2789
عنوان

سرگذشت زندگیم

1452 بازدید | 73 پست

سلام وعرض ادب،دوستای گلم اینجا داستانم میزارم چون با نوشتنش خودم حس سبکی کردم ،هم اینکه شاید برای دخترای جوون مناسب باشه درس عبرتی بگیرند ،خواهش میکنم بی احترامی نکنید به هیچ کس چون سالها گذشته ،خانواده من خیلی تلاش کردند که من این اتفاقات برام نیوفته اما واقعا مثل جادو شده ها بودم ،شاید قسمت و تقدیر من بوده ،به هرحال گذشت و به اینجا رسیدیم خیلی وارد جزئیات نشدم خیلی بی حرمتی ها و اذیت شدن ها وکتک هاروننوشتم چون واقعا از یاد آوریش هم اذیت میشم . شاد باشید 

۱۶سالم بود اونم هجده ،ازبچگی عاشق هم بودیم اما فقط از دور به هم نگاه میکردیم ،آخه پسر همسایه روبهرویی بود تقریبا چندتا خونه بالاتر،حالا اون امده بود و ابراز عشق میکرد و منم دلم ضعف میکرد براش ،خوشگلترین و قدبلند ترین پسری بود که دیده بودم ،وقتی خانوادم از دوستیمون باخبرشدند خیلی عصبانی شدند چه دعواها و گریه هایی میکردیم اما جدا نشدیم خانوادش حتی از شهرستانشون سبزوار زنگ میزدن تا پدرم راضی کنن اما پدر که تک دخترش بودم و کارخونه دار قدیمی این پسر یه قبا رو قبول نداشت ،با این حال دلشون رو نمشکست میگفت دخترم کم سنه الان نمیشه ،کم کم من و اونو فامیل تو خیابون دیدن،پچ پچ و سوالا شروع شده بود ،مامانم تو خونه نگهم میداشت تلفنم رو میگرفت فایده نداشت از طریق دوستام پیغام میفرستادیم به هم ،غذا نمیخوردم و نقطه ضعفه مامانم بود اجازه میداد برم ببینمش یا حتی یه بار خودش زنگ زد بهش گفت بهش بگو غذا بخوره 😭
دیدن داره خیلی برای من بد میشه بالاخره پدرم قبول کرد که بیان خواستگاری اما ای کاش هیچ وقت قبول نکرده بود

پسرخوشتیپه محلمون که الان نوزده سالش شده بود با کت شلوار یکی از دوستاش کفش یه دوست دیگه و پول دسته گل و حلقه که از داماد خالش گرفت اومد خواستگاری ،بچه ها وضعشون خیلی بد بود پدرم کارخونه دار هستند و یکی از محل های خوب تهران پدر ایشونم قبلا وضع مالیشون خوب بوده که با کلاه برداری ازشون گرفته بودند و حالا تو کوچه پدرم اینا یه خونه قدیمی یکی از رفقای قدیمی پدرایشون بهشون داده بود تا زندگی کنند که البته بعدا صاحب اون خونه از ثوابش کباب شد چون بزور خونش رو پس گرفت . به هرحال خوشگلترین پسر محل امد خواستگاری خوشگلترین دختر محل ،بچه ها از خودم تعریف نمیکنم صورتم زیباست تو مدرسه همیشه اول سال فکرمیکردند من با آرایش رفتم مدرسه ،اما خوب چه فایده بختم زیبا نشد .

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اون روز نحس خواستگاری غیر از ما دوتا همه ناراحت بودند ،گفتند شش ماه نامزد باشیم تا مدرسه من تموم بشه و بعدش عقد کنیم ،اونا گفتند صیغه کنیم پدرمادرم اصلا قبول نمیکردند من احمق کلی التماس کردم که اینجوری خیالم راحته که مال همیم ،زهی خیال باطل ،پدرم کبود شده بود از حرص مادرم انگار خون تو رگاش نبود اما هر چی گفتند قبول کردند و در آخر پدرم گفت خونه ماشین میده بهمون فقط دخترم خوشبخت کن اونم قول داد ،داییش هم که الان فوت شده صیغه محرمیتمون خوند ،کاش حداقل تو محضر رفته بودیم که یه مدرک داشتم

