2777
2789
عنوان

سرگذشت زندگیم

| مشاهده متن کامل بحث + 1466 بازدید | 73 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

یادمه تو ماه آخر طبق معمول حالم شب بدشد رفتیم توکوچه سوارماشین پدرم بشم که بریم بیمارستان منو دید شکمم بزرگ شده بود نگاهای در و همسایه خنجربود تو قلب همه مون اما بچم چه گناهی داشت باباش که میدونست من جز اون هیچ احدی دستش بهم نخورده اما بی شرف بود خوب پدری کردن از پدر خودش یاد گرفته بود با حسرت که نمیدونم برای چی بود چون خودش خواسته بود نگاهم کرد و رفت تو خونشون .همین

ازوقتی بدنیا امد پدرمادرم که انقدربهم سرکوفت زدند و خواهان کشتنش بودند عاشقش شدند ،تاجایی که به اونا میگفت مامان بابا به من اسمم صدا میکرد ،سخت بود بچه و خانواده های دیگه رو میدیدم دلم خون مشد برای خودم و بچم ،اسمش رو از رو اسم بابای بی معرفتش برداشتم ،فقط یکبار تو کوچه دیدش وقتی نوزاد بود مادرم بهترین سیسمونی خرید براش کالسکه خارجی و.... خواهرش مارو دید جیغ زد گفت فلانی بیا طرف با بچش 😒 بچش نه بچت ،حالا کار خدا کپی باباش شده بود چشمای رنگی موی بلوند و... بعداز اونم از اون کوچه رفت ،پروفیلش رو چک میکردم یه بار خارج بود یه بار شمال یه بار ....همیشه هم با دخترای خوشگل و پولدار میگشت که خرجش کنن .دلم آتیش میگرفت اما تاوان ندونم کاری خودم بود

من وقتی بچم چهارسالش بود با دوسته یکی از پسرهای دوست قدیمی بابام ازدواج کردم ،از اول همه چیز رو میدونست ،با خانواده ش هم صحبت کرده بود ،اون مجرد بود و ازدواج نکرده بود قبلا ،چند ماه تلفنی صحبت کردیم چندباریم رفتیم بیرون ،خانواده تبریزی که ساکن تهران هستند شدیدا متشخص ،با اصالت و فرهنگ ،تو این سالها من بدی ندیدم ازشون جز خوبی ،نه اینکه الان که خانوادم هستن بگم کلا انسان های خوب و آرومی هستند و سرشون به زندگیشون گرمه ،بهترین خرید ها بهترین طلاها و خونه به نام من ماشین به نام من ،عزت واحترام همه چیز سر جای خودش ،اصلا با همسرم غرور شکستم التیام پیدا کرد ،خداروشکر که تو همون محل و همون خونه ازدواج کردم تالار هم تالار محلمون بود 😜 نگم بعد از تالارچقدر تو کوچمون زدن رقصیدن ،البته من اطلاع نداشتم برادرهای همسرم ارکستر و چراغونی آورده بودند روزی که من آرایشگاه بودم و این چقدر قلب شکستم رو آروم میکرد

بچم پیش پدر مادرمه ،منو مثل خواهرش میدونه😭 مامانم داره کمکش میکنه آماده کنکور بشه .همسرم خواست که پیش ما باشه چون خودمون هم بچه نداریم اما اون از مامانم جدانمیشه فقط تو مسافرت ها باهامون میاد .(میدونه من مامانشم ،باباشم عکساشو دیده ،😭)مامانم از کوچولوییش بردش پیش مشاور و کلی کتاب های فرزند پروری خوند خداروشکر ضربه ای نخورد 

پدر واقعیش هم گاهی از دور مارو دید میزنه ،دیدنش که بعدش گریه و زاری میکنه با خانوادش دعوا میکنه که مقصر شما بودید چهاربار نامزد کرده الانم عقده با یه دختر دوازده سال کوچکترکه شنیدم دارن جدا میشن .چندبارهم سعی کرد باهام صحبت کنه این فرصت بهش دادم بخاطره بچه اما هربار فقط دنبال چیز دیگه ای بود .یه چیزی که خیلی اعتقاداتم رو محکم ترکرد به خدا این بود که دخترخواهرش تو همون سن من با هم اسم داییش یه بلایی همینجوری سرش امد که خواهرش بفهمه کارما وجود داره ،حقیقتا دلم برای اون دخترسوخت اما طفلی کارما مامانش پس داد حالا خداروشکر بچه دار نشد .خودش و خانوادش یکبار هم نخواستند اسمی از بچه ببرند یا حتی ببینش ،خود بچه هم الان هیچ سوالی نمیپرسه ،خیلی شبیه پدرشه چشمای سبز موی بور قد بلند .....

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2839
2834
2835
2108