خانوم از مسافرت برگشت، اومد خونه دید شوهرش با زن زیبایی...بهش کرده و خوابیده،
رنگ از روش پرید و داد زد:
مرتیکه بی وجدان. چطور جرات میکنی با زن نجیب و وفادار، و با مادر بچههات یه هم چین کاری بکنی. من دارم میرم و دیگه نمیخوام ببینمت. همین الانه طلاقم رو میخوام.
شوهر با التماس گفت: عزیزم، فقط یه لحظه اجازه بده توضیح بدم که چی شد و بعد هر کاری خواستی بکن.
خانومه گریه کنون گفت: باشه ولی این آخرین حرفیه که به من میزنی،