2789

داستان ترسناک پارت 3

خیلی میترسیدم گفتم مامان اصلا اتاق تو میخوابم

مامان یه جورایی باور کرده بود اخه زنه خیلی ترسناک شده بود

موهاش بلند سفید قدش بلند چاق و بد هیکل دندوناش زرد

همینجوری چاقو هم دستش بود داشت میخندید صورتشم

حسابی سیاه بود من به مامانم گفتم گفت داداش از سربازی بیاد

دعا نویس میارم یه دعابهت بده من این حرفو که زد فهمیدم اون زن

جنه انقدر ترسیده بودم که همونجا درجا بیهوش شدم و از دهنم کف اومده

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



پارت 4

امروز توی بیمارستانم 

هیچی یادم نمیادشنمیادش مرخصم

کردن رفتم خونه مامانم نیس! 

تو هیجا نیس دنبالشم رفتم ولی پیداش نکردم

حالا تا شب وقت خواب صبر کنم میاد دیگه 

شب شده هوا بدجوری مهیب حس عجیبی دارم وای ترسی تو وجودم میلرزه

رفتم شام اماده کنم دیدم همون زن با همون قیافه اونجا وایساده

همه چی یادم اومد از سیر تا پیاز زنه زیر لب میگفت دختر وایسا

من خیلی میترسیدم و با سرعت اخر فرار میکردم و چون سرعتم بالا بود

همین که از خونه زدم بیرون  به کوچه بغلی که خونه ی داییم بود رفتم

گفتم اونجا پیدام نمیکنه هم برم ببینم مامانم هست یا نه رفتم خونه داییم

گفتم مامانم اینجاس گفتن نه جریانو براشون تعریف کردم چون وقت شامشون بود

داییم گفت من میرم دنبال مامانت تو شامتو بخور بخواب و گفت اگه تا وقت صبح پیدام نشد

فرداش حتما پیدام میشه گفتم کجا میری منم با خودت ببر گفت نمیشه! عجیبه داییم همه جا منو میبر

بعدشم مگه میخواد کجا رو بگرده که تا پس فردا میاد خیلی عجیب و غریبه من مطمئنم داییم یه چیزی میدونه•••••


ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز