پارت 4
امروز توی بیمارستانم
هیچی یادم نمیادشنمیادش مرخصم
کردن رفتم خونه مامانم نیس!
تو هیجا نیس دنبالشم رفتم ولی پیداش نکردم
حالا تا شب وقت خواب صبر کنم میاد دیگه
شب شده هوا بدجوری مهیب حس عجیبی دارم وای ترسی تو وجودم میلرزه
رفتم شام اماده کنم دیدم همون زن با همون قیافه اونجا وایساده
همه چی یادم اومد از سیر تا پیاز زنه زیر لب میگفت دختر وایسا
من خیلی میترسیدم و با سرعت اخر فرار میکردم و چون سرعتم بالا بود
همین که از خونه زدم بیرون به کوچه بغلی که خونه ی داییم بود رفتم
گفتم اونجا پیدام نمیکنه هم برم ببینم مامانم هست یا نه رفتم خونه داییم
گفتم مامانم اینجاس گفتن نه جریانو براشون تعریف کردم چون وقت شامشون بود
داییم گفت من میرم دنبال مامانت تو شامتو بخور بخواب و گفت اگه تا وقت صبح پیدام نشد
فرداش حتما پیدام میشه گفتم کجا میری منم با خودت ببر گفت نمیشه! عجیبه داییم همه جا منو میبر
بعدشم مگه میخواد کجا رو بگرده که تا پس فردا میاد خیلی عجیب و غریبه من مطمئنم داییم یه چیزی میدونه•••••