من و همسرم تو دوران عقد به اختلاف خوردیم و افتادیم دادگاه و ب مدت یک و نیم سال طول کشید و هیچ ارتباطی نداشتیم من سیم کارتمو عوض کرده بودم و..
بعد دیگه اخرای دادگاه بودیم که شمارمو پیدا کرده بود مدام بهم پیام میداد و میگف پشیمونم اینم بگم که من بیشتر مقصر بودم تو درگیریمون
منم قبول نمیکردم ولی دروغ چرا خیلی دوسش داشتم یادم نمیاد تو اون یه سال و نیم یه شب راحت بخوابم سال کنکورمم
بود و نتونسم با اینکه همیشه شاگرد اول بودم رتبه خوبی بیارم خلاصه بعد ی ماه من نرم شدمو تصمیم گرفتم برگردم ولی خانواده ها اصلا راضی نبودن و تصمیم گرفت خانواده من توافقی جدا شیم و من از حق و حقوقم بگذرم چون اون میگف من طلاق نمیدم منم دیگه قبول کردم حرف خانوادمو راستش دیگه خسته شده بودم از همه چیز میخواسم طلاق بگیرم و برم دانشگاه آزاد و ی جای دور همسرمم همش میگف بیا فرار کنیم ولی قبول نمیکردم و آخرش قرار شد امام بدیم و وکیلا تو ی هفته کارای طلاقمونو انجام بدن و تموم شه روز پنجشنبه بود و قرار بود شنبه بریم برا امضای نهایی که همسرم گف نشستم تو قبرستون یکی از داداشاش فوت کردن میگف اومدم سر قبرش منم جام اینجاس ازاین به بعد و غیره منم همش گریه میکردم مامانم گف اگه نمیتونی تحمل کنی چرا طلاق میگیری گفتم چیکار کنم گف اگه بهش اطمینان داری برو باهاش