داستان ترسناک پارت 2
شب تصمیم گرفتم اتاق ابجیم بخوابم
شب شد شام خوردیم وقت خواب بود
رفتم اب بخورم تو اشپز خونه که رسیدم
بدنم خود به خود لرزید ابو خوردم اومدم
رو تخت ابجیم با هم خوابیدم ساعت 3 شب از خواب پریدم
ابجیم داشت تو خواب میگفت کمک کمک منم ترسیدم رفتم اتاق مامانم
بهش گفتم میگه خوابه دیگه تا اومدم برگردمدیدم زنه با چاقو پشتمه
داشتم از ترس سکته میکردم جیغ کشیدم مامانم اومد گفت من چیزی نمیبین
م ولی اون جلوی چش من بود من خیلی میترسیدم مامانم میگفت توهمه ولی من مطمئنم واقعیه