سلام از همین اول بگم دستم تو نوشتن کنده
من دانشجو بودم از روستامون آمده بودم شهر
چون خونه خالم تو شهر بود خالم نزاشت برم خوابگاه
همش میگفت بیا خونه ما بمون اونجا رفیق ناباب زیاده خدای نکرده معتادت میکنن من چون حوصله نداشتم هروز این حرف ها رو بشنوم قبول کردم
رفتم خونه خالم خالم اتاق دختر بزرگش رو داد ب من تا اونجا بتونم راحت تر مطالعه کنم درو که باز کردم
دیدم اتاق پری همون جوری مث روز اولشه پری دخترخالم 10 سال پیش خودکشی کرده بود...