تو دوران عقد هستیم هنوز نرفتیم سر خونه و زندگیمون رفته بودیم خونمون رو بچینیم هنوز پرده هارو نزدیم خونه روبه رویی رو تخریب کردن از نو میسازن من اصلاً حواسم نبود دامن کوتاه پوشیده بودم شوهرم اومد گفت این چه وضعشه کارگرا اونجا وایسادن با این وضعیت رفتی جلو پنجره(دید نداشت به پنجره)
منم پنجره آشپزخونه رو نگاه کردم دیدم دو سه نفر گارگر وایسادن ولی کلاً حواسشون نبود و اون طرفو نگاه میکردن
منم گفتم هیچکس نیست اونم بلند شد اومد دید گفت اونوقت از نظر تو اون آدما گنجشک و کبوترن؟
بعدشم هولم داد گفت گمشو برو این لباسا رو عوض کن خودشم رفت
سر خورد به میزناهارخوری حالت تهوع و سرگیجه دارم چیکار کنم