کاری نکردید فقط حرف حرف حرف اینهمه حرف زدید به کجا رسیدید؟ بچه من کجاست؟ 

یکی از پلیس ها که خانم بود برام اب اورد و شروع کرد اروم باهام حرف زدن 

_ببین عزیزم ما این سوالها و حرف ها رو طبقه بندی میکنیم تا به ی سر نخ برسیم چیزی که برای شما خیلی پیش پا افتاده هست گاهی اوقات برای ما میشه سرنخ اصلی ما که معجزه نمیکنیم ما هم باید انقدر بگردیم تا پیداش کنیم الان شما به عنوان مادر ستاره به کی مشکوکی؟ 

_امیر نظری، معلم زبانش بود کم کم فهمیدم که باهم ارتباط عاطفی دارن امیرو اخراج کردم و ازص خواستم دست از سر ستاره برداره اما برنمیداشت میدونستم باهم در ارتباطن 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۰۹


_خب 

_با هم میرفتن بیرون بارها به ستاره گفتم نکن نرو گوش نداد

_به پدر ستاره اطلاع دادید؟ 

_بله ایشون اهمیت ندادن چون معلم رو خواهرش معرفی کرده پس معلم پیغمبر زاده هست و بی ایراد 

لبخندی زد 

_یعنی چی؟ 

_هربار که به همسرم گفتم میگفت چیزی نیست تو املی و عقب مونده وگرنه اینا کاری نمیکنن، هر چی گفتم اینا باهم دوستن میگفت نه اشتباه میکنی

اشک هام رو پاک کردم و کنایه امیز گفتم

_شایدم ادای روشنفکرارو در میاورد که خودش به گندکاری ها و کثافت کاری هاش برسه

_بسه نازنین جلوی اینا نگو 

چرخیدم سمتش 

_بس نکنم چیکار میکنی؟ چرا نگم؟ خجالت میکشی؟ از کاری که کردی؟ اگر بد بوده چرا انجامش دادی؟ بچه من کجاست بی غیرت؟ دختر من کجاست؟ 

رو به پلیس ها گفتم 

_برای اینکه به گندکاری ها و کثافت کاری هاش برسه بچه رو رها کرد هی گفت برو بچرخ زندگی کن الان بچه من کجاست حمید 

صدای فریاد حمید شد مهر سکوت من

_بسه روانیم کردی بسه 

رو به پلیس ها گفت 

_منم اشتباه کردم دارم تاوانشو میدم پشیمونم دست از سرم بر نمیداره همش سرکوفت سرکوفت بابا منم ادمم عذاب وجدان داره منو میکشه

پلیس ها اروممون کردن و ادرس و شماره تلفن خواهر حمید و گرفتن بعدم رفتن 

_نازنین ببخشید حق با توعه کوتاهی از من بود

دلم براش سوخت 

_وایسا ستاره پیدا شد حرف میزنیم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



#اعتماد ۱۱۰


_نه نمیخوام تا اون موقع صبرکنم خیلی بهت ظلم کردم خودم میدونم از اول زندگیمون همش به بهونه کار خودمو سرگرم کردم که نزدیکم نشی تا تونستم کار کردم که مثلا زندگی خوبی داشته باشیم ی روز به خودم اومدم دیدم تمام عمرمو دارم کار میکنم تو و ستاره گذشت هایی که کردی هیچی به نظرم نیومد دلم خوش گذرونی میخواست برای همین با اواین چراغ سبزی که منشیم داد منم رفتم سراغش، خودم میدونم تمام اون خوش گذرونی ها حق تو بود و من اشتباه کردم میدونستم کارم اشتباهه اما انجامش دادم بعدم که تو فهمیدی ولش کردم ولی انقدر ناراحت بودم که زندگیم از هم پاشیده خودمو درگیر کار کردم اینبار ستاره قربانی شد وقتی نگاه میکنم میبینم این زندگی سرتاسر اشتباهات منه


حرفی برای گفتن نداشتم در سکوت خیره نگاهش کردم اینکه به کارای اعتراف کنه خوبه اما از گناهش کم نمیکنه، ازش رو برگردوندم

_نازنین چرا هیچی نمیگی؟

_چون حرفی برای گفتن ندارم چی بگم بهت؟ خب درسته زندگی ما شده اشتباهات تو شده

منتظر نگاهم کرد 

_هان؟ چیه؟ اینجوری نگاه میکنی منتظری که بگم بخشیدمت یا مثلا دلداریت بدم؟


نگاهشو ازم گرفت اروم گفت 

_غذا میخوری؟ 

_نه نمیخورم هیچی از گلوم پایین نمیره 

_زنگ بزن ثریا بیاد اینجا فقط اون از مس تو برمیاد 

نیشخندی زدم 

_نکنه میخوای مخ اونم بزنی میگی بیاد اینجا؟

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۱۱


_این چه حرفیه؟ یکم شعور داشته باش

_ی عمر تو نداشتی ی روزم من نداشته باشم چرا میخوای ثریا بیاد اینجا؟ دخترت گم شده تو دنبال کثافت کاریی؟ 

_دهنتو ببند نازنین، اصلا من باهات بحث نمیکنم هر چی میگی بگو

_اخه چرا ثریا؟ 

به سمت اتاقمون رفت و درو بست فریاد زدم 

_اونجا اتاق منه دو روز گذاشتم بمونی حس مالکیت پیدا نکنی فکر کنی میتونی جولون بدیا تو مهمونی 

از اتاق بیرون اومد و به بالکن رفت از پشت دیدمش که سیگار روشن کرد، پس سیگارم میکشه سمت بالکن رفتم و بهش گفتم

_اینم یادگاری اون زنیکه هست؟ همون دوران طلایب خوش گذرونیت 

سیگارش رو پایین پرت کرد 

_چیکار کنم؟ هان؟ چیکار کنم دست از سرم برداری میام میشینم پیشت حرف بارم میکنی میرم اتاق میگی تو مهمونی اینجا مال منه میام اینجا میای ی چیزی میگی چیکار کنم کجا برم؟

هیچ جوابی نداشتم وارد خونه شد و گفت 

_عصبانیی میخوای سر من خالی کنی بخدا منم ادمم 

_شلوغش نکن 

_میخوای برم؟ هان؟ 

ترسیدم دور از ستاره تو تنهایی چیکار کنم اگر حمید بره روانی میشم بدون نگاه کردن بهش گفتم

_ نه نرو منم دیگه کاریت ندارم

ابرو بالا داد 

_پس دیگه سرکوفت نزن

_برم زنگ بزنم ثریا بیاد پیشم

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۱۲


_اگر نمیخوای تهمت بزنی و دعوا درست کنی با ببندیش به من زنگ‌بزن قصدت شر به پا کردنه ولش کن 

_حمید بس میکنی یا نه؟ 

چشم غره بدی بهم رفت منم دیگه ادامه ندادم شماره ثریا رو گرفتم بعد از دوتا بوق جواب داد 

_سلام عزیزم خوبی؟ 

ناخواسته اشکهام سرازیر شدن 

_نه ثریا خوب نیستم چند روزه ستاره گم شده پلیسا دنبالشن و پیداش نمیکنن توروخدا پاشو بیا اینجا 

تعجب توی صداش موج میزد

_چی میگی؟ الان کجاست؟ 

_معلوم نیست ثریا حتی احتمال مرگ دخترمم میدن میگن شاید یکی کشته باشش من میمیرم اگر چیزیش بشه پاشو بیا

_من همین الان میام اونجا حمید کجاست؟ 

_اینجا پیش منه

_منم الان میام خداحافظ 

تماس که قطع کردم حمید ناراحت نگاهم کرد 

_گفت میام؟ نازنین انقدر گریه نکن کسی نگفت ستاره اون اتفاق سرش افتاد همش در حد احتماله

جوابش رو ندادم دلم نمیخواست بحث کنم‌ برای همین سکوت کردم فقط گاهی اشکام رو پاک میکردم

_چرا حرف نمیزنی؟ منم ستاره رو دوس دارم اصلا دلم‌نمیخواد اون احتمال رو بدم خواهش میکنم توام دیگه حرفشو نزن ستاره همه چیز منه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۱۳


