تعطیلات تابستونی بزور از شرکت گرفتم که یه چند روز با نامزدم بیایم مسافرت شمال خوش بگذره یکم روحیم عوض شه
خواهرشوهرمینا اینجا ویلا دارن نامزدم گفت بریم اونجا کیلید بگیرم من گفتم شاید ناراحت شن یا دلشون نخواد خودمون هتل بگیریم بریم که گفت نه اینا اینطور نیستن فلان بسان اقا کیلید گرفت اونام گفتن یه روز بعد ما میان
اول اومدیم کولر خراب بود نصاب درستش کرد کل ویلا رو شستیم گردگیری و همه کارشو کردیم دیگ خسته بودیم خوابیدیم فرداشم بیدارشدیم رفتیم مرکز خریدارو همرو دیدیم شب هم خواهرشینا اومدن
باز دیروز همه مرکز خریدایی که رفته بودیم دوباره رفتیم تا اونا بگردن الکی یروز رفت امروزم باز مرکز خرید برای بچه هاشون خرید کنن واقعا کلافه شدم من میخواستم بشینم ویلا میشستم خونه بعدشم میرفتم مرکز خرید چرا اومدم شمال هرجا میخوایم بریم همه باهم واقعا کلافه شدم