2777
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67186 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۳۱


از دست ستاره و سادگی خودم حرص خوردم مغزم سوت میکشید تصمیم گرفتم خودم رو به سادگی بزنم ببینم چی میخواد رفتم توی اشپزخونه و خودم رو مشغول نشون دادم از اتاقش بیرون اومد و پرسید شام چیه؟ 

لب زدم یکم زرشک پلو با مرغ درست کردم.

خودش رو گرسنه و خوشحال نشون داد و کلی استقبال کرد چیزی که باعث شد خیلی شوکه بشم این بود که ستاره میخواست کمکم کنه و هر چی میگفتم کاری ندارم قبول نمیکرد دیگه داشتم کلافه میشدم انگار متوجه شد که کوتاه اومد و اصرار نکرد نشست جلوی تلویزیون و با برنامه ها خودشو سرگرم کرد اما یواشکی سرش تو گوشی بود کنارش نشستم و متوجه شدم که به ناظری پیام میده اما به روش نیاوردم میخواستم ببینم بازیی که امروز شروع کرده به کجا میرسه ی دفعه بیخودی ازم پرسید مامان چرا دیگه بچه دار نشدی؟ 

لبخندی بهش زدم و گفتم چیشد که ی دفعه این یادت افتاد 

خنده معنا داری کرد و گفت نه برام سواله چی شد که دیگه بچه دار نشدید اصلا چه دلیلی داشت

به ی نقطه خیره شدم و گفتم خب میخواستیم ولی بابات همش سرکار بود منم دیدم دست تنهام گفتم ی دونه بسمه همین میشه دخترم، همدمم، دوستم برای همین دیگه نیاوردم

ابرویی بالا زد و اروم گفت کاش چندتا میاوردی اینجوری شاید زندگی بهتر بود 

ادامه دارد

 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۳۲


مشکوک نگاهش کردم و گفتم به چی میخوای برسی مامان؟ چه فرقی برای تو داشت؟ 

خیلی مرموزانه گفت خب ببین مامان اگد چندتا بودیم خانواده مون بزرگتر بود تمام بچگیم من تنها بودم الانم تو حواست پرت اونا بود و دست از سرم برمیداشتی انقدر بهم گیر نمی‌دادی اخم ریزی کردم و بهش گفتم این که دختر من با کسی دوست بشه که خیلی از خودش بزرگتره و قصدش از دخترم سوء استفاده است و من بفهمم گیر دادن نیست دختر عزیزم اصلا درکت‌ نمیکنم ستاره چطور از کسی خوشت اومده که هم ترازتو نیست؟ نمیدونم چطور تو مغزت فرو کنم این ادم مناسب نیست

ابرویی بالا زد مامان تو خودت کلا ی بار تو زندگیت انتخاب کردی که شده بابام و محض رضای خدا هیچ وقت نبوده و نیست فرثت چندین بار مادر شدن رو از خودت گرفتی چون شوهرت نبوده بعد جطور میخوای به من بگی انتخابم اشتباهه؟ تو زمانی میتونی از من توی ی چیزی ایراد بگیری که خودت توی همون موفق بوده باشی.

اخم غلیظی کردم ستاره داری پاتو از حدت فراتر میذاری این چیزا به تو ربطی نداره بار اخری باشه میبینم از این حرفها میزنی

با مظلومیت ساختگی نگاهم کرد و گفت مامان چرا انقدر بد. رفتاری با من؟ مگه من چی گفتم.

این دختر عین افتاب پرست مدام رنگ عوض میکرد و من حسابی سردرگم بودم نمیدونستم باید چه برخوردی کنم فوری بحث رو عوض کردم گفتم فردا میای بریم خونه مامانی؟

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


#اعتماد ۳۳


لب‌هاش رو بالا برد و گفت نمی‌دونم اگر تو بری منم میام فقط تو رو خدا اونجا آبروریزی نکنا نگو داری چی به روز من میاری.

 وارفته نگاهش کردم و گفتم من یا تو؟ ستاره خیلی پررویی تا همینجاشم خیلی بهت دارم لطف می‌کنم به بابات نگفتم و محدودت نمی‌کنم دهن منو باز نکن.

