وقتی هست ازش متنفرم خوشم نمیاد ازش کینه ازش دارم کینه ی همراه نبودنش تکیه گاه نبودنش بی چشم و رو بودنش خودشو واسه خانوادش میکشه ولی من رو اصلا نمیبینه کارایی که براش کردمو نمیبینه.اما وقتی ازش دورم چند روز خونه مامانمم دلم براش تنگ میشه.عصرا همش منتظرشم از سرکار بیاد وقتی دیر میاد دلم میگیره.نمیدونم چرا اینطوریم خسته شدم از این همه تناقض تو وجودم
من یه مدت اینجوری بودم بعدن متوجه شدم جادوم کردن.....گذشته هارو رها کن تا اول خودت آرام و شاد باشی بعد اون ....آیه الکرسی به آب بخون بخور...به آب سماور بخون تا همسرتم بخوره...امتحان شدس این راه