یه شب خونواده شوهرم بدون اطلاع قبلی اومدن خونمون. بعد از پذیرایی گفتم دور هم یه چیز ساده ای بخوریم. شوهرم رفت کنسرو تن و لوبیا گرفت و خیلی صمیمی سفره چیدم و خوردیم. آخرش مادرشوهرم که میخواست بلند بشه گفت ما ظهر هم همین غذا رو خوردیم.... خوب من از کجا میدونستم که شما ظهر همین غذا رو خوردید؟ بعدشم ما دور هم خواستیم یک چیزی بخوریم مگه برای غذا خوردن میریم خونه همدیگه.