دیگه نمیخوام من اون ادم ملاحظه گر باشم که مامان باباشو درک کنه
اونا هی تخریبش کنن هی بگه اشکال نداره
هی بهشون بگی این حرفو نزنید انقد شخصیت منو له نکنید من همین الانشم کلی تروما دارم
کلی اختلال دارم از دست شماها
اما هی ناراحتت کنن
منم اشکشونو در میارم
حرفف زدن حرف میشنونن
تازه ناراحتم نمیشم
من پدرم دراومده تا تونستم خودمو سرپا نگه دارم بعد کلی اتفاق بد
بعد اینا شدن نمک رو زخم من
بعدش مگه من چندسالمه
اونا چندسالشونه
من کلی وقت گذاشتم مطالعه کردم ملاحظه کردم
اوناهک بزارن
واقعا دیگه مهم نیسنن
رفتار بد ببینم چه از طرف خونواده چه کس دیگه به طرز اشک اوری جوابشونو میدم.اخه من تو زندگی مرفه ای نیستم که بگن این همه داریم خرجت میکنیم این همه برات مایه میزاریم این همه گردش و تفریح و لباسای گرون و گوشی و لپتاپ گرون یا حتی یه اتاق درست درمون من ندارم تو یه خونه مستاجری.دیگه بسته این که همش خودمو مقصر همه چی دونستم