رفتیم خونه خواهرم شب بود رفتم آب بخورم همه جا تاریک بود با بلیز شلوار رفتم یه روسری هم سرم بود. گفتم خیر سرم هیچکی نمیبینم خوابن که شوهر خواهرم اومد منم زود زدم بیرون ولی شوهرم دید اون اومده بعد دو روزه میگه چرا پیش اون با بلیز وایسادی چادر نپیچیدی... بابا حالا من 10 سالم بود شوهر خواهرم دامادمون شده الان 20 ساله دامادمونه موندم چی کنم میگه خواهر تو من یه بار ندیدم اینقدر با حیاست! یعنی من بی حیا ام؟ منکه همیشه مثل پیرزنای عهد بوق چادر میپیچم دورم؟
پایبند به قوانین سایت مخصوصا بند ۱۰ هستم .هدف از عضویت جامعه شناسی و تحلیل فرهنگی می باشد . اگه حضورم در تاپیکی به نظرتون مناسب نبود یه گوش زد بدین تاپیک رو ترک میکنم نیازی به گزارش دادن نیست . ممنون که امضامو خوندین .
عین شوهر منه دیگه خسته شدم از دستش مخصوصا از چادر که میریم بیرون سرم میکنم بلید روسری و با طلق فیکس کنم گیره بزنم میرم بیرون انگار دارم خفه میشم ۱۸ سالمه عین پیرزنا میشم احساس میکنم دیگه حتی دوست ندارم برم بیرون باورت میشه از این اخلاقش میخوام به جدایی فکر کنم چون حالم بده خسته شدم از چادر بهش گفتم خب چادر نپوشم ولی مانتو بلند بپوشم ی تار مو هم پیدا نباشه میگه نه
باید از تلخی انگور گذشت تا به یک مستی جانانه رسید ♥️🍷🍷🍷♥️🍷