از جمعه دعوا کردیم و قهرم باهاش. الانم بچه رو خواست ببره گفتم بدون خودم نبرش، گفت خب بیا گفتم میخام ناهار درست کنم براش گفت خب میبرم. خیلی دلم تیکه تیکه شد از دستش... کلی گریه کردم دارم خفه میشم چرا انقد منو زجر میده بچه رو میبره اصلا حواسش نیست بهش خونه اونا هم بالکن داره پله داره یعنی یه دقیقه تو حیاط تنها میذاشتمشون میدیدم ولش کرده خودش داره میره زیر زمین...
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
اره به خدا ول میکنه، هر بار میگم حواست باشه میگه چیزی نشده که حالا فک کن بچه من پله نرفته زیاد تنها ولش کرده بود اونبار خودش اومد تو دیدم بچه نیست رفتم دیدم وسط راه پله داره میاد خودش... هنوز دوسالش نشده
خب میرفتی همونجا ناهار میخوردی عزیزم، اون بچه نوه ی اونا هم هست قطعا حق دارن ببیننش انقدر خودخواه نب ...
عزیزم مادرش برا خودشم غذا درست نمیکنه. من برا چی برم اونجا بشینم ظرفای روز قبلشونم بشورم و غذا بپزم براشون؟! خب خونه خودمو مرتب میکنم و غذا میپزم... من نمیگم نرن که هفته ای یکی دوبار کافیه دیگه قرار نیست هرروز بریم که