حق با حمید بود وقتی به رفتارهام دقت میکردم ادم خیلی رو اعصابی بودم و حمید واقعا صبر زیادی داشت که تحمل میکرد

ببست دقیقه بعد صدای در خونه بلند شد و وقتی حمید درو باز کرد با ثریا روبرو شدم انگار که سالهاست ندیدمش محکم بغلش کردم و از ته دلم زار زدم اونم منو محکم بغل کرده بود و در گوشم حرف میزد دلداریم میداد چند دقیقه بعد ازش جدا شدم و ثریا کنارم نشست گاهی دلداریم میداد تا اروم بشم 

نمیدونم چقدر گریه کردم اما ی لحظه دیگه هیچی نفهمیدم

وقتی چشمام رو باز کردم با چهره نگران ثریا و حمید روبرو شدم ثریا یکم اب بهم داد و خوردم حالم که بهتر شد ثریا باهام حرف زد و تا حدودی ارومم کرد حالم خیلی بهتر شد.

_ستاره دختر عاقلی هست حالا اشتباه کرده ولی شک نکن حالش خوبه 

_اگر بلا سرش اورده باشن چی؟ 

_نیاوردن اون پسره اصلا بهش نمیخورد این کاره باشه اینا ی اشتباهی کردن دوتایی توش موندن بخدا ستاره خودش میاد میگه حالم خوبه

حمید رو کرد بهش 

_ من لطف تون رد درک میکنم قصدتون اروم کردن نازنینه ولی اوضاع خیلی خوب پیش نمیره تقریبا از کنترل خارج شده فقط منتظریم زنگ بزنن بگن پیدا شد 

_خب اینجوری ادم روانی میشه از انتظار برای همین گوشیاتونو چیدید رو میز؟ 

حمید پاسخش رو داد 

_بله، و هر اتفاقی بیافته باید صبرکنیم تا خودشون زنگ بزنن 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۱۴


ثریا ناراحت به ما نگاه کرد با لحن دلسوزانه گفت 

_الان چه کاری از دست من برمیاد انجام بدم 

حمید بدون نگاه کردن بهش گفت 

_نازنین اروم کنید بخاطر مشکلاتی که داریم و نفرت نازنین از من نمیتونم باهاش راحت صحبت کنم و دلداریش بدم 

_من واقعا ناراحت شدم ستاره م عین دختر خودمه خیلی برام عزیزه نمیدونم باید چی بگم

با چشم های اشکی به ثریا خیره شدم 

_روزگارم سیاه شده ثریا، ستاره نیست 

هق هق گریه هام بلند شد سمتم اومد و بغلم کرد 

_اروم باش پیدا میشه 

روکردم به حمید

_بخدا ستاره پیش امیره

_ما که رفتیم در خونه ش خودت دیدی گفت اینجا نیست پلیسا رفتن سراغش خونه ش رو گشتن ستاره اونجا نبود 

_قایمش کرده حمید 

_بخدا به پیر به پیغمبر گیر دادی همه میگن اونجا نیست تو ی دونه میگی هست

_پاشو بریم کلانتری 

صداشو بالا برد 

_بریم بگیم چی؟ مگه نگفتن دیگه نیاید باهاتون تماس میگیریم 

جیغ بلندی کشیدم و از ته دل گریه کردم 

_چرا نمیفهمی من بچه م رو میخوام چند روزه دخترم نیست، پاره تنم نیست همش میگن بشین خونه صبر کن خبر میدیم من دارم میمیرم 

حمید هم مثل من فریاد زد و با دست به صورتش کوبید 

_منه بی همه چیزم عین توام، منه خاک برسرم عین توام از صبح تا شب فقط میگم اون نامرد بلا سرش نیاره مغزم ی کوهه کم برو رو اعصابم 

ثریا این وسط گیر کرده بود که کدوممون رو اروم کنه حمید یکم که خودشو زد از جاش بلند شد و به سمت بالکن رفت از صدای فندکش متوجه شدم میخواد سیگار بکشه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۱۵


