تاپیک های قبل گفتم مادرشوهرم هرزمان رفتم خونشون منوخوردم کرد تحقیرمکرد اخر سر که صدام درومد پدرشوهرم بهم پیام داد گفت دیگه نیای خونه من شوهرمم از همون روز صبح تاشب یکسره مغازش وامیسته شبا میاد خونه ی ما نمیدونمیک روز زنگبزنم با مادرشوهرم اروم صحبت کنم دراخر هم بگم من دوس نداشتم این اتفاقا پیش بیاد یا زنگ نزنم وایستمببینم خودش چیکارمیکنه،
اونایی ک نمیدونید چیشده مادرشوهرم هرسری میرم خونشون ب من میگف همسایه ها گفتن شما ندارید شما خونه ندارید مگه کی هستید شما تو خودتو میگیری و فلان کاخر سر ب شوهرم گفتم وگریه کردمواقعا کماوردم وشوهرمم بحث کرد باهاش و اون مادرشم قسمقران خورد گفذمن نگفتم درصورتی کشوهرمم شنیده بود حرفاشو