میدونی چیه منم پسرم مدام از بچه دیگه حرف میزنه با خودم فکر میکنم خوب من بیارم صد در هزار درصد امکاناتی ک براش فراهم بوده تا الان کم میشه شاید فعلا بچه است و مهم نباشه و بخاطر بچه دیگ ذوق کنه اما بزرگ ک بشه همینی که تا الان مخ منو داره میخوره برا خواهر برادر فردا میگه نتونستی چرا اوردی من اینو میخوام فلان میخوام کاشکی خودم تنها بودم
ما خودمون کوچیک بودیم زیاد سخت گیر نبودیم بخدا من خودم درسال یکبار مانتو شلوار میخریدم در سال دو بار کفش عید اول مهر
ی کیف داشتم از راهنمایی تا اخر دبیرستان همون کیفم بود
انقد قانع انقد کم توقع بخاطر همینم بوده ک پدر مادرا توانایی بچه اوردن داشتن و من خودم چهار تا بچه ایم
اما الان پسر من برای مدرسه امسال دو مدل کفش دو مدل کیف دو مدل جا مدادی و...و....و.و.....و.....و
الان من نوعی به هیچ عنوان نمیتونم چهار تا بچه بیارم حتی فکر ب بچه دومم دیوونم میکنه دوس ندارم بچم کمبود چیزی رو حس کنه احساس میکنم با بچه بعدی اما اینجور میشه
خودم میدونم داشتن خواهر برادر چه نعمت بزرگیه چون خودم دارم و خداروشکر میکنم بابتش شاید بگید دارم ظلم بهش میکنم
(ک میکنم)اما اینجور انگار ک عذاب وجدان ندارم براش