همیشه میدونستم تا حالا بارها خواست مانع زلاقم بشم ی تومن پول نمیده بهم داره اموزش میرم طلا فروختم رفتم حالا که اونا با هزار زحمت راضی شدن به طلاق میگه به مسره ماشین خونه میدم اینو اذیت نکنن باهاش بمونه طلاق نگیرن و اینا مبگه طلاق بگیره ابروم میره خیلی ازشم متنفرم بخاطرش کم بود بمیرم ولی داشت میگف بمیری هم برات ناراحت نمیشم برو بمیر
منم از روزی که گفتم میخام طلاق بگیرم این شوهر واسم شوهر نمیشه ،دقیقا بابام انقد به شوهرم خوبی و محبت میکنه چه شام و غذاهایی که نمیده بهش ،انگار اون شده بچش من دشمنش شدم ،واقعا احساس تنهایی میکنم