بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
درصدش خیلی کمه .داداشم ک کمپ بود چنبار زنگ زد گفت اینجا چن نفر میخوان با پدرمادراشون زناشون صحبت کنن ...
بعدشم وضعیت زندگی مردمو هرکیو میبینم نه بابا هیشکی خوشبخت نیست ازین جداشم چکار کنم اخرش بقیه هم مثل این .اینجوریه ک جرات جداشدن ندارم وگرنه بخدا زندگیو زهرمارم کرده هیچ لذتی از زندگیم نمیبرم قلب درد شدید گرفتم ناراحتی اعصاب گرفتم استرس شدید گرفتم بشدت شکسته شدم اصلا ب ظاهرم و تیپم دیگه فکر نمیکردم افسرده و منزوی شدم و باهیشکی رفت آمد نمیکنم از همه متنفر شدم ب هیچ چیزی هیچ کسی حس خوبی ندارم همش دلم میخواد گریه کنم گریه ک میکنم بیشتر حس بد میگیرم میبینم از ته دلم زار بزنم هیچی درست نمیشه هیشکی کمکم نمیکنه هیچی بهتر نمیشه و سرنوشت من همینه هرکاری واسه تغییر سرنوشتم کردم نشد .طلاقم بگیرم بدتر میشه ادم درست حسابی تو مجردی سمت خانواده ما نمیومد چ برسه ک مطلقه هم بشم
خودم خیلی دختر خوبی بودم درسخون خوش اخلاق سرم تو کارم بود چارچوب داشتم اعتماد ب نفس داشتم بابام مامانم داداشم گند زدن تو زندگیم هرکدوم ب ی روش واسه فرار از دستشون رفتم با این دوست شدم ازدواج کردم .خودمو بیرون میدیدن بزور میفتادن دنبالم واسه پسرم میخوام واسه داداشم میخوام میگفتم نه ولم نمیکردن خواستگار وکیل پلیس داشتم تا جریانات زندگیمو میفهمیدن یا میومدن میدیدن میرفتن پشت سرشونم نگاه نمیکردن.مگه من مقصر بودم؟ولی کی اینو میفهمید .مجبور شدم باهمچین ادمی ازدواج کنم چون اگه نمیکردم تو اون خونه نمیموندم میذاشتم میرفتم ی جا تنها زندگی کنم دلم نمیخواست ابرو پدر مادرمو ببرم و زبونزد بشن و هروز بیفتن ب جون هم منم ی داستان بشم تو زندگی ننگین بارشون