بچه ها من چند وقت خونه خودم ک طبقه پایین بابام ایناس شبا تنهاخوابیدم شوهرم شیفت و سرکاربود ....دقیقا راس ساعتای ۳نیم یا ۴نیم یادم نیس یهو بابام صدام میزد توحیاط باصدای بلند این اتفاق ۴بارافتاد یبارم ک خودشوهرم پیشم خواب بود صدام زد اصلا اون صدا نمیدونم چیه توهم میزنم یاهمزاده ....یبار دیگم ک تنهابودم رو پای راستم قشنگ ب صورت مارپیچ یچیز سنگین از ران تانوک انگشتام پایین رفت اینو دیگه اخرابود ک هوشیار و نترس شدم یکم زود بیدارشدم قشنننگ حرکاتو ک زیر پتو بود دیدیم بخداااا ک دیدم خانوادم بارنمیکنن یا شاید میدونن و میخوان نترسم ...یبار دیگه ک باعص شد جیغ بزنم خود مامانمم بالا ک بود صدامو شنیده بود انگار گربه یا ی چیز سنگین ازروم پرید رفت اشپزخونه قشنگ گرماشو حس کردم و داد زدم ....این ۵,6 باری ک این اتفاق افتاد باعش شده تنها نخوابم طبقه پایین هروقت شوهرم برگشت بااون برم بخوابم ب شوهرمم گفتم میگه ببرمت دکتر یا میگه چیزی نیس نترس ....من مونوم این چیزا چین اتفاق میفتن واسم
چندسال پیش هم ی صدایی کپ صدای بابام سرصبحی اسممو آورد و بشدت ازخواب پاشدم دیدم بابام اصلاخوابیده.... یبار دیگم مامانم تومذیرایی نمازمیخوند رفتم تواتاق دیدم عه اینجام هست داره نمازمیخونه بازبزگشتم پذیرایی دیدم هیچکی نیس و مامانم تواتاقه...