#اعتماد ۴۴
نمیدونستم باید چیکار کنم اولین بار بود توی زندگیم که انقدر سردرگم بودم عاجز بودم از تصمیم گرفتن نمیدونستم باید چه برخوردی نشون بدم، بعد از ظهر بود که سر کله ستاره پیدا شد حالش اصلاً خوب نبود تمام بدنش میلرزید نمیتونست یه کلمه ساده رو بگه هرچی ازش پرسیدم چی شد ی تمام بدنش میلرزه نگران بچهام بودم بهش گفتم کسی اذیتت کرده؟
سرشو به معنی نه تکون میداد ازش پرسیدم چیز بدی دیدی؟
دوباره سرشو به معنی نه تکون داد، اروم بغلش کردم و گفتم ستاره باید حرف بزنی که بتونم کمکت کنم مامان چی دیدی که اینجوری شدی؟ بذار بابات بیاد بریم دکتر.
اسم بابا اومد بچه م اشفته شد فقط اشک میریخت دستی به سرو صورتش کشیدم به حمید پیام دادم ستاره حالش خوب نیست ما میریم دکتر .
رفتم اتاق و فوری لباس پوشیدم که گوشیم زنگ زد نگاه کردم حمید بود جواب دادم پرسید چی شده؟
عین حقیقت حال و روز ستاره رو بهش گفتم اونم نگران شد اول خواست بیاد دکتر ولی گفتم با اوردن اسمت ستازه حالش بد شد شاید بهتره نیای.
ی مکثی کرد و با صدای خیلی ناراحتی قبول کرد باهامون نیاد
بهمراه ستاره رفتیم دکتر بعد از معاینه ش گفت چیز خاصی نیست ی شوک عصبیه بعد از اینکه اروم بشه راحت میتونه حرف بزنه و از این حال در بیاد ی سروم براش نوشتم ببرید تزریق کنید بهتر میشه.
سروم رو که داخلش یکی دوتا ارامبخش بود به دست ستاره وصل کردن نشستم کنارش تا تموم بشه بیدار بود ولی چشم هاش رو بسته بود ی وقتا از گوشه چشمش ی قطره اشک سر میخورد میدمد پایین
ادامه دارد