2777
2789

داستان ترسناک پارت 3

خیلی میترسیدم گفتم مامان اصلا اتاق تو میخوابم

مامان یه جورایی باور کرده بود اخه زنه خیلی ترسناک شده بود

موهاش بلند سفید قدش بلند چاق و بد هیکل دندوناش زرد

همینجوری چاقو هم دستش بود داشت میخندید صورتشم

حسابی سیاه بود من به مامانم گفتم گفت داداش از سربازی بیاد

دعا نویس میارم یه دعابهت بده من این حرفو که زد فهمیدم اون زن

جنه انقدر ترسیده بودم که همونجا درجا بیهوش شدم و از دهنم کف اومده

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

پارت 4

امروز توی بیمارستانم 

هیچی یادم نمیادشنمیادش مرخصم

کردن رفتم خونه مامانم نیس! 

تو هیجا نیس دنبالشم رفتم ولی پیداش نکردم

حالا تا شب وقت خواب صبر کنم میاد دیگه 

شب شده هوا بدجوری مهیب حس عجیبی دارم وای ترسی تو وجودم میلرزه

رفتم شام اماده کنم دیدم همون زن با همون قیافه اونجا وایساده

همه چی یادم اومد از سیر تا پیاز زنه زیر لب میگفت دختر وایسا

من خیلی میترسیدم و با سرعت اخر فرار میکردم و چون سرعتم بالا بود

همین که از خونه زدم بیرون  به کوچه بغلی که خونه ی داییم بود رفتم

گفتم اونجا پیدام نمیکنه هم برم ببینم مامانم هست یا نه رفتم خونه داییم

گفتم مامانم اینجاس گفتن نه جریانو براشون تعریف کردم چون وقت شامشون بود

داییم گفت من میرم دنبال مامانت تو شامتو بخور بخواب و گفت اگه تا وقت صبح پیدام نشد

فرداش حتما پیدام میشه گفتم کجا میری منم با خودت ببر گفت نمیشه! عجیبه داییم همه جا منو میبر

بعدشم مگه میخواد کجا رو بگرده که تا پس فردا میاد خیلی عجیب و غریبه من مطمئنم داییم یه چیزی میدونه•••••


ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792