وقتی برگشتم زنش کلا رنگ عوض کرده بود و هر چی طلا مخفی کرده بود اون مدت همه رو انداخت منم هیچی نمیگفتم بعد یهو سر یه چیز مسخره بحث انداخت و بابام گفت برو بیرون از زندگیم، این به خونواده ی پدریم زنگ زد که بیاین دخترش داره زندگیمو از هم میپاشه، بعد اینکه اومدن همه ی تقصیرها افتاد گردن من و منم گفتم دیگه از زندگیت میرم بیرون اذیت نشی
وسیله هامو جمع کردم و با برادر کوچیکم رفتیم پیش مادرم، تو یه شهر دیگه بود