من یه نوزاد دارم حدودا ۲ساله ازدواج کردم
دوست بودین همه چیز خوب پیش رفت و ازدواج کردیم خانواده هامون موافق بودن
بعد ازدواج همسرم گفت نرو سر کار میرسی خونه خسته ای و هزار تا بهونه دیگه
یه مدت بحث داشتیم بعدش من نرفتم
به اصرار راضیش کردم دکتری شرکت کنم اوایل راضی نمیشد با هزار بدبختی راضی شد
بعد چند ماه اصرار اصرار که بچه دار شیم که من موافق نبودم بعد حدود ۸..۹جلسه زوج درمانی رفتیم و مشاور گفت مشکلی نداره اگه بچه دار شین و شرایط همسرت فلانه بساره یکمی مراعات کنی زندگیت پیش میره
دوران بارداری کلا استراحت مطلق بودم یکمم برا کنکور خوندم سر مصاحبه با اصرار راضیش کردم برم دو تا شهر دیگه برا مصاحبه دکترا
که البته اجازه نداد تنها برم خودشم اومد
تو تمام مدت بارداری تقریبا استراحت مطلق بودم با این وجود دو شب خونه مامانم بودم مدام غر میزد یعتی کوفتم کرد بدترین دوران زندگیم شد
حالا بچم بدنیا اومده ۶ ام زایمان کردم
از اون روز بازم حرف و حدیث بحث....
بازم سر اینکه نرم خونه پدرم بعد زایمانم سر اینکه بخاطر یه کلمه حرف بحثمون میشه .مدام میگه تو دلت به زندگی نیس این بچه تو نمیخواستی اگه میخواستی قبلیو سقط نمیکردی تو خودخواهی فقط خودت مهمی برات مهم نیس من چه نظری دارم پنهان کاری فلانی ...
خسته ام واقعا از همه چی
نمیدونم باید چیکارش کنم
امشب دوباره بحثمون شد گفتم بیا تمومش کنیم جدا شیم ما که دو کلام حرف نداریم بزنیم
بچه گذاشتم پیشش اومدم خونه مادر بزرگم موندم از ساعت ۸
خونه مامان بزرگم کسی نیست خالیه اومدم اینجا که کسی متوجه نشه دعوا کردیم
من همه چیو سنجیدم از هر لحاظ چک کردم مشاوره قبل ازدواج رفتیم خودمون یک سال از زمین و زمان و عالم حرف زدیم رفتارشون چک کردم هیچ جا کم نذاشتم نمیدونم چرا عاقبتم آین شده
تو درس تو کار تو زندگی همه جا کم نذاشتم بخدا به هر کسی بگی بیرون و تو فامیل بهترین بودم ولی این چه زندگیه دارم شده عذاب زجر هر روزم