 بی تفاوت رو برگردوند و گفت اصلاً بگو اونی که قراره توبیخ بشه تویی نه من، من که دارم بچگیمو می‌کنم ولی تو بودی که حواست به دخترت نبود و پاشو کج گذاشت.

 دلم می‌خواست تمام موهاشو دونه به دونه بکشم اخم غلیظی بهش کردمو گفتم هی می‌خوام بحثو عوض کنم که به اینجا کشیده نشه هی نمی‌ذاری بزار یه دقیقه فکر کنم که دخترم یه دختر خوبه و دنبال کارای بد نیست یه دقیقه ذهنم آروم باشه.

 ستاره هیچی نگفت و به زمین نگاه کرد نیم ساعت گذشت و حمید وارد خونه شد بعد از اینکه غذا رو خوردیم داشتم ظرفا رو می‌شستم که متوجه شدم ستاره مدام داره در گوش حمید پچ پچ ِ خیلیِ کنجکاو بودم و دلم میخواست بدونم چه خبره ولی داشتم ظرف می‌شستم و نمی‌شد، کارام رو که کردم رفتم پیششون گفتم پدر دختر چی دارین به هم میگید به منم بگید.

ی دفعه ستاره حمید بغل کرد و گفت پدر دختری بود اگر قرار بود بدونی بلند می‌گفتیم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۳۴


حمید که داشت کیف می‌کرد از این صمیمیت خودشو ستاره و متوجه نبود که ستاره داره با سیاست چه جوری کارش رو پیش می‌بره حرف ستاره را تایید کرد و گفت آره یه خلوت پدر دختری بوده دوتایی خواستیم با هم یه حرفی بزنیم تو چیکار داری خانوم.

 بعداپ با ستاره دوتایی خندیدن جوری بروز دادم که برام مهم نیست و ناراحت نشدم اما فهمیدم که باید حواسم رو از قبل جمع کنم ستاره خیلی خوب بلد بود که چیکار کنه و کنترل رو از دست من خارج کنه سعی کردم ناراحت شدنم رو بروز ندم همون شب به حمید اطلاع دادم که فردا می‌خوایم بریم خونه مامانم اونم استقبال کرد.

 صبح زود ستاره رو بیدار کردم و بعد از صبحانه هر دو راه افتادیم به سمت خونه مادرم قرار بود ناهارم اونجا بخوریم از وقتی که رسیدیم ستاره شروع کرد شکایت منو به مادرم کردن و همش می‌گفت دخترت قدیمیه و امله دوست داره به همه چی گیر بده و همش سرش تو کار منه.

 مامانم بهش گفت آدم راجع به مادرش اینجوری حرف نمی‌زنه بعدم دختر من کار اشتباهی انجام نمیده حتماً تو داری یه شیطنتی می‌کنی اینم باهات مخالفت کرده و الان انقدر ناراحت و عصبانی هستی

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۳۵


ستاره تلاش می‌کرد با انواع و اقسام ترفندهایی که بلد بود مثل لوس کردن خودش و هرجوری که می‌تونست مامانم رو به سمت خودش بکشونه، مامانمم که از داغ دل من خبر داشت بهش میدون نمی‌داد بعد از اینکه مهمونی تموم شد تو مسیر برگشت ستاره همش سرش توی گوشی بود هرچی می‌پرسیدم به کی پیام میدی طفره می‌رفت و هیچی نمی‌گفت دست آخر کلافه بهم گفت تو که می‌دونی چرا می‌پرسی؟ تو که می‌دونی من دارم چیکار می‌کنم برای چی انقدر تلاش می‌کنی که از زبون خودم بشنوی؟

 ترجیح دادم جوابش رو ندادم انقدر بی‌پروا شده بود که با من بد صحبت می‌کرد برای همین بحث کردن باهاش اشتباه بود و درهای بی حرمتی بیشتری رو به روش باز می‌کرد رسیدیم به خونه از بدو ورودمون ستاره خودشو توی اتاقش حبس کرد و بیرون نیومد تا شب که حمید اومد خیلی رمزی رو به حمید گفت انجام شد؟ حمید هم ابرویی بالا زد و گفت بله انجام شد. 

خیلی دوست داشتم بدونم دارن چیکار می‌کنن ولی مطمئن بودم که هیچ کدومشون بهم نمیگن و با پرسیدنش فقط دارم خودم رو کوچیک می‌کنم برای همین خودم رو بی‌اهمیت نشون دادم بالاخره هر چیزی که بود اول و آخر سر در می‌آوردم و جلوی ستاره رو می‌گرفتم.

 آخر شب قبل از خواب به حمید گفتم یه مقدار حواستو بیشتر به ستاره جمع کن.

 خیلی خونسرد بهم گفت چیکار باید بکنم؟ ستاره دختر نوجوونیه تو سن حساسیه تو هم سعی کن کمتر بهش گیر بدی این بچه داره زیر این همه خفقان از طرف تو له میشه دیشب برگشته میگه بابا همش مامان کنترلم می‌کنه و یواشکی گوشیمو چک می‌کنه من تو این خونه امنیت ندارم، یه ذره به این بچه فضا بده

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۳۶


نگاه از بالایی بهش انداختم و گفتم ای کاش یه مقدار بودی و می‌فهمیدی درد دل من چیه کنترل ستاره برای من سخته و من نیاز دارم که تو به عنوان پدرش یه مقدار حضورتو توی این خونه و خانواده پررنگ‌تر کنی می‌فهمی حرفای منو حمید؟

 کلافه بهم گفت نه من یه خر نفهم بیشعورم که فقط می‌خوام از جمع خانواده م فرار باشم.

 با انگشت کوچیکم بالای ابروم رو خاروندم و گفتم مشکل ما اینه که تو اصلاً نمی‌خوای متوجه بشی منظور من چیه بدترین منظوری رو که میشه از حرفای یه نفر برداشت کرد از حرفای من برداشت می‌کنی الان موقعیت خانواده ما موقعیت خطرناکیه و ستاره بیشتر از همه نیاز به وجود تو داره. 

شبیه احمق ها نگاهم کرد و گفت یه جوری حرف می‌زنی انگار مورد حمله تروریستی قرار گرفتیم.

 لبخند تلخی زدم و گفتم کاشکی حمله تروریستی بود کاش یه حمله‌ای بود که به چشم تو می‌اومد فعلاً که من هرچی میگم انگار دارم یاسین می‌خونم توام خودتو بزن به نفهمی.

راه افتادم به سمت سرویس بهداشتی به این فکر کردم که انگار توی این ماجرایی که با ستاره داشتم تنها بودم و شوهرم در اوج حماقت برای اینکه نظر دخترمون رو جلب کنه و یه جورایی داشت باهاش همکاری می‌کرد نمی‌دونستم چطور بهش بفهمونم که ستاره داره چیکار می‌کنه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۳۷


دیگه از فلسفه بافی و تنهایی جلوی ستاره رو گرفتن خسته شدم تنها راه خوبی که بنظرم رسید این بود که حمید رو در جریان کارهای ستاره قرار بدم وقتی پای باباش بیاد وسط اوضاع تغییر میکنه و در مورد محدود کردن ستاره همکاری نیکرد و دستم باز بود برای همین رو بهش خیلی جدی گفتم یعنی از رفتارهای دخترت چیزی نفهمیدی؟ 

کلافه و سردرگم لب زد میخوای به چی دقت کنم؟ من الان دارم دقت میکنم اون بچه زندگی عادیش رو میکنه و تو فقط گیر دادی بهش حالا چراشو نمیدونم

کفری شده بودم با صدای کنترل شده گفتم من فهمیدم که دخترمون با معلم زبان سابقش دوست شده من دیگه از پس ستاره برنمیام از هر دری که میخوام برم جداشون کنم درو میبنده 

حمید عصبی نگاهم کرد و گفت این خزعبلات چی چیه؟ این معلم بهترین معلمه بنظرت میاد خودشو با ی دختر ۱۶ ساله سرگرم کنه؟ 

سرمو پایین انداختم و اروم گفتم این کاملا درسته و من دارم عین حقیقت رو بهت میگم اما نمی‌دونم تو چرا نمی‌خوای باور کنی. 

حمید عصبی‌تر از قبل بهم گفت من احساس می‌کنم تمام این حساسیت‌های تو نسبت به اون معلم به خاطر اینه که اونو خواهرم به ما معرفی کرده وگرنه دلیل دیگه‌ای پیدا نمی‌کنم که بخوای اینجوری خرابش کنی و حواست هست که وسط این تهمت دختر خودمونم قرار گرفته؟ 

ناباور پرسیدم چرا این حرفو میزنی؟ 

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۳۸


گفت از اون شب نامزدی خواهرم که بهمش زدی مامانم روشنم کرد و گفت که زنت میخواد هر طوری شده مارو بکوبه زمین ولی من باور نکردم تا امشب که دیگه مطمئن شدم.

  کلافه سرم رو بالا گرفتم گفتم واقعاً نمی‌دونم باید چه جوری بهت بگم که متوجه بشی ستاره با اون پسر دوست شده الان مدت‌هاست که باهاش درگیرم برای اینکه اون رابطه رو به هم بزنه اون وقت تو فکر می‌کنی درد من لجبازی با خواهرته واقعاً برات متاسفم

حمید حق به جانب نگاهم کرد و گفت من فکر نمی‌کنم اتفاقا مطمئنم تو برای اینکه خواهر منو پیشم خراب کنی داری دست به دامن همچین تهمت سنگینی میشی دخترمن از گل پاکتره حتی از تو هم پاک‌تره فکر نکن با این رفتارات می‌تونی جلب توجه کنی یا بین من و خانواده م رو به هم بزنی.

 عصبی به حمید نگاه کردم و گفتم تمام این سالها تحت هر شرایطی باهات زندگی کردم و تازه امشب متوجه شدم که تو بی‌شعورترین آدمی هستی که توی زندگیم دیدم به اندازه ای بیشعوری که هیچ کس نمی‌تونه بهت برسه و من مطمئنم تا مدت‌ها توی اوج میمونی من دارم حرف از دخترمون و آینده‌اش می‌زنم از اینکه داره یه اشتباهی می‌کنه اون وقتا تو میچسبونی به خانواده ت؟ اصلاً فکر کن معلم و خواهرتو معرفی نکرده و خود من پیداش کردم دختر ما داره این اشتباه رو مرتکب میشه این مهمه.

 انگار این مرد امشب نمی‌خواست قبول کنه که داره اشتباه می‌کنه و فقط به من می‌گفت که تو مقصری.

هرچی بهش می‌گفتم ستاره داره چیکار می‌کنه حرفمو باور نمی‌کرد 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۳۹


آخرم بهم گفت حق نداری به ستاره گیر بدی یا کنترلش کنی با این افکار مریضت فقط داری این بچه ام مثل خودت تبدیل می‌کنی به یه آدم روان پریش

شنیدن این حرف‌ها از زبون کسی که روزگاری مدعی دوست داشتن من بود و منو بی‌نقص‌ترین آدم روی زمین می‌دونست خیلی برام سخت بود بدتر از همه این بود که حمید حرف منو باور نمی‌کرد و بیشتر از حرف من به حرف دخترمون اعتماد داشت خیلی دلم شکست که به این نقطه رسیدیم.

 صبح وقتی که حمید صبحانه نخورده از خونه رفت بیرون تصمیم گرفتم کمی ستاره رو به حال خودش رها کنم شاید اگر یه اتفاقی بیفته اون موقع حمید متوجه بشه که من دارم درست میگم توی رفتارم با ستاره تغییری ایجاد نکردم که بخواد پررو بشه و حس کنه می‌تونه هر کاری دلش می‌خواد بکنه اما تصمیم گرفتم تا حدودی خودم رو بی‌خیال نشون بدم و همین کارم کردم وقتی ستاره بهم گفت می‌خوام برم بیرون.

 فقط پرسیدم کجا میری و اونم یه بهونه الکی آورد که با دوستاشه دیگه پیگیرش نشدم از خونه که رفت بیرون و تنها شدم شروع کردم به جابجایی لباس‌ها، لباس‌های کثیف حمید رو برداشتم مشغول چک کردن جیباش بودم که اگر چیزی هست بردارم و لباسشو بندازم توی ماشین لباسشویی رسیدم به کتش و جیب هاش رو گشتم فاکتور خرید ی پلاک زنجیر رو دیدم قیمت بالایی داشت و تقریباً یک ماه پیش حمید خریده بودش

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۴۰


خیلی ذهنم درگیر شد یعنی برای یکی خریده؟ هرچی اطرافیانمون رو بررسی کردم کسیو پیدا نکردم که تولد یا مراسمی داشته باشه که یک ماه پیش بوده باشه باورم نمی‌شد که حمید چرا باید پلاک و زنجیر به گرونی رو بخره اونم زمانی که به من می‌گفت مشکلات مالی زیادی داره و باید بیشتر کار کنه یه حسی از درونم زمزمه کرد اتفاقاتی داره می‌افته که زندگیم رو زیر و رو میکنه فاکتور رو قایم کردم و شروع کردم به انجام دادن کارها، مدام ناخواسته ذهنم می‌رفت به سمت اون فاکتور انقدر درگیرش بودم که ستاره رو فراموش کردم و یادم رفت که حتی بهش زنگ بزنم بگم کی بیاد خونه، نزدیکای اومدن حمید بود که ستاره خوشحال و خندون وارد خونه شد خودشم متعجب بود که چرا زنگ نزدم و بهش نگفتم زود بیاد خونه ازم پرسید مامان خوبی؟

 بهش گفتم مگه چی شده که باید خوب باشم؟ 

بهم گفت از صبح تا حالا انگار یه آدم دیگه‌ای شدی تویی که همش زنگ می‌زدی و منو چک می‌کردی امروز ی زنگ بهم نزدی ببینی من کجام و کی میام. 

 گنگ نگاهش کردم آروم لب زدم یه ذره کار داشتم ذهنم مشغول بود نتونستم کنترلت کنم حالا یه روزم که کاریت نداشتم خودت اومدی میگی چرا بهت زنگ نزدم؟ حالا بگو ببینم با کی بیرون بودی که متوجه ساعت نشدی؟ 

چشماش برق زد و گفت بیخیال مامان دنبال چی هستی من برم ی دوش بگیرم بیام ی چیزی بخوریم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۴۱


خوشحالی بیش از حد ستاره خیلی شک برانگیز بود و من انقدر ذهنم درگیر فاکتور توی جیب حمید بود که اصلاً نمی‌تونستم روی رفتار ستاره تمرکز کنم سر از کارش در بیارم 

تا وقتی که حمید از سر کار بیاد فقط خودخوری کردم بالاخره آخر شب شد نزدیک اومدن حمید بود نمی‌دونستم باید چه برخوردی نشون بدم که هم متوجه مشکوک شدنم نشه و کنترل کردن خودم واقعاً کار ساده‌ای نبود حمید وارد خونه شد به سمتش رفتم و احوالپرسی کردیم با اخم ریزی پرسید حالت خوبه انگار یه ذره رنگت پریده و سرحال نیستی؟ 

 خودم رو عادی نشون دادم و گفتم یه ذره سرم درد می‌کنه چیز خاصی نیست. 

آهانی گفت و شروع کرد به سر و کله زدن با ستاره اونم از اینکه با دوستاش بیرون بوده برای باباش تعریف میکرد به حرفهاش ستاره گوش دادم خنده م میگرفت من میدونستم که با ناظری بیرون بودن و به روش نمیاوردم اما برای حمید داشت خاطره الکی تعریف میکرد حمید هم با دقت به حرفهاش گوش میداد. به چهره حمید خیره شدم به صورتش دقت کردم چندتا تار موی سفید روی شقیقه ش خودنمایی میکرد اولش خوشم اومد اما بعد وقتی یاد فاکتور طلا افتادم ناخواسته منزجر نگاهش کردم، انگار متوجه سنگینی نگاهم شد که چرخید سمتم و پرسید چیزی شده؟ 

بیتفاوت لب زدم نه چیزی نشده فقط نگاهت میکردم راستی موهات چندتاش سفید شده داری پیرمرد میشی

بلند خندید و گفت پیرم کردی نازی ببین چی به روزگارم اوردی که موهام داره رنگ دندونام میشه

با وجود دلخوری که ازش داشتم اما ناخواسته صدای خنده ام بالا رفت 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۴۲


بعد از شام مشغول شستن ظرف ها شدم و هر کسی ی گوشه‌ای رفت و مشغول کارهاش شد حمیدم سرش توی گوشی بود ناخواسته فکرم رفت سمت اون فاکتور طلا وقتی دقیق فکر کردم و اون روزهایی که طلا خریده بود رو مرور کردم یادم اومد حمید به بهانه اینکه باید ی سفر کاری بره چند روزی رو خارج از کشور بود هر چی بیشتر فکر میکردم به میزای خوبی نمیرسیدم 

از توی اشپزخونه به حمید خیره شدم خیلی سرخوش داشت به کسی پیام میداد فوری کارمو تموم کردم و رفتم کنارش منتظر بودم حرفی بزنه اما انقدر سرش توی گوشیش بود که متوجه حضور من نشد.

صبح اول وقت وقتی از خونه رفت قبل از اینکه ستاره بیدار بشه رفتم سراغ وسایل حمید و همه رو گشتم دنبال ی رد یا نشونه بودم که بهم ثابت کنه حمید خیانت نکرده تا اینکه ی بسته پیدا کردم توش چندتا کاغذ بود همه رو ریختم بیرون و در نهایت تعجب دیدم رسید هتلی هستی که حمید ماه پیش رفته بود اتاق دو نفره بود و اسم ی خانمم کنارش بود اسمش خیلی اشنا بود دقیق تر که شدم یادم اومد اسم منشی حمید بود دنیا دور سرم چرخید باقی کاغذهام مربوط به همون مسافرت لعنتی بود دلم میخواست زار بزنم ولی ستاره اگر منو تو این وضع میدید بدون شک به حمید میگفت

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۴۳


آروم گفتم خوبم مامان جان نگران من نباش.

 دوباره ازم پرسید ولی انگار خیلی سر کیف نیستی؟

 دستی به صورتم کشیدم و گفتم دیشب یه مقدار سرم درد می‌کرد و نتونستم راحت بخوابم شاید به خاطر همونه که امروز سرحال نیستم بیا بریم یه ذره صبحانه بخوریم حالم جا میاد.

 ستاره لبخند کم رنگی زدو دنبالم راه افتاد توی چشماش که خیره شدم از نوع نگاهش متوجه شدم حرفم رو باور نکرده بعد از صبحانه ستاره به بهونه کلاس موسیقی از خونه بیرون رفت و من با ی دنیا فکر در مورد حمید و زندگی که بعید می‌دونستم دیگه اسمشو بشه زندگی گذاشت تنها شدم.

  انقدر بی‌حوصله بودم که حتی غذا هم درست نکردم ستاره بهم زنگ زد و گفت با دوستاش میرن بیرون ی چیزی میخورن و نهار منتظرش نباشم.

 خیلی دلم برای خودم سوخت تمام این سال‌ها با همه چیز حمید کنار اومدم باهاش موندم اونوقت اون در نهایت بیشعوری بهم خیانت می‌کنه دلم می‌خواست دنیا رو زیر و رو کنم ولی متاسفانه زورم به هیچکس نمی‌رسید به سمت گوشیم رفتم و با حمید تماس گرفتم بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد بهش گفتم ناهار میای خونه ؟

دستپاچه لب زد نه متاسفانه ی قرار کاری دارم و نمی‌تونم بیام خونه اما شب زود میام اگر کارم تموم شه و بتونم همه رو اوکی کنم زود میام باشه ؟

  بعد از خداحافظی یکم غذا برای خودم آماده کردم که حداقل ناهار داشته باشم 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۴۴


نمی‌دونستم باید چیکار کنم اولین بار بود توی زندگیم که انقدر سردرگم بودم عاجز بودم از تصمیم گرفتن نمی‌دونستم باید چه برخوردی نشون بدم، بعد از ظهر بود که سر کله ستاره پیدا شد حالش اصلاً خوب نبود تمام بدنش می‌لرزید نمی‌تونست یه کلمه ساده رو بگه هرچی ازش پرسیدم چی شد ی تمام بدنش می‌لرزه نگران بچه‌ام بودم بهش گفتم کسی اذیتت کرده؟ 

سرشو به معنی نه تکون میداد ازش پرسیدم چیز بدی دیدی؟ 

دوباره سرشو به معنی نه تکون داد، اروم بغلش کردم و گفتم ستاره باید حرف بزنی که بتونم کمکت کنم مامان چی دیدی که اینجوری شدی؟ بذار بابات بیاد بریم دکتر.

اسم بابا اومد بچه م اشفته شد فقط اشک میریخت دستی به سرو صورتش کشیدم به حمید پیام دادم ستاره حالش خوب نیست ما میریم دکتر .

رفتم اتاق و فوری لباس پوشیدم که گوشیم زنگ زد نگاه کردم حمید بود جواب دادم پرسید چی شده؟

عین حقیقت حال و روز ستاره رو بهش گفتم اونم نگران شد اول خواست بیاد دکتر ولی گفتم با اوردن اسمت ستازه حالش بد شد شاید بهتره نیای.

ی مکثی کرد و با صدای خیلی ناراحتی قبول کرد باهامون نیاد

بهمراه ستاره رفتیم دکتر بعد از معاینه ش گفت چیز خاصی نیست ی شوک عصبیه بعد از اینکه اروم بشه راحت میتونه حرف بزنه و از این حال در بیاد ی سروم براش نوشتم ببرید تزریق کنید بهتر میشه.

سروم رو که داخلش یکی دوتا ارامبخش بود به دست ستاره وصل کردن نشستم کنارش تا تموم بشه بیدار بود ولی چشم هاش رو بسته بود ی وقتا از گوشه چشمش ی قطره اشک سر میخورد میدمد پایین

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۴۵


هر چی از ستاره پرسیدم تا ببینم دلیل این همه نا ارومیش چیه جوابم رو نمی‌داد.

 وقتی که برگشتیم به خونه تنها حرفی که بهم زد این بود نمی‌خوام بابا رو ببینم.

 پرسیدم چی شده اما هیچ جوابی بهم نداد رفت توی اتاقش و درو بست براش یه ذره آبمیوه بردم و می‌خواستم یه جوری از حالش با خبر بشم پشتشو بهم کرد و آروم گفت مامان من تو رو خیلی دوست دارم ولی ازت خواهش می‌کنم بابا امشب توی اتاق من نیاد اصلاً حوصله شو ندارم می‌خوام تنها باشم تو هم برو.

 دستشو توی دستم گرفتم و گفتم ستاره جان مامان هر اتفاقی بیافته من حمایتت می‌کنم و تنهات نمی‌ذارم فقط باید بهم بگی چی شده تا زمانی که ندونم چی شده و چه اتفاقی افتاده نمی‌تونم مشکلو حل کنم.

نفس آه مانندی کشید و سکوت کرد انگار توی اون آهی که کشید هزار تا حرفِ نگفته بود دلم برای دخترم سوخت با اینکه خیلی اذیتم می‌کرد ولی همش ۱۶ سالش بود و من نمیدونستم چیکار باید بکنم.

 نشستنم بی‌فایده بود از اتاق خارج شدم و براش یه ذره سوپ درست کردم حمید مثل همیشه آخر شب اومد خونه جویای حال ستاره شد بهش گفتم یه مقدار ناخوش بود خوابیده میگه سرم درد می‌کنه منم که رفتم بهش سر بزنم بهم گفت نیا می‌خوام بخوابم همه حرفامو باور کردم اما خودم می‌دونستم که حرفامو الکی گفتم تا سراغ ستاره نره

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز