خارکن با خود گفت:
این همه آدم بی خیال و بیکار رد شدند و کمکم نکردند... حالا این بند خدا که معلومست مشکل بزرگی داره و با عجله داره می ره چطور می تونه به من کمک کنه ولی بی اختیار به پنجره نزدیک شد و فریاد زد:
- آهای جوان... آهای جوان، بیا اینجا ترا به خدا ... ترا به همه مقدسات... بیا به من کمک کن...
جوان ایستاد به اطراف نگاه کرد تا بالاخره خارکن را پشت میله های زندان دید
- بله پدر جان... بفرما چه کار داری؟ چه کمکی از من بر میاد؟
- وا... چطور بگم؟ معلومه خود شما خیلی گرفتارید... من این سه سکه را می خوام بدم برام آجیل مشکل گشا بگیرید...
جوان مکثی کرد و به فکر فرو رفت، در آخر اشکهایش را پاک کرد و با چهره ی امیدوار گفت :
- چشم ... کارداشتم... پدرم بد طوری مریضه ... داشتم می رفتم دنبال طبیب... ولی فکر می کنم این کار واجب تره... اما به یک شرط...
خارکن که امیدوار شده بود با عجله گفت: هر شرطی بگید قبول می کنم باشه... بگو چه شرطی ...
- به شرط اینکه اجازه بدین همین جا با شما آجیل پاک کنم و نیت بکنم...
خارکن که از خوشحالی اشک شوق از دیدگانش جاری شده بود... گفت:
- قبوله... باشه من تو زندان و شما بیرون از زندان ... آجیل را پاک می کنیم...بگیر این سه سکه را...
جوان به راه افتاد و طولی نکشید که برگشت هردو یکی در داخل زندان و دیگری در خیابان روی زمین، آجیل را پاک می کردند با قلب صاف نیت می کردند و اما بگم براتون از دختر پادشاه... گردن بند یادگار مادرش بود که مدتها پیش مرده بود، از وقتی که آن را گم کرده بود، همیشه غمگین و افسرده بود و اغلب کنار استخر می آمد و بیهوده می گشت، تا آن روز ناگهان کلاغی را دید که از درخت پایین آمد، کنار پای او نشست و بر نوک او گردن بندش آویزان بود، کلاغ گردن بند را روی پای دختر پادشاه انداخت، قارقاری کردو به هوا برخاست... دختر پادشاه گیج و منگ، گردن بندرا در مشت می فشرد و به سوی پدرش یعنی پادشاه دوید...
- پدر... پدر ... گردن بند پیدا شد ما اشتباه کردیم که آنها را زندانی کردیم.
پادشاه خجالت زده دستور دادکه دختر و مادرش را آزاد کنند ولی دخترش فریاد زد:
-پدرجان ... اول پدرم ... پیرمرد از غصه می میرد...
هنوز مرد خارکن و جوان مشغول پاک کردن آجیل ها بودند که مامورین پادشاه آمدند و با عذر خواهی مرد خارکن را از زندان آزاد کردند، در همین موقع چند نفر از بستگان جوان آمدند که نمی خواهد دنبال طبیب بروی پدرت خوب شد و الان مشغول شام خوردن است.