حالا دیگه بیست وچاری با هم بودیم دشت و دمن درکه و توچال جاده چالوس و.... دلم به یه حلقه پیزوری که روش نوشته بود لاو خوش بود حتی شبیه حلقه نامزدی هم نبود اما عاشقش بودم روزی هزاربار میبوسیدمش شش ماه تموم شد اختلافای ماهم شروع شد بهش میگفتم باید عقدکنیم میگفت الان ندارم نمیتونم میگفتم خونوادم ناراحتن آبروم میره میگفت ناراحتی برو ،چند روزی قهر کردم اما نه من طاقت داشتم نه اون تلفن زد گفت بیام دنبالت هموببینینیم هم کارت دارم گفتم خوب بیا خونه گفت نه بریم بیرون حاضرشدم حالم خوب نبود از دوستیمون که بخاطرش اعتصاب غذا میکردم مشکل معده گرفته بودم اون روزم خیلی اذیت بودم یادمه ساعت ده صبح رفتم دم در مامانشم جلوی درشون بود چپ چپ نگاهم کرد و جواب سلامم نداد ،مهم نبود برام کلا حرفش این بود پسر من باید خرج خونه منو بده حق زن گرفتن نداره ،پدرشم که فقط یه اسم بود هیچ وقت نبود میزاشت میرفت و ایشون هم تک پسر بود با دوتا خواهر یکی شوهردار که شبانه روزی خونه اینا بودند یکی کوچولو اون موقع.رفتیم بیرون با این که آذر ماه بود گرمم بود حالت تهوع داشتم تو ماشین پیکان باباش که فقط همین ازش بود نشسته بودیم که گفت ببین تو خوبی و خوشگلی و ...اما من نمیتونم ازدواج کنم ،گریه کردم التماسش کردم گفتم آبروم میره همه پشت سرم حرف میزنند چرا مگه چیزی شده مگه کاری کردم مگه خواسته ای داشتم ،توروخدااین کارو باهام نکن ،اختلاف داریم از بس فشارخانواده ها رومون زیاده میریم سرخونه زندگی خودمون راحت میشیم ،به پهنای صورتم اشک میریختم ،منه مغرور به خاطر عشقم اشک میریختم و التماس میکردم ،اما عجبا از دل سنگش یه تیکه سنگ بود اون لحظه ،ماباهم به اصرار و خواهش اون رابطه کامل داشتیم من احمقم فکرمیکردم زنشم دیگه یعنی انقدر سنم کم و بی تجربه بودم که ... مادر خیلی بهم گوشزد کرده بود که این فقط یه صیغه برای رفت و آمد و شناخت بیشترتون هست حواست جمع باشه منم خیالش رو راحت کرده بودم .اما چ فایده دیگه کار از کار گذشته بود

باگریه برگشتم خونه مامانم حالم رو دید با پدرم رفتند خونشون خانواده مادریشم طبق معمول انجا بودند کلا همش خونه هم بودند برای شام و نهارمیرفتند خونه خودشون خیلی عجیب بود این رفتارها برام .مادرم گفت رفتیم وخانواده ای که با التماس امده بودند خواستگاریت اصلا تحویلمون نگرفتند و خواهرش که اون موقع یه دختر کوچک داشت برگشته گفته دخترتون خرابه همونجوری که دخترتون رو نمیخایم داداشم پشیمون شده دست از سرش بردارید وگرنه با پلیس میایم دم درتون ،اما خاله هاو دایی هاش دعواش کرده بودند خودشم گفته نمیتونم دلم میخاد خودم خونه و ماشین بخرم و الان شرایطش رو ندارم واون خدای بالای سر شاهده وقتی حلقه م رو از دستم درآوردم. و پس فرستادم نه من نه خانوادم هیچی نگفتیم و فقط سپردیم دست خدا ،طلاهایی که ما براش خریدیم یه ست مردانه و ساعت و کلی لباس و عطر و سکه برای تولدش بود که پس نداد ماهم نخواستیم .گذشت و شبانه روز من اشک بود آخه لامذهب جلوی چشمم بود فکر کن خونه روبرو .نزدیک عیدبود انقدرلاغر و زرد شده بودم که خودم خودمونمیشناختم همه تو خونه ناراحت بودند چون همسایه محترم پشت سرم خیلی حرف هازده بود که بگذریم اما خداشاهد ه من هیچ کدوم کارهایی که اونا گفتند نکردم مثلا گفته بودند من با یکی دیگه دوست شدم ،تنها کاری که ازم برمیومد گریه بود مامانم با بی میلی داشت خونه تمونی میکرد که تهوع من خیلی زیاد شد ورفتیم بیمارستان و فهمیدیم پنج ماهه باردارم ،بچه ها من پریود نمیشدم اما ماه اول جداییمون خونریزی داشتم که فکربارداری کنسل کرده بود انگارلانه گزینی بوده فکر میکردم شاید چون هیچی نمیخورم و ناراحتم ومدام زیرسرم نیومده .پدر مادرم فهمیدن مادرم بیهوش شد پدرم قلبش گرفت ،اون موقع مامانم سی و شش سالش بود

بچه ها جزییات نمیتونم بگم قلبم درد میگیره فقط بگم که هیچ رقمه گردن نگرفت من و بچش رو 🫠 و منم پنج ماهه باردار بودم و بهم گفتند ازکجامعلوم ازماست شاید ازجای دیگه آوردیش مامانم گیرداده بود بندازش که دکترگفت انقدرضعیف شدی که خودتم میمیری ،خوب میمردم کاش میمردم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792