هنوز ۱۶ سالم نشده،
هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه ضربه هایی رو که بابام با کمربند بهم میزد، هنوز دردشو حس میکنم🙂هنوز درده کشیدنه موهامو حس میکنم،
وقتی میبینم بقیه دخترا چقد بابا های خوبی دارن یا مامانای خوبی دارن قلبم آتیش میگیره
بیشتر از یک سال پیش یکی از فمیل های درجه یک اومدن خاستگاریم، منم اصن گیج و منگ شده بودم، پسره رو ندیده بودم باهاش حرف نزده بودم، مامانم و بابام ایقد منو تحت تعثیر حرفاشون قرار دادن قبول کردم، بعد وقتی پسره رو دیدم و یکم باهاش حرف زدم خیلی پشیمون شدم ک خام حرفای بقیه شدم، اصلاااا ازش خوشم نیومد بلکه حالم بهم هم میخورد، ن از ظاهر ن از هیچ چیزه دیگش خوشم اومد، عاقا با هرررر بدبختی بود بهمش زدم تمامش کردم، افسردگی شدید هم گرفتم بماند، با همه سروکله زدم، چه شبها که تا صبح گریه نکردم، هزار تا نذرو.... عاقا تموم شد بالاخره
تا الان که مامان بزرگم اومده خونمون، میگه همه دخترا دارن ازدواج میکنن فقط تو دل مارو خونکردی ایطور کردی اوطور کردی(مامامبزرگم اهل روستاس و اونجا دخترارو زود شوهر میدن و الان چنتا دختر عقد کردن ماله روستاشون،ولی ما خودمون شهرستانیم) اون با پرخاشگری باهام حرف میزد و دعوا میکرد، منم هرچییییی باید میگفتم و بهش گفتم، گفتم زندگی خودمه به خودم مربوطه مگه شما که شوهر کردین چه غلطی کرذین، خلاصه خودمو خالی کردم، ولی از شدت ناراحتی معده درد سنگینی گرفتمه، اخه منه نوجوون چه گناهی کردم ک گیره همچین ادمایی باید بیوفتم؟:) ببخشید طولانی شد، ولی باید همچیو میگفتم...