اسب سوار لبخندی زد و ترتیبات آجیل مشکل گشا و پاک کردن آن را به مرد خارکن گفت و ناگهان ناپدید شد ....
خارکن کوله را برداشت و به شهر آمد و آن را به سه سکه فروخت و طبق دستور مرد اسب سوار آجیل خرید . به خانه آمد و ماجرا را برای زنش تعریف کرد، زن گفت او مرد مقدسی بوده، بیا با بچه ها همگی با هم آجیل مشگل گشا پاک کنیم...
آنها آجیل را پاک کردند و در میدان شهر بین فقرا تقسیم کردند و خودشان هم شب گرسنه خوابیدند، فردا که مرد به صحرا رفت، همان مرد اسب سوار را دید که به سویش می آمد وقتی نزدیک شد پرسید:
- چه کردی؟ ... آجیل را گرفتی؟ ... درموقع پاک کردن چه نیتی کردی؟ ...
مرد خارکن گفت:
- طبق دستور عمل کردم و نیت کردم که اگر مشکل زندگیم حل شد در هر ماه روزی مثل امروز آجیل مشکل گشا بخرم و بین فقرا تقسیم کنم.
آن مرد گفت:
- به یاری خدا مشکلت به زودی حل می شود، فقط یادت باشد، مبادا آجیل مشکل گشا را فراموش کنی ... مبادا ...
و دست در توبره اسبش کرد و هفت سنگ ریزه درآورد و به مرد خارکن داد...
- بگیر... اینها به دردت می خورد ... ببر خانه ... وناپدید شد...
مرد خارکن با تعجب سنگ هارا نگاه کرد و در آخر آنها را در توبره اش ریخت، خارها را برداشت و به بازار رفت نانی خرید و راهی خانه شد و ماجرا را برای زنش تعریف کرد، زنش گفت: فکر می کنم این سنگها بی دلیل و علت نیستند آنها را بگذار سر تاقچه، مرد هم آنهارا روی پیشخوان بخاری گذاشت.
شب شد و همه خوابیدند، نیمه های شب، زن از خواب بیدار شد تا به بچه اش شیر بدهد ناگهان نور فراوانی که از پیشخوان بخاری بر می خواست چشمش را خیره کرد با ترس و لرز مرد خارکن را بیدار کرد، مرد نگاهی کرد و گفت:
- زن ... نترس، اینها همان سنگ ریزه ها هستند که می درخشند، اینها گوهر شب چراغ هستند ... زن و مرد هردو زانو زدند شکر خدا را بجای آوردند.
فردا صبح یکی از آنها را به بازار برد، جواهر فروشی آن را خرید. مرد با پول آن به تجارت پرداخت و کم کم ثروتش زیاد شد، خانه و باغ با شکوهی برای خودش دست و پا کرد، برای تجارت به سفر می رفت، زنش در میان زنان سری درآورده بود، دختر بزرگش با تنها دختر پادشاه دوست شده و اغلب با هم بودند... مرد هر ماه آجیل مشکل گشا تهیه می کرد تا اینکه در یکی از مسافرت ها، یادش رفت که آجیل مشکل گشا را تهیه کند در همان سفر هرچه که داشت بر باد داد، با خود گفت اشکال ندارد در شهر آنقدر دارم که از دوباره تجارت را شروع کنم و به یاد دو عدد از سنگ ریزه ها افتاد که هنوز نفروخته بود، با شتاب به سوی شهر خود حرکت کرد...
.