خونه مادر شوهرم هستم.
انگور تواتاق شوهرم یه خوشه بود.
خوردم ک واسه صبحانه نرم پیش بقیه بشینم آخه پریودم سختمه.
انگور رو خوردم ک قرص رو بخورم. قرص مال عفونته .ناشتا نمیتونم بخورم..
بعد شوهرم بزور منو با تاپ و شلوار برد پیش بقیه.
من همیشه تونیک میپوشیدم.
شلوار مشکی میپوشم.
سختمه.
برورمنو برد گفت املت بزار.
گفتم لیاس بپوشم. گفت نمیخاد.
املت گذاشتم اومدم تواتاق خواب.
صدام کرد نرفتم گفتم الان نمیتونم بخورم.
دیدش نمیام از رو سفره بلند شد اومد تواتوق.داشت پیشممیخورد غذا شو
بعد خواهرش گفت بیا چرا نمیخورین.
گفتمنمیتونم بخورم الان.
بعد گفت داداش تاالان سر سفره بود ، یهو اومد تو اتاق خواب
.دادتش چرا نمیاد.بهش بگو بیا سر سفره.
گفتمنمیاد.
میگه خب وسایلشو بیار سر سفره پیش ما.
بیچاره داشت میخورد وسایلشو بردم پیش بقیه. اعصابش خورد شد گفت بیا ببرمت خونتون تخمی.حرومزاده.
داد زد سرم.
من چیکار کنم خب.
الان میگه چرا رفتش .
گفتم بخاطر اینکه صبحانشو گرفتم اوردمپیشتون. داش میخورد از پیشش برداشتم.
میگه بخاطر این نبود.
چون تو نیومدی اعصابش خورده.
گفتم نه اینکاری ک گفتی بیشتر اعصابش رو خورو کرد. گفتی صبحانشو بیار