#اعتماد ۳۰
پشت چشمی نازک گرد و آروم گفت آفتاب از کدوم طرف در اومده مامان؟
آروم گفتم من که همیشه تورو دوست دارم تو فکر میکنی من دشمنتم الانم پاشو لباساتو بپوش بریم یه دوری بزنیم من که توی این خونه پوسیدم شاید بریم بیرون حال هر دومون بهتر شه من که توی این خونه پوسیدم از بس به در و دیوار نگاه کردم باباتم که همش سر کاره.
برخلاف انتظارم لباس پوشید آماده شد و با همدیگه زدیم بیرون از خونه. یکم که دور زدیم رفتیم بستنی خوردیم و بعدم پاساژ گردی رو بهش گفتم واقعا نیاز داشتم ی بیرون اینجوری بیام حوصله م سر رفته بود
پوزخندی زد و گفت خب میومدی معلومه حوصله ت سر میره صبح تا شب نشستی بالا سر من ببینی چیکار میکنم که ی گیری بدی انقدر سرت تو زندگی منه از زندگی خودت غافل شدی عزیزم
دلم میخواست یکی بزنم تو دهنش که دهتش پرخون بشه و بعد وایسم و تماشا کنم اما نمیشد با خونسردی گفتم فکر نمیکنی اگر کمتر دردسر درست کنی بهتره؟
منظور دار پوزخند زد و گفت من که میگم بهت اگر سرت به کار خودت باشه اینجوری نمیشه بدت میاد
دوباره به ایده تو دهنی فکر کردم واقعا چرا نمیزنم تو دهنش؟
اروم و شمرده گفتم دخترم بیا بریم خونمون بابات میاد شام نداریم
بی میل دنبالم راه افتاد و سوار ماشین شدیم به طرف خونه حرکت کردم وقتی برگشتیم هر چی بهش اصرار کردم پیش من بمون اهمیت نداد و به اتاقش پناه برد
پشت در اتاقش گوش وایسادم که ببینم چی میگه شنیدم به یکی گفت فعلا میخوام هر کاری گفت انجام بدم و به حرفش گوش کنم فکر کنه خرش کردم تا بعد به هدفم برسم
ادامه دارد