نگو تو ذهنشون این بوده با ما بیان و کل هزینه سفر هم ما بدیم ! بازم استقبال کردیم و خوشحال شدیم با اینکه ب شدت دستمون خالی بود هزینه اونا یعنی مادر پدرش هم دادیم ( پدر مادرش جوونن و سالم و نیاز مالی خاصی ندارن )
حالا امسال من دیدم مادر شوهرم اصلا حرفی از رفتن نمیزنه حدس زدم میخواد با اونا بره منم هیچی نگفتم
تا اینکه شوهرم میخواس بلیط اتوبوس رزرو کنه زنگ زد بهشون گفت میاید با ما اگ اره بلیط میخوام بگیریم مادرش الکی گفت نه من نمیام فلانی ( اسم دامادش) میخواد بره مرز موکب بزنه باید برم اونجا
من میدونستم الکی میگه چون اصلا وقتی نبود واسه اینکارا و دیر شده بود خلاصه گذاشت گذاشت دم رفتن فقط ی زنگ زد بازم خدافظی نکرد حرفای عامیانه زد و بعد فهمیدیم ک نزدیک ۳ تا ماشین باهم رفتن ولی ب ما نگفتن !!!! همشون بدون خداحافظی رفتن
خیلی ناراحتم دلم گرفت ک چقد ما تنهاییم
جرممون این بود خونه خریدیم و ازون ب بعد بدون دلیلی با ما سرتر از قبل رفتار میکنن و چون دختراش ب شدت حسودن مادرشون هم پست اوناس