بچه ها
دارم جدا میشم….
دلم گرفته….(نگین که برو درستش کن،برو حرف بزن)
چون رفتم صحبت کنم نشد و اینکه به صلاحم نیست…
فقط دلم گرفته از اینکه….
اومد بعد عروسی یعنی ۴سال پیش مال و اموالشو انتقال داد به اسم خواهر و مادرش…نیتش این نبود که زندگی کنه…
ناراحت شدم،تو خودم ریختم….اما خواستم زندگی کنم….نه اینکه حرفمو نزنم ها…حرفمو زدم اما راه به جایی نبرد….
به خاطرش از کلان شهر رفتم شهرستان زندگی کردم ۵ ساعت دور از خانوادم….
بهش عمیقا و قلبا پایبند بودم….
منتظر فرصت برای خوشحالیش بودم…
اما….بهم اعتماد نداشت(بدون دلیل موجه و دلیل خاص)
منو از خودش نمیدونست…
انقدر بهم محل نداد تا خودم پاشم برم از اون زندگی….اما تا جایی که میدونم با کسی در ارتباط نبود…
مهریمو با ۲۰۰ ت تموم کرد…البته خودم خواستم که شکایت و شکایت بازی کشیده نشه…
اونجا با خالش کار میکردم،پول شراکتمون تو حساب خالهه بود…وقتی اومدم بهش پیام دادم پول کارکردمو بده گفت تو رو نمیشناسم….
درسته اول حمایت خدا بعد خانوادم رو دارم….
اما ته قلبم شکسته و بغض دارم….من میخواستم زندگی کنم…تلاشمو خیلی خیلی کردم….هیچ وقت شرمنده خودم و وجدانم نیستم….
اما ناراحت زندگی ای هستم که با قلب پاک شروعش کردم حتی زمانی هم که توافق نامه طلاق رو امضا کردم گفتم خدایا…هم اونو خوشبخت کن هم منو…
اما وقتی دیدم کارکردمو نمیدن….دلم شکسته….
واقعا زحمت کشیدم….از شیر مادر برام حلال تر بود….
الان اگه ازشون شکایت کنم لج میکنن و جهیزیمو ممکنه خراب کنن…
گفتم اگه خدا بخواد بعد طلاق بابت کاری که کردمو حقمو ندادن شکایت کنم….
فقط از خدا میخوام….حقم رو تمام و کمال بگیره….من راضی نیستم به هیچ عنوان