دارو میخورم. تراپی هم میرم
رو به بهبودم در کل، اما واقعا ازین وضعیت خسته شدم. ازینکه برای انجام هرکاری نیاز داشته باشم انرژی زیادی بذارم،
ازینکه عمیقا احساس تنهایی و فهمیده نشدن بکنم خیلی خستم. کسی توی زندگیم نیست ک منو بفهمه. و حوصله هم ندارم کسیو به تنهاییم راه بدم و بهش فرصت اشنایی بدم.
توی این وضع مملکت انگاری توی قفسم. قفسی که از دیواراش هوا وارد نمیشه.
تمام سرگرمیم کتاب خوندنه. دنیام شده دنیای کتابایی ک میخونم. تو دنیای خودم خبری نیست. کسی نیست. دارم تو دنیای کتابام میگردم دنبال بهونه زندگی. معنی زندگی...
سنی ندارم ولی انگار ی عمر زندگی کردم و سختی دیدم و دنبال زندگی دویدم.