منو برادرام وقتی بچه بودیم پنج شیش ساله مادرم باردار میشه وهمه میگن برو سقط کن و برا چته و این حرفا،مادرم تحت تاثیر حرف اونا مارو میزاره خونه و میره برای سقط .ماهم بازیگوشی و شلوغی و فقط یادمه ک یه بوفه قدیمی و بزرگ داشتیم ازش بالا میرفتیم ک بوفه افتاد ماها.اما خدا رو شکر هیچ اتفاقی برامون نیفتاد.همین وقت مامانم برگشت اون صحنه رو دید گفت خدارو شکر وسط راه پشیمون شدم و برگشتم،اگه سقط میکردم الان همه بچه هامو از دست میدادم.
بحثم سر عذاب وجدانه،دیگه هر اتفاقی بیفته میدونم ربطش میدی ب سقط