2777
2789
عنوان

نامادری

| مشاهده متن کامل بحث + 6147 بازدید | 151 پست

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

وقتی یادم میفته میگم این درسته کتک نمیزد ولی از نظر اعصاب خیلی رو رفتارمون اثر گذاشته، هممون عصبی بار اومدیم من آرزو داشتم برای کنکور تجربی یه رشته ی خیلی خوب قبول شم ولی انقد آزار میداد با شکم گرسنه به زور میتونستم فقط دیپلمم رو تموم کنم،جلوی پدرم خیلی نقش بازی می‌کرد که نگران ما و آینده مون هست و همیشه فکر میکردم هیچوقت زندگیمون با اون تموم نمیشه، مارو با حسرت بزرگ کرد فقط حسرت می‌کشیدیم که چرا هیچی نداریم 

چون از خونواده ش مارو مخفی می‌کرد، جلوی ما غذا هیچی نمیذاشت اینم بگم وضع مالی پدرم اصلا بد نیستا! وقتایی که بابام نبود بابام کلی پول میزد به حسابش و اما دریغ از یک ریال خرج کردن این تمام مدت همه ی پول‌های بابام رو جمع می‌کرد، و هر موقع میرفت خونه مادرش برای خودش و دخترش کلی طلا و لباس های نو میخرید و می‌گفت مادرم برامون میخره 

تا اینکه رسید خواهرم با اون‌یکی میخواست تونست ازدواج کنه ولی چجور ازدواجی، کلا آبروریزی می‌کرد جلوی خونواده ی شوهر خواهرم به زور تونستیم یه عروسی و نامزدی خوب براش بگیریم زنش خیلی میگفت اینا لازم نیست جهزیه ی ناقص و خلاصه 

تا رسید خواهرم رفت پی خونه و زندگیش، منم یه مدت رفتم خونه مادرم دوران کرونا پیش مادرم میموندم 

وقتی برگشتم زنش کلا رنگ عوض کرده بود و هر چی طلا مخفی کرده بود اون مدت همه رو انداخت منم هیچی نمیگفتم بعد یهو سر یه چیز مسخره بحث انداخت و بابام گفت برو بیرون از زندگیم، این به خونواده ی پدریم زنگ زد که بیاین دخترش داره زندگیمو از هم میپاشه، بعد اینکه اومدن همه ی تقصیرها افتاد گردن من و منم گفتم دیگه از زندگیت میرم بیرون اذیت نشی 

وسیله هامو جمع کردم و با برادر کوچیکم رفتیم پیش مادرم، تو یه شهر دیگه بود

خیلی خیلی سخت کشیدیم این مدت وقتی پیش مادرم بودیم به زور تونستیم بریم شهری که پدرم اونجا بود خلاصه الان تو یه شهر هستیم، چند باری مارو به زور بردن خونشون، و الان خونه خریده و ماشینش رو به نام دخترس زده چون ما دیگه تو زندگیش نیستیم، دخترش رو انواع کلاسها می‌فرسته خودش با خونوادش همش در حال گردش ، پدرمو بازم یاد میده که به ما خرجی نده اصلا و بیاد اینجا ببینه ما چیکار میکنیم تو خونه ی خودمون همش سرک میشه

میاد خونه ی ما، هر چیزی که داره میندازه تیپ میزنه و با دخترش، خلاصه خیلی فخر میفروشه به ما و از پشت کلی حرف در میاره و به خونواده ی پدریمون میگه، خونواده ی پدریم خیلی هواشو دارن چون فکر میکنن خیلی مهربونه چون همش همش میخنده و دور بریامون رو گول میزنه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز