#اعتماد ۱۱۴
ثریا ناراحت به ما نگاه کرد با لحن دلسوزانه گفت
_الان چه کاری از دست من برمیاد انجام بدم
حمید بدون نگاه کردن بهش گفت
_نازنین اروم کنید بخاطر مشکلاتی که داریم و نفرت نازنین از من نمیتونم باهاش راحت صحبت کنم و دلداریش بدم
_من واقعا ناراحت شدم ستاره م عین دختر خودمه خیلی برام عزیزه نمیدونم باید چی بگم
با چشم های اشکی به ثریا خیره شدم
_روزگارم سیاه شده ثریا، ستاره نیست
هق هق گریه هام بلند شد سمتم اومد و بغلم کرد
_اروم باش پیدا میشه
روکردم به حمید
_بخدا ستاره پیش امیره
_ما که رفتیم در خونه ش خودت دیدی گفت اینجا نیست پلیسا رفتن سراغش خونه ش رو گشتن ستاره اونجا نبود
_قایمش کرده حمید
_بخدا به پیر به پیغمبر گیر دادی همه میگن اونجا نیست تو ی دونه میگی هست
_پاشو بریم کلانتری
صداشو بالا برد
_بریم بگیم چی؟ مگه نگفتن دیگه نیاید باهاتون تماس میگیریم
جیغ بلندی کشیدم و از ته دل گریه کردم
_چرا نمیفهمی من بچه م رو میخوام چند روزه دخترم نیست، پاره تنم نیست همش میگن بشین خونه صبر کن خبر میدیم من دارم میمیرم
حمید هم مثل من فریاد زد و با دست به صورتش کوبید
_منه بی همه چیزم عین توام، منه خاک برسرم عین توام از صبح تا شب فقط میگم اون نامرد بلا سرش نیاره مغزم ی کوهه کم برو رو اعصابم
ثریا این وسط گیر کرده بود که کدوممون رو اروم کنه حمید یکم که خودشو زد از جاش بلند شد و به سمت بالکن رفت از صدای فندکش متوجه شدم میخواد سیگار بکشه
ادامه دارد