ثریا دستمو توی دستش گرفت 

_اونم حال و روزش مثل توعه کم برو روی اعصابش انقدر سر به سرش نذار سکته میکنه میافته روی دستت ها 

_دارم میترکم وقتی یادم میاد بال بال میزدم بهش میگفتم ستاره با این پسره دوسته این قیافه میگرفت میگفت تو املی عقب مونده ای حالا خود روشنفکرش بیاد بگه ستاره کجاست 

ثریا به حالت تشر بهم گفت 

_بسه دیگه چهارتا حرفو هی میگی همه گا اشتباه میکنیم اینم همین جور تو خودت اشتباه نمیکنی؟ خودت تا حالا خراب کاری نکردی؟ 

_کردم

_پس انقدر به حمید سرکوفت نزن اینم ادمه ببین اهنم هی بهش چکش بزنی میشکنه اینکه دیگه ادمه بدبخت گناه داره یهو میمیره ها تو میمونی و ی دنیا مشکل 

سرمو پایین انداختم حرفی نزدم حق با ثریا بود حقیقتا من دیوار ‌کوتاهتر از حمید پیدا نکرده بودم هر وقت دلم پر میشد سر حمید خالی میکردم، از سروصدای در بالکن متوجه شدم داره میاد تو خونه ثریا هم فهمید و دیگه حرفی نزد 

_زنگ نزدن؟ 

_نه 

ی دفعه صدای در خونه بلند شد حمید در و باز کرد که دیدم همون خواهرس که معرف امیر برای کلاس زبان بود بهمراه شوهرش و مادرش وارد خونه شدن و با چشم دنبال من میگشتن به محض اینکه منو دیدن خواهر شوهر و مادرشوهرم بهم حمله کردن حمید سد راهشون شد و پرسید 

_چتونه؟ چی شده؟ 

خواهرشوهرم فریاد زد 

_این زنیکه به مامورا گفته من باعث گم شدن ستاره م، خیلی مادر بودی مینشستی گوشه خونه میرفتی تو گونی از بچه ت مراقبت میکردی که نتونه از جل ی چشمت دور بشه 

از پشت حمید نگاهش کردم 

_بسوزه پدر تجربه تو خودت تو گونی بزرگ شدی خوب بلدی 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خب بچه ها سرگذشت تا همین بخش اومده و فردا دوتا پارت میاد که من میزارم 

و بعضی روز ها یک بخش میاد

و لطفا نگین چرا نمیزاری فلان

هروقت بیاد خودم براتون میزارم 

و نگین لینک و بده ما خودمون بخونیم چون نمیدم بعدشم من بهتون بدم نمیخاد معجزه بشه و همشو بزاره و لطفا صبر داشته باشید ممنون💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
خب بچه ها سرگذشت تا همین بخش اومده و فردا دوتا پارت میاد که من میزارم  و بعضی روز ها یک بخش می ...

حتما منو ریپلای کن عزیزم

دعا کنید منم مامان بشم💜🥲 «« این امضا توی تاریخ۱۴۰۲/۹/۱۶ برای همیشه و به اذن خدا تغییر کرد»»ومن به لطف خدا باردار شدم😭😭😭 ... از خدای مهربونم می‌خوام دامن همه ی منتظرا رو سبز کنه 🥺🌱✨میشه برای شنیدن صدای قلب نی نی شیطونم و سالم بودنش دعا کنی ؟؟🥺💜✨ توی تاریخ ۱۰/۸صدای قلب نازشو شنیدم برای همه این لحظه رو می‌خوام 😍♥️🌿 تاریخ ۱۱/۱۲رفتم سونو آن تی یه پسمل شیطون بودو همه چیز عالی بود ♥️😍🤍
چرا پ بفیه ش نذاشتی😏

عزیزم گلم فکر کنم این حالت داستان یا روانه چون گفته پارت های بعدیش هنوز نیومده داستان خودش نیست که

هر روز جلوی آینه با خودت تکرار کن هیچی از هیچ کس بعید نیست من توی زندگی از کسایی زخم خوردم که دلم ‌‌...🥺🥺🥺.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز