2777
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 66588 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۱۶


ستاره وقتی فهمید که ناظری قراره دوباره بیاد خیلی خوشحال بود و سر از پا نمی‌شناخت اصلاً براش مهم نبود که ناظری گفته یه تایمی رو سرم شلوغه و نمی‌تونم بیام فقط می‌گفت قراره بیاد.

 به ستاره گفتم من نمی‌دونم چی توی سرته و داری چیکار می‌کنی اما اینو می‌دونم که ناظری یه مرد متاهله و باید حواستو حسابی جمع کنی مبادا پاتو کج بذاری.

 کلافه نگاهم کرد و گفت باشه خانم مدیر من اگر خوشحالم به خاطر شروع کلاس هامه

 لبخندی بهش زدم و گفتم من دخترم رو می‌شناسم مامان جان شاید الان ازم یه چیزایی رو مخفی کنی اما به مرور زمان خودم می‌فهمم و امان صد امان از روزی که من بفهمم تو چیکار کردی نگاه نمی‌کنم ناظریه دخترمه باباته یه پسر غریبه است کیه روزی که عصبانی بشم و حقیقت رو بفهمم اون وقت اون روی منو می‌بینی. 

ستاره بی تفاوت به سمت اتاقش رفت و سرخوش از برگشت دوباره ناظری نشست پای درسش، با دوستم شکوفه تماس گرفتمو بهش گفتم می‌خوام برات درد دل کنم گفت سر کارم ولی حتماً حتماً میام خونتون. 

از دوستای قدیمم که به واسطه شغلش یعنی مشاوره سنگ صبورم بود و راهنمایی‌های خیلی درستی بهم می‌کرد  بی صبرانه منتظر وقتی بودم که بیاد خونمون و یه راهکار خوب جلوی پام بذاره حالم مثل آدمی بود که توی یه شن روان گیر کرده و داره میره پایین به هر چیزی که دست می‌زدم بگیرمش تا از خودم محافظت کنم پوسیده بود و با هر تقلا بدتر فرو می‌رفتم

ادامه دارد



آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۷


رفتارهای مشکوک ستاره هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد و من تنها بودم تا اینکه یه روز ناظری باهام تماس گرفت و گفت می‌خوام بیام برای هماهنگی کلاس‌های ستاره. 

منم به رسم ادب استقبال کردم وقتی ستاره فهمید سر از پا نمی‌شناخت لباس‌های مناسب پوش و منتظر نشست ساعت ۴ بعد از ظهر بود که سر و کله ناظری پیدا شد ستاره به قدری از دیدن ناظری خوشحال بود که انگار نامزدش وارد خونه شده ناظری شروع کرد با من حرف زدن بیشتر از هر چیزی حواسم به واکنش‌های دخترم و این مرد بود ناظری حرف می‌زد و من اصلاً به حرفاش گوش نمی‌دادم یه لحظه انگار فقط فهمیدم داره بابت غیبت ناگهانیش ازم عذرخواهی می‌کنه گفت بازم معذرت می‌خوام باید قبل از اینکه برم بهتون اطلاع می‌دادم یا حداقل بعدش زنگ می‌زدم و خبر می‌دادم که چند وقتی نیستم ولی از شدت ناراحتی فوت مادرم نتونستم تمرکز کنم و تماس بگیرم واقعاً غم از دست دادن مادر خیلی بزرگه و فکر نمی‌کنم چیزی توی این دنیا بتونه این غم رو تسکین بده. 

سری تکون دادم لب زدم بله حق با شماست ولی هیچ غمی سخت‌تر از غم از دست دادن فرزند نیست امیدوارم هیچ پدر و مادری همچین غمی رو تجربه نکنه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

#اعتماد ۱۸


ناظری هم به تایید حرفم سرش رو تکون داد اوردن چاب رو بهانه کردم که برم و تنهاشون بذارم ببینم چی میگن، ی دیوار وسط خونمون بود و نشیمن از پذیرایی جدا می‌کرد بیشتر جای دکوری بود و ی جورایی ی نصفه دیوار به حساب میومد خودم رو پشت دیوار پنهان کردم شاید باطن کارم غلط باشه اما باید سر در می‌آوردم و می‌فهمیدم که چه اتفاقی بین دخترم و معلم زبانش افتاده، صدای ناظری اومد که گفت چرا انقدر تابلو بازی در میاری؟ 

 ستاره فوری ازش عذرخواهی کرد و گفت دیگه حواسمو جمع می‌کنم تکرار نمی‌شه.

 ناظری هم بهش گفت عشق کوچولوی من این چند روز چیکار می‌کرد؟  

 یه لحظه نفسم رفت مرتیکه بیشعور به دختر من گفت عشق کوچولو؟ ستاره‌ام خیلی خوشحال و سرخوش گفت هیچی مامانم هی سوال پیچم کرد و ازم چیزی می‌پرسید انگار می‌خواست سر در بیاره اما من هیچی نگفتم خیالت راحت. 

مطمئن شدم که دختر احمق من داره یه کاری می‌کنه فوری رفتم به اشپزخونه و سینی چای رو حاضر کردم و بردم براشون دوباره جلوی من شروع کردن به حفظ ظاهر و خیلی عادی رفتار کردن اما تو وجود من ولوله‌ای به پا بود می‌دونستم که اگه به حمیدم بگم اهمیتی نمیده فقط سر کاره هر کاری بود باید تنهایی انجام می‌دادم ناظری بعد از خوردن چاییش از جاش بلند شد و گفت پس من فردا میام اینجا برای شروع دوباره کلاس‌ها.

 انقدر که هر دوشون با عجله و مشتاق عمل کردن من فرصت نکردم ناظری رو جواب کنم و بهش بگم نمی‌خواد بیای یا حداقل یه مقدار ازش زمان بخرم برای اینکه بتونم یه راه درست رو پیدا کنم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۹


رفت و امدهای ناظری به خونه ما شروع شد، نزدیک اومدن ناظری که میشد ستاره عین ی دختری که تازه نامزد کرده به خودش میرسید و منتظر بود، بهش که اعتراض میکردم این چه وضعیتیه حق به جانب میگفت مامان انقدر گیر الکی نده میخوام مرتب باشم. زندگی من فقط شده بود نگرانی در مورد ستاره دختر دسته گلم کنترلش از دستم خارج شده بود و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چند بار به ناظری تیکه انداختم که مواظب رفتارت باش و حواسم حسابی بهت هست اما اون انقدر بی‌حیا بود که خودش رو می‌زد به کوچه علی چپ و جوری رفتار می‌کرد که انگار نه انگار رابطه ش با دختر من فراتر از یه معلم و کارآموزه.

حمیدم که کلاً ما رو رها کرده بود و تمام خانواده و زندگیش شده بود کار، برای دور کردن ستاره از ناضری و عوض کردن حال و هوای همه مون به حمید پیشنهاد دادم که بریم مسافرت اونم قبول کرد وقتی به ناظری خبر دادم که ما چند روزی رو نیستیم خیلی راحت ازم پرسید جدیداً شما با من خیلی سرسنگین شدین و مثل قبل نیستید مشکلی پیش اومده؟

واقعاً نمی‌دونستم در برابر وقاحت این مرد باید چی بگم فقط بهش نگاه کردم و از کنارش رد شدم ستاره فوری اومد کنارمون سن و سالش خیلی کم بود و درک نمی‌کرد یک مرد برای چی باید به یه دختر این سنی نزدیک بشه ولی من خودم حواسم به دخترم بود.

سه شنبه بود که راه افتادیم به سمت ویلای شمال پدر حمید دقیقاً از وقتی که رسیدیم ستاره سر ناسازگاری گذاشته بود به بهانه‌های مختلف یا غر می‌زد یا داد و بیداد می‌کرد یه روز با پدرش توی خونه نشسته بودیم و چایی می‌خوردیم که ستاره اومد

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۰


سر مسائل مختلف بیخودی غر زد و بد قلقی کرد که حمید سرش داد زد و ستاره گریه کنان به سمت اتاقش رفت، دست آخر من متهم شدم به اینکه ستاره رو بد تربیت کردم و عرضه نداشتم برای دخترم درست مادری کنم.

 حمید چون هیچ وقت خودش رو درگیر مسائل و زندگیمون نمی‌کرد حق نداشت به من اینجوری بگه وزحمات سالهام رو اینجوری زیر سوال ببره، انقدر خودم رو سرزنش کردم که دیگه طاقت نیاوردم به سمت اتاق ستاره رفتم بدون اینکه در بزنم وارد شدم و خیلی جدی رو بهش گفتم اگر به این رفتارات ادامه بدی و بس نکنی من می‌دونم با تو هر دومون می‌دونیم دردت چیه که اینجوری داری بال بال می‌زنی برگردیم خونه دست به دامن هر روشی میشی که ما خسته بشیم و برگردیم ولی بزار روشنت کنم ستاره خانم گوشاتو باز کن من مطمئنم که بین تو و ناظری یه چیزایی هست شاید الان نتونم ثابت کنم ولی به مرور زمان می‌بینی که حرف من درست در میاد اون وقته که آبروتون میره و من می‌خوام ببینم تو اون موقع چه جوابی داری به من و پدرت بدی، که چه جوری تونستی اعتماد ما رو نسبت به خودت لکه‌دار کنی

 ستاره با اینکه ترسیده بود اما شروع کرد به منکر شدن می‌گفتم بین من و مربیم هیچ اتفاقی نیفتاده و تمام این چیزها ساخته ذهن توئه مامان خانم تو چرا فکر می‌کنی هر مردی به دختری نزدیک می‌شه حتماً قراره که اتفاقی بیافته ناظری فقط برای من یه معلم زبانه نه بیشتر اما مطمئنم که تو دلت می‌خواد یه چیزی بین ما باشه در صورتی که داری اشتباه می‌کنی.

 سر تاسفی برای دختر احمقم تکون دادم بی جواب رهاش کردم و برگشتم کنار حمید

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۱


حمید ازم پرسید این روزا یه وقتا می‌بینم ستاره مثل همیشه نیست ماجرا چیه؟ 

توی دلم پوزخندی بهش زدم و گفتم تازه فهمیدی؟ خیلی معمولی نگاهش کردم و گفتم نوجوونه دیگه تا زمانی که بزرگ بشه و شخصیتش شکل بگیره هزار رنگ عوض می‌کنه و هزار مدل میشه فقط باید باهاش کنار اومد.

 سرد نگاهم کرد و گفت یه ذره لوس بار اومده از اول هرچی خواسته بهش دادی و هر سازی زده رقصیدی عادت نداره چیزی که مطابق میلش نیست رو تحمل کنه الانم دیگه نمیشه تربیتش کرد بچه رو تو بچگی باید ادب کرد.

 توی دلم گفتم آخه تو خیلی دیدی من چه جوری اینو تربیت کردم و خیلی تو خانوادمون بودی الان قشنگ قلق همه دستته. 

اونم وقتی دید من به حرفاش اهمیتی نمیدم و جوابی نمیدم ساکت نشست ی گوشه، از جام بلند شدم که ناهارو آماده کنم اما یه فکری به سرم زد به دختر خاله م پیام دادم و بهش گفتم هنوزم اون دوستت زبان تدریس می‌کنه؟

 فوراً جوابمو داد نوشت آره. از دختر خاله م خواستم با اون دوستش هماهنگ کنه و اگر زمان داشت بیاد به ستاره تدریس کنه قرار شد بپرسه و بهم جواب بده.

 همه رو صدا کردم برای ناهار ستاره با دهن کجی سر میز نشسته بود و بیشتر با غذاش بازی می‌کرد حمید بهش گفت چرا غذاتو نمی‌خوری؟

 صداش رو ملتمس کرد و گفت بابا کی برمی‌گردیم تهران من می‌خوام برم اونجا سر درسم سر زندگیم.

 حمید اخم غلیظی بهش کرد و گفت یه جوری حرف می‌زنی انگار که یه شخصیت مهمی یا یه عالمه کار داری یا میری سر کار و خرج خونه میدی

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۲


ستاره بعد از اون دیگه هیچی نگفت و سکوت کرد به ناظری پیام دادم و گفتم چند روز دیگه از مسافرت برمی‌گردیم و تسویه تون رو براتون می‌فرستم دیگه نیازی نیست برای آموزش دخترم بیاین براش یه مربی دیگه‌ای در نظر گرفتم.

 ناظری هم پیام داد ممنون که اطلاع دادید.

چند دقیقه بعد ستاره عین اسفند روی آتیش می‌پرید بالا و پایین اومد سراغم و بهم گفت چرا این کارو کردی؟

 لبخندی بهش زدم و گفتم دختر عزیزم تو نمی‌دونی چه اتفاقایی داره برای تو میفته تو من گفتی این یه رابطه فقط در حد مربی کارآموزه اما الان تو بیشتر از برای ی مربی داری بپر بپر می‌کنی که برگرده سر کارش ناظری زن داره البته به گفته خودش من نمی‌دونم ولی اگرم زن نداشته باشه این رابطه شما سرانجامی پیدا نمیکنه در واقع محاله، پدرت هرگز اجازه نمیده سنتم خیلی کمه از همین الان به فکر پایان این رابطه باش بزار هم خودت آروم بگیری هم من.

 ستاره خیره نگاهم کرده هیچی نگفت و رفت می‌دونستم که این دختر کوتاه بیا نیست بالاخره خودش رو به خواسته‌اش می‌رسونه و این سکوتش یعنی به هر راهی میزنه تا حرف خودشو به کرسی بنشونه 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۳

تمام تلاش ستاره بر این بود که پدرش از این ماجراها چیزی نفهمه چون می‌دونست که اگر باباش بفهمه خیلی بدتر از من باهاش برخورد می‌کنه و کاری هم از دست من برنمیاد تمام تلاش من توی این روزها این بود که ستاره رو نسبت به این مرد دلسرد کنم، در طول این مسافرت چند روزه هیچی نفهمیدم نه مزه غذاها نه حتی لذت تفریحاتی که داشتیم می‌کردیم تمام فکر و خیالم شده بود دختر عزیزم با اینکه مسافرت بودیم ولی حمید همچنان کارش براش اولویت داشت و تمام مسائل کاریش رو با تلفن و اینترنت حل می‌کرد ولی اصلاً حواسش به ستاره نبود تمام مدتی که سرش توی گوشیش بود و تند تند پیام میداد ی بار وسط پیام بازی هاش ازش پرسیدم با کی پیام بازی میکنی؟

 رنگش پرید گفت دوستای مختلفم هستن 

خونسرد نگاهش کردم و باشه ای گفتم، بالاخره مسافرت تموم شد به خونمون برگشتیم به محض ورودم به خونه پول ناظری رو حتی بیشتر از اون چیزی که باید براش واریز کردم و بهش خبر دادم بهم گفت اگر اجازه بدید برای حساب و کتاب بیام اونجا که صحبت کنیم انگار بیشتر ریختید.

گفتم بله بیشتر ریختم که دیگه جای هیچ حرفی نباشه و شما هم مجبور نشید یه وقت زحمت بکشید تا اینجا بیاید دیگه لزومی نداره خونه ما تشریف بیارید اون مازاد مبلغ هم برای خودتون

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۴


از فردای همون روز شروع کردم با مربی جدید ستاره هماهنگ کردم که خیلی سریع بیاد سر کلاس و اومد اما ستاره دل به درس نمی‌داد و اصلاً محل مربیش نمی‌ذاشت بارها و بارها بهش تذکر دادم که باید زبانش رو بخونه اما ستاره محلم نمی‌ذاشت و می‌گفت مربی که به دل آدم نشینه آدم هیچی نمی‌فهمه.

 یه شب که خواب بود رفتم گوشیشو برداشتم به زحمت تونستم رمزشو بزنم دیدم که بله دختر من با ناظری در ارتباطه 

 و چه پیام‌های ناجوری هم به همدیگه دادن دنیا دور سرم چرخید نمی‌دونستم باید چیکار کنم گوشی ستاره رو قایم کردم و تصمیم گرفتم دیگه بهش ندم صبح که از خواب بیدار شد قشقرقی به پا کرد که چه به چه حقی دست به گوشی من زدی؟ 

 انقدر داد و بیداد کرد که حمید بهم گفت حق نداری تا این حد محدودش کنی و تو حریم خصوصی بچه سرک بکشی.

گوشی رو مجبورم کرد که بهش پس بدم ستاره هم پیروز میدون نگاهم کرد نمی‌دونستم باید به حمید چطور بگم دخترمون داره چه غلطی می‌کنه که خودم حداقل متهم نشم حمید اصلاً حواسش به ما نبود 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۵


 رفتار هر روز ستاره با من و مربیش بدتر و بدتر میشد خسته شده بودم از این همه مراعات یه روز بهم گفت می‌خوام با دوستام برم بیرون. 

منم بهش اجازه دادم فکر می‌کردم اگر یه روز بیرون بره به جایی برنمیخوره و هم مغز اون هم مغز من استراحت می‌کنه وقتی که رفت حس کردم زیادی خوشحال و سرخوش بود برای همین سریع لباس پوشیدم و تعقیبش کردم شک من درست بود ستاره با ناظری قرار گذاشته بودن دست تو دست با هم می‌رفتن اول خواستم برم جلو اما بعد ترجیح دادم که از دور مواظبشون باشم ببینم چیکار می‌کنن با همدیگه رفتن و توی یه کافه نشستن. برای خودش و دخترم یه چیزی سفارش داد میخوردن و حرف می‌زدن یه لحظه انگار حال ستاره یه جوری شد شروع کرد به گریه کردن چون ناظری اشکاش رو پاک می‌کرد حالم داشت به هم می‌خورد سریع به ستاره زنگ زدم و گفتم فوراً برگرد خونه دلم شور می‌زنه دیر بیای به بابات همه چیزو میگم.

خودمم برگشتم خونه می‌دونستم از ترس حمید هم که شده زود میاد خونه، وقتی که اومد حسابی سرحال بود پرسیدم خب دخترم خوش گذشت؟ 

 که گفت خیلی واقعا به ی همچین بیرون رفتنی نیاز داشتم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۶


دقیق نگاهش کردم چون می‌دونستم دخترم چرا این حرف رو می‌زنه انقدر ساده و بدبخت بود که فکر می‌کرد من از همه چی بی‌خبرم داشتم کم می‌آوردم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم اوضاع خیلی خوب نبود جدی بهش گفتم اگر روزی بفهمم که با این یارو ناظری رابطه ت رو ادامه دادی هرگز نمی‌بخشمت خیلی جدی دارم باهات حرف می‌زنم همه چیزو میذارم کف دست بابات، تا میری بینی گوشیت نیست شروع می‌کنی به داد و بیداد کردن که بابات منو مجبور کنه بهت گوشی بدم؟ یک بار دیگه حتی اگر بهت شک کنم همه چیزو می‌گذارم کف دستش که ببینی چطور گوشی رو ازت می‌گیره.

 ستاره ناچار خیره شد به صورتم و لب زد مامان چرا اذیتمون می‌کنی؟ خیلی از دوستام ماماناشون از دوست پسراشون خبر دارن و باهاشون همکاری می‌کنن حتی خودشون دخترشونو می‌برن سر قرار اون وقت تو داری همش با من سخت‌ گیری می‌کنی که چی؟ مگه من از تو چی می‌خوام منو امیر عاشق همدیگه‌ایم جرم ما عاشقیه که چهار چشمی مراقب منی امیر خیلی مرد خوبیه من بهش اعتماد دارم نمی‌دونم چرا تو اصلاً از من خوشت نمیاد انگار من یه آدم اضافه م توی این خونه به جای اینکه بگی عجب درکش کنم بچمه همش داری محدودم می‌کنی. 

