شوهر گفت: ببین عزیزم. من داشتم سوار ماشین می شدم که بیام خونه. این خانوم جوون ایستاده بود و از من خواست که برسونمش.
به نظرم خیلی افسرده و نگران اومد و دلم براش سوخت و قبول کردم. متوجه شدم که خیلی لاغر و ژولیده است، به خصوص که گفت که مدتهاست که چیزی نخورده.
از سر دلرحمی آوردمش خونه و غذای اون شبو که برای تو درست کردم و نخوردی، گرم کردم و بهش دادم، که دو لُپّه همه را خورد.
دیدم که خیلی کثیفه و لباسش پاره پوره است. پیشنهاد کردم که یه دوش بگیره، که پذیرفت.