رفته سرکارش ساعت ۸ شب
منم رفتم روضه با مادرم اینا
شام گرفتیم شام خودمو نخورذم از مامانم اینا رو نصف کردیم خورذیم(زیاذ بودن)
گفتم میبرمس واسه همسرم سر کار
بهش گفتم کف باشه
نزذیک محل کارش شدم زنگش میزنم بیاذ بیرون در حال مکالمه اس هی ردم میداد
۶ بار زنگ زدم ردم داد
سی و پنج دقیقه تو ماشین نشستم تا حرفش تموم شده زنگ زده
منم گفتم من دم در حراست بودم دیگ رفتم برو با همونی حرف میزدی ادامه بده گوشیو قطع کردم
وااااقعا دلم شکست