حالم خیلی بده
داستان ژندگیم اینه
یکسال نامزد بودم (مهرماه ۱۴۰۰نامزدکردیم)با مردی ک دوسال قبلش زن طلاق داده بود و ی پسر ۸ساله داشت (من مجرد بودم و ۷سال بود ک توی ی شرکت کار میکردم (ب عنوان مشاور) ب اصطلاح حال خوب کن کارمندا بودم و سال۹۸ این اقا(شوهرم) تو شرکت استخدام میشه و اون زمان تو دوران طلاقش بود حال روحیش بد بود و ارجاع دادن ب من ایشونو و منم ب عنوان مشاور هرروز مشاوره میدادم و علی رغم مشاوره های من ک تشویقش میکردم برگرده ب زندگیش بخاطر بچش اما طلاق گرفتن این اقا از همون سال۹۸تا۱۴۰۰ پیگیر من بود ک باهاش ازدواج کنم و من طی همین دوسال جواب رد دادم (نمیدونم چیشد بعد دوسال و دیوانه بازیاش روم تاثیر گذاشت و خر شدم) اجازه ی خاستگاری دادم و ب حدی دلم براش میسوخت ک تو رو خانوادم وایسادم و ب مخالفت هاشون توجهی نکردم و برلش جنگیدم (ناگفته نمونه ب محض نامزدی منو از شرکت اورد بیرون و نذاشت کار کنم خودشم نشست خونه باباش و لم داد ن دنبال کاری ن هییییچ )
اواخر نامزدی ک تاریخ عقدو عروسی مشخص شده بود
فحاشی و توهین و کتک زدناش شرو شد و منه خر فقط تحمل کردم و میگفتم این فشار روشه چون پول نداره و پدرشم هیچ حمایتی ازش نمیکنه و کار نداره و هزینه ی عروسی رو نداره فشار روشه و سعی میکردم درکش کنم و کنارش باشم
پدرمو راضی کردم با گریه و زاری ب اسم خودش وام بگیره بده شوهرم ک عروسی بگیره و پدر بدبخت من بخاطر من ک تک دخترشم گفت باشه و پول و دو دستی تقدیم شوهرم کرد و با پول پدرم عروسی گرفت و همه جا جار زدیم ک شوهرم عروسی گرفته
شب عروسی چون خونه نداشتیم من رفتم خونه پدرم و اونم رفت خونه پدرش و الان یکساله از عروسیمون میگذره همینطوری دارم تحمل میکنم من خونه بابامم و اونم خونه باباش
(طی این مدت حضور زن قبلش تو زندگیمان پررنگ شده و اسمش میاد و مادرشوهرم جلو من بهش زنگ میزنه و احوالشو میگیره و بگو و بخندددد منم یبار گله کردم از شوهرم ک مادرت چرا اینکارو میکنه جلو من خیلی اذیت میشم گفت بتو ربطی نداره چیه میخوای برا اونم تعیین تکلیف کنی؟
وکتک کااااریهاش بشدت زیاد شده پرده گوشمو شیش ماه پیش پاره کرد زیر چشممو کبود کرد (تا موقع بهبودی میرفتم خونه پدر شوهرم)
خانواده بشدت بی فرهنگی داره منو جلوشون میزنه اونا هیچی نمیگن و سری اخر ک یه هفته پیش بود از شدت درد زیر مشت و لگدش جیغ زدم مادرش امد دادو بیداد راه انداخت ک ما ابرو داریم تو این محله جیکت نباید در بیاد و چون جای کبودی داشتم چهار پنج روز اونجا موندم ک خانوادم نفهمن و تو اون مدت مادرش همه نوع بی حرمتی روم انجام داد و شوهر بی عرضه م هیچ نگفت
امروز حالم بد بود گفتم بریم بیرون گفت نمیام بچم میگ نرو مامانمم نمیذاره(حرص منو میخواست دربیاره)
منم نشستم گریه کردن و زدم بیرون و زنگ زدم بهش و حرص بی حرمتی مادرش و کتکاش و بی تفاوتیش و ....همه دردایی ک کشیدم ب هیچکس چیزی نگفتم
هرچی از دهنم بیرون امد گفتم و اونم عصبی شد و امد پیشم و تو خیابان کلی کتکم زد و.... اخرشم خودش زنگ زد ب مادرم و گفت این دخترت چرا بدون اجازه من رفته بیرون اصلا با کی رفته الان اتفاقی دیدمش تو خیابان و ... مادرمم بیچاره باور کرد و زنگ زد کلی حرف بارم کرد ک چرا بدون اجازه شوهرت رفتی بیرون و...
من باز سکوت کردم و باهاش راه افتادم رفتم خونه مادرشوهرم تا رسیدم دیدم شوهرم زنگ زد پدرم جلو پدر مادرش گفت بیا ای دخترتو ببر نمیخوام اینجا باشه
پدرمم از همه جا بیخبر طفلک سریع امد و مامان بابام باهم امدن و شوهرم دم در بود و باهاش حرف زدن و ارامش کردن دیدم داره از سادگی مامان بابام سو استفاده میشه زدم زیر گریه انقد ک بغض داشتم همه چیو تعریف کردم ک ن پول میده ن چیزی میخره هم کتک میزنه هم اینک مدام اسم زنش میارن هم خانوادش بی حرمتم میکنن همشو گفتم و انقد حالم بد بود هق هق میزدم پدر مادرم کپ کردن و گفتن این همه زجر کشیدی و ی کلمه ب ما نگفتی
منو بردن و الان خونه بابامم و تصمیم گرفتم فردا برم درخواست طلاق بدم ولی نمیدونم این چ حال کوفتیه ک دلم براش تنگ شده و خیلی حال بدی دارم😔😔