تمام مدتی که حرفاش رو می‌زد زل زده بودم بهش دنبال یه راهی بودم که بتونم بهش حرف بزنم و اون بفهمه چشمام رو باز و بسته کردم به دختر خوشگلم که با تمام حماقت‌هاش داشت زندگیش رو خراب می‌کرد خیره شدم انگار که یه لحظه یه چیزی یادش اومد فوری بهم گفت اصلا تو خودت با بابام تو دانشگاه با همدیگه آشنا شدین اون وقت به من که می‌رسه می‌شی پیغمبر زاده

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۷


نفس عمیقی کشیدم و گفتم اون موقعی که من و بابات با همدیگه توی دانشگاه آشنا شدیم کلی سنمون بود و بد و از خوبمون تشخیص می‌دادیم تو هم هر موقع رفتی دانشگاه دانشجو شدی و به اون سن رسیدی با یکی از همکلاسی‌هات آشنا شو اونم نه برای چند هفته به اندازه چندین ماه بعدم با طرفت ازدواج کن منم که می‌بینی با بابات دوست بودم باها ازدواج کردم خودت داری اوضاعمونو می‌بینی خیلی زندگیمون کامل نیست اما دارم زندگیمو می‌کنم چون پای انتخابم وایسادم.

  ابروی بالا داد و گفت چرا خوشبخت نیستی؟ بابام مگه چشه؟

لبخند ریزی زدم و گفتم من نگفتم خوشبخت نیستم بابات خیلی هم خوبه من خیلی باباتو دوست دارم خیلی برای من زحمت می‌کشه و تلاش می‌کنه کمبودی نداشته باشم اما چیزی که خیلی آزارم میده اینه که کار بابات براش بیشتر اهمیت داره تا من و تو، اولویت زندگیش کارشه دوست داشتم اولویت اول شوهرم من باشم اینه که داره منو آزار میده و تو نمی‌فهمی ستاره نمی‌دونم به چه زبونی باید بهت بگم که رابطه ت با این مرد با این مرد اشتباهه و تو بفهمی واقعاً نمی‌دونم باید باهات چیکار کنم شده عین مسابقه طناب کشی هرچی از اینور من بیشتر می‌کشم تو هم بیشتر می‌کشی رهاش کن بزار خودتو من راحت شیم. 

اخم غلیظی بهش کردم و لب زدم این چرت و پرت هارو جمع کن بابد ولش کنی همین و بس وگرنه میذارم کف دست حمید.

بیخیال گفت برو بذار دو تا سیلی میزنه و تمام اون فقط کارش برا مهمه به من و تو اهمیت نمیده

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۸


خیلی جدی گفتم تو حق نداری در مورد پدرت اینجوری حرف بزنی 

خونسرد گفت مگه دروغ میگم کی با ما بوده؟ همیشه دوتایی بودیم فکر کردی زنده و مرده ما براش اهمیت داره؟ بخدا که نداره نهایت یکی دو روز ناراحتی میکنه بعدش حتی سر قبرمون هم‌ نمیاد، مامان چرا نمیخوای باور کنی؟ 

نفس عمیقی کشیدم و محکم گفتم بار اخرت باشه تاکید میکنم بار اخرت باشه در مورد بابات اینجوری میگی ستاره

قدم‌ زنان به سمت اتاقش رفت منم سرجام نشستم تند تند نفس های عمیق میکشیدم که خودم رو اروم کنم واقعا سروکله زدن با ی نوجوون سخت ترین کار دنیاست

شماره مادرمو گرفتم و وقتی که جواب داد شروع کردم براش تعریف کردم خیلی حال روحیم خراب بود نیاز داشتم با یکی درد دل کنم مامانم با دقت به حرفام گوش داد آخر سر بهم گفت تقصیر توئه که رفتی یه معلم مرد برای دختر نوجوونت گرفتی.

 فوری لب زدم اینو خواهر شوهرم بهم معرفی کرد به حمید گفتم که مرد نباشه ولی به من گفت تو بد دلی.

 مامانم گفت حالا عیب نداره نباید دخترتو باهاش تنها می‌ذاشتی الان هم میشه جلوشو گرفت فقط حواستو جمع کن هرچی بیشتر تو سخت بگیری اون با لجبازی بدتر می‌کنه سعی کن با دخترت رفیق بشی.

 آروم گفتم مامان ستاره اصلاً با من حرف نمی‌زنی در برابر من یه جوری گارد گرفته انگار من دشمنشم اصلا نمیذاره بهش نزدیک بشم راضیه تو اتاق خودشو حبس کنه ولی ی دقیقه با من نباشه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۹


مامانم بهم گفت از روز اول اشتباه رو خودت کردی که بین خود و دخترت فاصله انداختی الانم کار سختی نیست می‌تونی رابطتون رو درست کنی فقط خیلی زحمت می‌خواد و صبر زیاد، حتماً سعی کن یه جوری با دخترت دوست بشی اینجوری که بخوای سر کنی زندگی برای خودتم تیره و تار میشه نمیشه که آدم هر روز اره بده تیشه بگیره تازه تو هم طرف حسابت دخترته اینجوری خیلی برات سخت میشه.

 حرف مامانم کاملا درست بود بهش گفتم یه روز حتما سر فرصت میام خونتون تا با هم قشنگ حرف بزنیم.

 بهم گفت بیا مامان جان قدمت سر چشم من از خدامه که شماها بیاین دور و برم باشین ولی اگر ستاره نیومد تو هم نیا، نه مجبورش کن بیاد اینجا نه دخترتو توی خونه تنها بزار که بعداً کاسه چه کنم نگیری دستت. 

حق با مامانم بود ازش خداحافظی کردم و گوشیو قطع کردم رفتم سراغ ستاره انتظار داشتم که ازم استقبال کنه اما خیلی طلبکار و بی‌ادب بهم گفت امرتون؟ 

 از نوع برخوردش ناراحت شدم و بهش گفتم تو خیلی بی‌تربیتی 

نیشخندی زد و گفت الان اومدی اینجا به من بگی بیتربیت و بری؟ 

دلم میخواست حالشو بگیرم اما یه دفعه یاد حرف مادرم افتادم که بهم گفت باید صبر زیادی داشته باشم، ستاره کلافه نگاه کرد الان اینجا چی می‌خوای؟ 

 گفتم هیچی اومدم بهت بگم اگه دلت می‌خواد با همدیگه بریم بیرون.

 ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۳۰


پشت چشمی نازک گرد و آروم گفت آفتاب از کدوم طرف در اومده مامان؟ 

آروم گفتم من که همیشه تورو دوست دارم تو فکر می‌کنی من دشمنتم الانم پاشو لباساتو بپوش بریم یه دوری بزنیم من که توی این خونه پوسیدم شاید بریم بیرون حال هر دومون بهتر شه من که توی این خونه پوسیدم از بس به در و دیوار نگاه کردم باباتم که همش سر کاره.

برخلاف انتظارم لباس پوشید آماده شد و با همدیگه زدیم بیرون از خونه. یکم که دور زدیم رفتیم بستنی خوردیم و بعدم پاساژ گردی رو بهش گفتم واقعا نیاز داشتم ی بیرون اینجوری بیام حوصله م سر رفته بود

پوزخندی زد و گفت خب میومدی معلومه حوصله ت سر میره صبح تا شب نشستی بالا سر من ببینی چیکار میکنم که ی گیری بدی انقدر سرت تو زندگی منه از زندگی خودت غافل شدی عزیزم 

دلم میخواست یکی بزنم تو دهنش که دهتش پرخون بشه و بعد وایسم و تماشا کنم اما نمیشد با خونسردی گفتم فکر نمیکنی اگر کمتر دردسر درست کنی بهتره؟

منظور دار پوزخند زد و گفت من که میگم بهت اگر سرت به کار خودت باشه اینجوری نمیشه بدت میاد 

دوباره به ایده تو دهنی فکر کردم واقعا چرا نمیزنم تو دهنش؟ 

اروم و شمرده گفتم دخترم بیا بریم خونمون بابات میاد شام نداریم

بی میل دنبالم راه افتاد و سوار ماشین شدیم به طرف خونه حرکت کردم وقتی برگشتیم هر چی بهش اصرار کردم پیش من بمون اهمیت نداد و به اتاقش پناه برد

پشت در اتاقش گوش وایسادم که ببینم چی میگه شنیدم به یکی گفت فعلا میخوام هر کاری گفت انجام بدم و به حرفش گوش کنم فکر کنه خرش کردم تا بعد به هدفم برسم

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
2790
2778
2791
2779
2792